صبح جمعه است. از آن صبحها که آدم نمیداند برای چه باید بیدار شود. سرد است یا لااقل من سردم است. اتاق هنوز بوی شب میدهد و ساعتهای متوالی رخوت. اما روشن است. خیلی روشنتر از انتظار من.
مثل همیشه با چشمهای بسته دارم ته مزه خواب را در ذهنم میچشم. ذهنم هنوز از غصههای دیشبش تلخ است. غصهها گاهی توی ذهن من مثل قطاری میشوند که با صدایی بلند و پر قدرت و با دودی گس و مسموم حرکت میکنند. و تنها وقتی میخوابم این قطار سنگین میایستد. مثل قطاری که در ایستگاهش منتظر فرمانی برای حرکت دوباره است. و دود گس و مسموش حتی وقتی که خوابم، آنجا توی خوابهایم رهاست و دنیایم را مهآلود میکند. «گس مسموم» از واژههای فروغ است. خیلی وقتها یادم میآید. واژهی «بخارهای گس مسموم» را میگویم. دیشب وقتی توی تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب نان سالهای جوانی را میخواندم، فکر کردم غصهام، ذهنم را از چیزی سیال و چسبناک پر کرده است و همان موقع بود که دوباره یاد این واژه افتادم. و فکر کردم حتما منظور فروغ از این واژه به حس حالایم بیشباهت نبوده است.
انگشتم را گذاشتم لای کتاب درست روی شماره صفحه ۱۰۴ و کتاب را بستم. خیره ماندم به سایههای خاکستری روی سقف و فکر کردم چند وقت دیگر میشود اینطوری زندگی کرد. با اندوهی که گاهی آنقدر بزرگ میشود که حتی نمیتوانی برای کسی از آن حرف بزنی. با روزهایی که انگار توی سایههای ترسناک کودکی دورت گم شدهاند. فرزانه همیشه حرف از کودکیمان که میشود میگوید، تروخدا در موردش حرف نزن و صدایش پر میشود از یک جور التماس خاص. اما من هنوز بیشتر وقتها دارم از تاریکی آن کودکی دور عبور میکنم. دلم میخواهد لااقل با او حرفش را بزنم. با او که مسیر کودکی خودش از راهروهایی شبیه آنهایی که من ازشان عبور کردهام، گذشته است. اما لحن التماسش آدم را ساکت میکند.
اینست که من خودم تنهایی به آن روزها فکر میکنم. به آن گرههای کوری که به اعصاب حافظهام زده شده است. و اعصاب حافضهام را میبینم که در کوری گرههای آن نوارهای سیاه و بلند، فشرده میشوند. اعصاب حافظه را اما نمیشود ازنو بافت. اینست که مدام لابهلای انبوهی آنهمه عصب و پیام و خیال میگردم تا شاید بشود، نوارهایی که مشمول گذر زمان شدهاند را باز کنم. اما بیفایده است. کوری گرهها هم که گشوده شود، امتداد نوارها همیشه جایی ته ذهن جا میماند. انگار روزهای عمرم مثل مهرههای تسبیح از این نوارهای سیاه رد شده باشند. یکی را که پاک کنی میبینی بعدی هست و بعدی و یهو میبینی سالهای زیادی در هر خاطره تلخ گره خورده است. گاهی فکر میکنم مگر اینکه بمیرم تا یادم برود. اما حتی نمیمیرم.
صبح جمعه است قطار دارد توی ایستگاهش بوق ممتدش را میزند که بیدارم کند. بیدارم میکند تا باز توی مغرم راه بیافتد پر صدا و پرقدرت با آن بخارهای گس مسموم و تمام نشدنیاش.
پانویس: برایم ننویسید که به خاطرههای تلخ زندگی فکر نکن و زندگی را زیبا ببین تا به تو لبخند بزند. اینها که نوشتم تلاش آدمی است که میخواهد رویاهای شیرین و زیبایش را از آلودگی خاطرههای بد و دور پاک کند... تلاش آدمی است که مدام دارد به نو کردن ویرانههای درونش فکر میکند.
نظرات ()ذهنم بی امان و کلافه شده است. دلش جاهای جدیدی میخواهد. آدمهای تازه و حرفهای نو. دیگر از این لحاف سنگین و نخنمای تکرار که بر سر لحظههایش کشیده شده است، بیزار شده است. مثل بادباکی شده که نخش را به شاخهی درخت بسته باشند و رهایش کرده باشند زیر آبی آسمان. دل کوچک کاغذیش پر است از حسرت آن وسعت آبی دلپذیر که مثل آغوشی مهربان خواستنی است.
به این چیزها که فکر میکنم غصهام میشود. از خودم و روزگارم بدم میآید. به این چیزها که فکر میکنم فضای خانه برایم تنگ میشود. تحمل تکرار برایم سخت میشود. دلم هوس امید و لبخند و پرواز میکند و هوس سفر. دلم میخواهد از اینجا بکنم و بروم. قبلتر ها اینقدر دلم هوس رفتن نداشت اما حالا دلم حسرتش را دارد.
آخ که انگار هرچه میگذرد ابر حسرتهای آدم بزرگتر میشوند و تیرهتر و آدم را سردرگمتر و ناچارتر میکند. کاش باد ناگاهی بیاید از دور و نخ بابدبادک سرگردانی مرا پاره کند و با خودش ببرد. به خیلی دورتر از این خانه و این درخت و این گوشهی خاکستری دنیا.
اما هوا مدتهاست که صاف است و شاید هزار سال دیگر هم همینطور صاف و خاکستری بماند. شاید هزار سال بگذرد و بهارها و پاییزها رنگی از بادهای قوی و جسور را تجربه نکنند. به این چیزها که فکر میکنم دل کاغذی و نازک خیالم از غصه سنگین میشود. به این چیزها نباید فکر کرد فقط غصهاش تحمل دوری آسمان را سختتر میکند. به این چیزها نباید فکر کرد شاید...
نظرات ()کلی حرف هست که اگر بهتر بودم اینجا مینوشتمشان. خیلی حرف. اما نمیتوانم بنویسمشان. ذهنم مدام پرو خالی میشود. جملهها مثل ماهیهای کوچک و لیز از لای انگشتان مغزم فرار میکنند و روی خاک فراموشی میافتند و آنقدر بالا و پایین میپرند تا بمیرند. من اما نمیتوانم برشان دارم و مهربان توی تنگ این صفحه رهایشان کنم. تنها ایستادهام و به فراموش شدنشان، به آرام مردنشان نگاه میکنم. همیشه همینطور میشوم وقتیکه میترسم. ترسیدهام از جای خالی خیالی که توی ذهنم نشسته بود. ترسیدهام از تو و از خودم و از رفتن ناگهانی آن خیال مهربان. همین دو روز قبل بود که نشسته بودم در آن واگن خلوت مترو و به تو فکر میکردم و آن فکر سیال، آن آرزوی شیرین که آدمهایش تو بودی و من، از لایههای احساسم توی ذهنم جاری بود... آرزویی که دوستش داشتم. شیرین بود و نرم و میشد آدم چشمهایش را ببند و در نرمی مهربانش فرو برود. اما حالا که ایستادهام اینجