ایستادهام جلوی اجاق گاز. غذا را میچشم و به تو فکر میکنم، که هنوز هم ندارمت. و دلم اما سخت میخواهد که باشی...
دلم میخواهد، میبودی و میشد که حالا، درست همین حالا که من اینجا ایستادهام و ترشی غذا را میچشم، بیهوا از جایی پشت سرم پیدا شوی و مرا تنگ در آغوشت بگیری. تنگ و مهربان و پر نوازش و گرم...
دلم حالا توی نور کمرنگ این روز ابری، جایی میان سردرگمی گیجآلود این لحظهها دارد صدایت میزند. تو صدایی نمیشنوی؟
به دیوار تکیه میکنم و با چشمان بسته، گوش میدهم به صدایی که آرام از میانه قلبم، از درون سینهام، بلند میشود و مثل پرنده ای زیر سقف ذهن، به دنبال تو پرپر میزند... صدای بالش فضا را پر میکند. همهی دریچهها اما بسته است. ذهنم هیچوقت بازتر از این نمیشود... تنها میایستم و با چشمان بسته گوش میدهم تا پرندهی صدایم مثل همیشه در فضای تنگ سردرگمی و ترسم، آنقدر دور بزند تا جان بدهد...
سرم پر شده از صدایم که نام تو را تکرار میکند... آخ کاش به من بگویی...
تو... هیچ وقت آیا... مرا شنیدهای؟؟؟؟
نظرات ()دستت را دور شانهام حلقه میکنی و مرا به سمت خودت میکشی. مقاومتی نمیکنم. پنهان نمیکنم که دلم شانهی مهربانی میخواهد که سرم را به آن تکیه بدهم. در این لحظهی خاص، در میان خنکی هوای این شب پاییزی، شاید تنها همین دست گرم که شانهام را در خود گرفته است، بتواند حالم را بهتر کند. پیشانیام را به نرمی لباست میسپارم و مشامم پر میشود از عطر آمیخته به بوی سیگارت.
بوی سیگارت مرا میبرد به آن شب تابستانی دوری که سرمست از شادی باهم بودنمان دو نخ سیگار خریدیم و توی تاریکی یک خیابان خلوت، زیر چتر یک درخت نارون غربیه دود کردیم. ساکت و آرام لب جوی آب نشستیم و به سیگارهایمان پک زدیم. تو بودی و من و سکوت و صدای عبور نسیم از میان برگهای درخت... به آرامش آن شب دورمان فکر میکنم و به این نزدیکی پر فاصلهی حالایمان...
حالا تو اینجایی و دستت مهربان و صمیمی شانههایم را در خود گرفته است و من اما دورم از تو. آنقدر دور که یادم نرود لحظات سادهی نشستمان کنار هم، روی نیمکت سبز این پارک کوتاه است و تمام شدنی....
حس من حالا شاید شبیه حس مسافر غریبی باشد که به سایهسار مهربان تک درختی کنار جاده پناه آورده است. نشستهام کنارت و سرم را به شانهات تکیه دادهام و مشامم را از عطر سیگارت پر و خالی میکنم. تو اما دستت را به دور تنم حلقه کردهای و در سکوت خیره ماندهای به نور کمجان چراغ مقابلت و عمیق نفس میکشی. حرفی نیست برای گفتن... نشستهایم و آرامش میانمان را در سکوت مزمزه میکنیم...
به گمانم بودنت آرامم کرده است، اما هرچه میکنم نمیتوانم از پیکر فاصلهی میانمان چشم بردارم. میدانم به تو چیزی نخواهم گفت از این آرامش عمیقی که با بودنت در جانم ریختهای... ساکت خواهم ماند، تا فاصله خودش لذت لحظات کوتاه آرامشمان را به انتها ببرد...
نظرات ()این حرفها، شاید تنها یک اعتراض ساده باشد. اعتراضی، به سادگی همهی روزمرگیهایمان که توی اتاق سبز رخ میدهد. به سادگی لباسهای رها شدهمان روی مبلهای آجری و یا لوازم آرایشی که روی نقش قلمکار جلوی آینه جا مانده اند...
اعتراضی که از درون من میآید. من یعنی، آدمی که خستگی مثل پوست به تنش چسبیده است. هرچه میکنم رهایم نمیکند. بهگمانم جایی درون ذهنم خانه کرده باشد. خستگی ذهن خیلی بد است . با هیچ خوابی تمام نمیشود. با هیچ سفری به فراموشی نخواهد رفت. پر است از اضطراب. و اندوه و خیلی وقتها هم ترس.
... میآیم توی اتاق و تو را میبینم که گوشی تلفن توی دستت به سقف خیرهای و صورتت خیس است از اشک. همین کافی است که خستگی از ته جانم بالا بیاید و تمام تنم را فرا بگیرد. میتواند آنقدر بالا بیاید که از سرم هم بگذرد. آنوقت دست و پا زدن زیادی بیهوده است...
نه. دست و پا نخواهم زد. فایدهای ندارد. تنها خستهترم خواهد کرد... میگذارم از جانم بالا بیاید و مرا فرا بگیرد. مثل بهمنی که تمام کوهستان را در خودش بپوشاند.
از اتاق بیرون میآیم. توانم این روزها کمتر از آنست که طاقت دیدن رد اشک روی صورتت را داشته باشم...
کاری هم نمیتوانم بکنم. تنها، میآیم به اتاق سبزمان و مچاله میشوم زیر پتویم و به تو فکر میکنم که تصویر چشمهای پر از اشکت مثل غبار، پنجرههای خیالم را تار کرده است. میدانم ، حالا تمام شب را با تصویر غصههای تو خواهم خوابید... با عکس آن چشمهای پر از اشک و نگاه ترت که خیره به سقف مانده است.
تمام شبم را به صورتت قکر میکنم، که پشت کتاب "مرشد و مارگاریتا" پنهانش میکنی تا اندوهش دیده نشود. به چهرهات فکر خواهم کرد که گاهی از پشت لپتاپت پیداست و پر است از ناامیدی مطلق. آنوقتهایی که داری با پیشانی چینخوردهات خبر میخوانی و یا با کسی چت میکنی و صورتت عجیب پیر به نظر میرسد. آنقدر به اینها فکر میکنم تا خوابم ببرد....
بعد دوباره یکی از همین صبحها شروع میشود و من خسته و سنگین بلند خواهم شد. هیچ کس اما چیزی از رنجی که من از همخوابگی با پیکر اندوه کشیدهام نخواهد دانست. هیچ کس حتی تو.... خسته و سنگین بلند میشوم و بعد باز هم هیچ...
این حرفها را به چه کسی میتوان گفت؟ هیچ کس عمقش را درک نخواهد کرد. آدمهای دیگر خیلی که نجابت خرج کنند دلداریت می دهند و یا ساکت گوش میدهند و باز همهچیز سر جایش خواهد بود.... همهی صبحها همانقدر خسته آغاز میشوند و همهی شبها همانطور مچاله زیر حجم پیکر زمخت اندوه خواهند گذشت...
حالا دیگر میدانم که زندگی تکرار مکررات است. شاید هیچ وقت بهتر از اینها نتواند باشد...
نظرات ()نفسم را جمع میکنم و یکجا میدمم روی شعلهی شمعها. سعی میکنم که همه را یکجا خاموش کنم. انگار اگر با یک فوت نتوانم خاموششان کنم تمام آرزوهای تولدم بر فنا میروند....
تمام آرزوهایم اما برای دیگران است. برای خوشبختی علی و مهدیه. خوشحالی و موفقیت فرزانه و فرشته و سلامتی مامان و برای خودم هیچ...
بازهم مثل همیشه مغزم موقع آرزو کردن قفل میکند و فرصت هیچ آرزویی را برای خودم نمیگذارد. راستش من اصلا هیچ وقت بلد نبودهام که آرزو کنم. قبل تر ها به این ناتوانیام ساده نگاه میکردم. زیاد برایم مهم نبود که آرزوهایم مثل ماهیهای قرمز همیشه توی حوضچهی خیالم شناور باشند اما من هیچ وقت نتوانم توی مشتم بگیرمشان و لمسشان کنم... مهم نبود که همیشه از لای انگشتان ذهنم فرار کردهاند و رفتهاند و مشتم را خالی گذاشتهاند...
اما مدتی است که برایم مهم شده است. درست نمیدانم از کی، اما این را همانروزی فهمیدم که با علی و فرزانه ایستاده بودیم پشت ویترین یکی از لپتاپ فروشیهای ولیعصر و علی پرسید برای تولدم چی دوست دارم کادو بگیرم؟ و دیدم که هیچ چیزی به ذهنم نمیرسد. دیدم که نمیدانم و یادم آمد که هیچ وقت هم، توی هیچ تولدی نمیدانستهام که چه میخواهم. و حسودیم شد به همهی آن آدمهایی که از سر ذوق آرزوی داشتن چیزی را میکنند و با تمام وجود میخواهند که داشته باشندش...
به همهی آن آدمهایی که جسارت خواستن را دارند. حسودیم شد به رضا که میتواند سفارش کادوهای تولدش را در بلاگش برای دوستانش بنویسد...
دیشب وقتی که به تاریکی اتاق خیره مانده بودم تا خوابم ببرد داشتم به تو فکر میکردم و دیدیم که حتی نمیدانم ترا میخواهم داشته باشم یا نه؟ این را میدانم که بودنت و حس خوبش را میخواهم. میدانم که گرمی دستانت را دوست دارم. میدانم که نبودنت پر خواهد بود از روزهای سرد و تلخ و بی امید و خروار خروار تنهایی.... اما نمیدانم میخواهم داشته باشمت یا نه؟ اصلا شاید جسارت این خواستن را ندارم. جسارت آرزو کردن برای همیشه بودنت. جسارت گفتنش را حتی توی خلوت تاریک این اتاق وقتی که همه خوابند....
شمعها را فوت کردم و خیره ماندم به دود سفیدشان و ته دلم گفتم کاش خدا تنها جسارت آرزو کردن را به من هدیه کند....
پانوشت ١: تولدم روز دهم مهر بود. این پست دیرتر از زمانش نوشته شد متاسفانه.
پانوشت٢: از همین جا از همهی دوستان عزیزم که با تبریکات صمیمی و مهربانشان خوشحالم کردند تشکر میکنم. تشکر از لطف همه به خصوص فرزانه و دوستان دیگرمان علی، محمود، آدرین، رضا، تارا، آمنه، علیرضا و هادی و ....
نظرات ()دستهایم را بالا میبرم و کمرم را تکان میدهم. چرخ میزنم و از پرواز بال دامنم توی هوا پر میشوم از یک حس اثیری زنانه. مدتهاست که این حس اثیری در تنم نچرخیده است. رقصم را تند میکنم که عضلات خشک تنم نرم تر شوند. چرخ میزنم و خون در تنم میگردد. به صدای آن موزیک تند پر هیجان و کم ارزش چنان میرقصم که خودم جا میخورم. انگار که مریم جا مانده باشد کنار اتاق و خیره به دختری که در میانهی اتاق میچرخد و دامنش به سرعت کمرش موج بر میدارد و میشکند، نگاه کند.
خیره ماندهام به آن دختری که دارد خودش را به زور این رقص تند از میان اندوهش بیرون میکشد. میرقصد که یادش بیاید تنش هنوز زنده است. تنی که غصههای این تابستان جانش را خراشیده است. می رقصد و عطر تنش رها در تاریکی اتاق زیر نور پر رنگ و رنگارنگ صفحهی روشن تلوزیون رها شده است و دلش به تندی قلب کبوتر ترسیدهای میزند. میرقصد و اشک نشسته در گوشههای چشمش، با هر چرخش تندش در اتاق نیمه تاریک برقی میزند....
دلم دارد از جا در میآید. دلی که تنگ است و مدتهاست در آن حفرهی تنگ سینه مچاله مانده است. اتاق مدام با نورهای تند و لرزان صفحهی تلویزیون پر و خالی میشود و رنگ های مات و مبهم بر دیوارها مینشینند و برمیخیزند و من با دستانی فرو برده در گیسوانم، چرخ میزنم.
چرخ میزنم و به خودم فکر میکنم و پیلهای که دارم صدای ترک خوردنش را میشنوم. میرقصم و نمیدانم این چه حسی است که در من اینگونه موج بر میدارد و تنم را چون پروانهای میرقصاند. میرقصم و اما سرم عجیب سنگین است از هجوم پریشانی که دارد تنم را فتح میکند و من با گیسوانی رها بر شانهها میچرخم. دست در دست بال رقصان دامنم میرقصم تا دست پریشانی تنم را رها کند و برود و دلم حالا مثل قلب کودک ترسانی در سینه میکوبد....
سرم گیج میرود و نگاهم اتاق را دور میزند و من رها میشوم بر نرمای یکی از مبلها. چشمانم را میبندم و نور رنگارنگ صفحهی تلویزیون بر پلک بستهام مدام دست میمالد و میرود و من نا توان از فرط هیجان، با صدای بلند گریه میکنم.
شب بیرون آرام لمیده است و حالا یکی دیگر از آن کلیپهای پر از نور و رنگ و صدا آغاز شده است و من اما تهماندهی توانم مثل اشکهایم در تنم ماسیده است....
نظرات ()میگوید یک سئوال کاری دارم. سئوال کاریش را میپرسد و اولش هم مثل کسی که میداند با یک آدم پرچانه روبرو است، میگوید فقط از دید یک مشتری حرف بزن لطفا...
من از دید یک مشتری حرف میزنم و بی اختیار به خودم میگویم اگر من بودم چطور این مشکل را حل میکردم؟ یکی دو جمله میگویم که جواب نظر خودم را داده باشم. شاید هم بلند توی آن جملات فکر کردهام. فقط همین...
و آخرش دعوا میشود مثل همیشه. مثل همیشه که حرفی از کار، بینمان ردو بدل میشود... مثل همیشه نمیفهمد که ذهنم چطور سریز کرده است برای یافتن راهحل. میدانم البته اگر این پست را بخواند میگوید اصلا کی از تو راهحل خواست؟
و شاید راست بگوید... اما نمیداند مغز من دیگر دست خودش نیست. همهی عمرش را مشغول راهحل پیدا کردن بودهاست.... حتی اگر به قول او راهحل هایش آنقدر بیارزش باشند که بدرد استفاده در کره مریخ بخورند. نمیداند اما مغز من مدام دارد فکر میکند به پیدا کردن راه از میان بی راههها. نمیداند که چقدر بعد یکروز خسته و طولانی ، بعد از آنهمه فشار عصبی امروز که او از هیچ کدامشان هیچ نمیداند. بعد از تمام آن ساعتهای نگرانی برای ضعف و بیحالی شدید فرزانه.... چقدر دلم میخواست که فقط باورم میکرد....
گاهی دلم میخواهد که کسی بجز فرزانه توی دنیا بتواند باورم کند و درک کند که مغزم دارد مدام مثل ماشین راهسازی کار میکند برای بهتر کردن همهچیز....
دلم میخواست یکبار هم که شده به حرفهای ذهنم گوش میکرد. بدون آنکه دعوایمان بشود.....دلم میخواست میشد برایش گفت که ذهنم چطور بعد از استخدامش توی این شرکت تازه، مدام دارد ایدهپردازی میکند.... ایدههایی که از ذهنم سرریز میشوند و من در سکوت یکجایی مینویسمشان و مدام تحلیلشان میکنم.... و دلم پر میشود که نمیتوانم برایش از آنها حرف بزنم. نمیتوانم از سئوالات ذهنم چیزی بپرسم. چون حتما همه را رد خواهد کرد. چون آخرش مرا متهم میکند به ندانستن، به نفهمیدن، به نداشتن درک مدیریتی و هزار درد بیدرمان دیگر...
زمان زیادیست که دلم میخواست یکنفر بجز آقای رزمآرا توی آن سالهای دور و فرزانه زحمت باور کردن مرا به خودش میداد. دیگر اما از اتفاقش نا امید شدهام. آخرش آرزویش را به گور خواهم برد به خیالم....
.
جمعه عصر را رفتم بهشت زهرا و نشستم کنار مزار بابا که از روزی که رفته، حتی یکبار هم درست به خوابم نیامده است. نشستم کنار مزارش و دستم را گذاشتم روی آن سنگ مشکی داغ از آفتاب و چشمهایم را بستم و حجم دلتنگیام را توی سینهام حبس کردم. به خیالم آمد شاید او آنقدرها هم دلش برای بغل کردن من تنگ نباشد. توی دلم به بابا گفتم شاید تو هم حق داری که دوستم نداشته باشی.... و دلم خواست که کاش میشد جایی توی همین سکوت عصر مرداد توی همین قبرستان خوابید و تمام شد....
و حسودیم شد به آرامش بابا که حالا اینجا خوابیده است و شاید هم حق میدهد به همهی آن آدمهایی که زیاد دوستم ندارند...
نظرات ()اینروزهایم تنها دارند میگذرند. میگذرند اما غرق در خبرهای بد....
پیشتر از همهی اینها خوابش را دیده بودم. توی خوابم بابا مریض بود و خانهمان روی سرمان آوار شده بود و تمام درهای خروج از خانهی نیمهویران بسته بود و من پر بودم از ترس و دلهره و فرزانه داشت به من دلداری میداد. حالا اما هرروز یک گوشهای از آن خواب لعنتی دارد تعبیر میشود و انگار قرار هم نیست که تمام بشود. تمام روزهایمان شده همان زندگی زیر آوار. آوار دروغ و حرفهای تهوع آور و اندوه. و تمام عصرهایمان مثل عصرهای جمعه دلگیر است.
خبری نیست از آن زندان لعنتی که پنجاه روز است، آدرین ما را در خودش بلعیده است و خبری نیست از پرندهی کوچک یک لبخند که دمی روی لبهای فرزانه بنشیند. تنها اشک است که همیشه یک جایی پشت پردههای پلکش نشسته و به اندک بهانهای رها میشود روی نرمی گونههایش...
و من تنها بغلش میکنم و پنهانش میکنم توی تاریکی سینهام. کاری غیر از این نمیتوانم بکنم برای عزیز ترین کسی که دارم. برای او که میدانم دلش برای آدرینش تنگ است و دارد با همهی توانش برای تحمل فوج ویرانی تلاش میکند. حق دارد. به قول ستاره "مگر یک آدم چقدر توان از دست دادن دارد که در چهار روز وطنش را و پدرش را و عشقش را از دست بدهد."
من تنها رنج کشیدنش را نگاه میکنم و دفن میشوم زیر خروار خروار غصهی تلخ.... و اینجور وقتها درد معدهام دیوانهام میکند. پریروز دکتر گفت که زخم اثنی عشرم برگشته است و معلوم نیست تا کی بخواهد که بماند. بخیالم داروها هم بیفایده شدهاند و کاری به این درد ندارند که دارد مدام توی تنم خانهاش را بزرگ تر میکند و رمقم را میجود...
دیگر اینروزها خبرها را نمیخوانم. خودم را زدهام به نشنیدن. به ندیدن. اینطور شاید بهتر است. حالا توانم خیلی کمتر از آنست که بشود گفت. آنقدر کم که وقتی این مراسمات لعنتی چندش آور پر از دروغ و ترزویر و بیحیایی را در تلویزیون میبینم و یا حتی خبرشان را میخوانم درد توی معدهام میگردد و از جایی میان ستون فقراتم بیرون میزند....
راست میگویی ستاره جان مگر ما چقدر طاقت داریم که هرروز خبر از دست رفتن چیزی را بشنویم و خم به ابرو نیاوریم در حالیکه هنوز هیچ کدام از زخمهای سابقمان رنگی از بهبود به خود ندیدهاند. سرا پا زخم شدهایم اینروزها.... سرا پا زخم...
نظرات ()به من گفتی که" بودنم با نبودنم هیچ فرقی ندارد." گفتی که بودنم حکم داروی بیخاصیتی را دارد که مصرفش تنها دردی جدید بسازد و بس...
و من اما دلم گرفت، برای خودم و برای تعبیرت از بودنم. روی تخت دراز کشیدم و خیره ماندم به جای نامعلومی از سقف و صدایت مدام توی ذهنم تکرار شد و در همهجای وجودم نشست. مثل شیشهای که خرد بشود و پولک های برندهاش همهجا را نا امن کند.
به خودم فکر کردم و به بودن بیفایدهام. به خودم و آنروزی که موهایم را از پیشانیام کنار زدی و گفتی"آخ که اگر تو نبودی من چکار باید میکردم مریم؟؟؟ "
به خیالم از آنروز دو هفته هم نگذشته باشد. همانشبی را میگویم که پیش ما بودی. همانشبی که چند ساعتی را با بچهها گذراندیم و سعی کردیم، پشت سادگی خندههایمان پنهان بشویم و فراموش کنیم که مدتهاست هیچ قاصدک خوش خبری از آسمان روزگارمان نگذشته است. آنشب با خودم گفتم چه خوب که توی این هجوم اندوه، ته این بنبست خستگیها لااقل هنوز همین باهم بودنمان برایمان مانده است.
حالا تو اما میگویی که" بودنم دردی را دوا نکرده است و توی این روزهای نبودنم جای خالیم را حتی حس هم نکردهای..."
حرفت توی ذهنم با سرعت عجیبی زاد و ولد میکند. زیاد میشود و تمام وجودم را پر میکند و میدانم از جایی حوالی دلم آماس خواهد کرد.... دراز میکشم روی تخت و صبر میکنم تلخی شنیدن حرفت جایش را کنار آن غصههای دیگر پیدا کند. دراز میکشم و خیره میمانم به جای نا معلومی در سقف و اتاق آرام آرام پر میشود از تاریکی شب...
نظرات ()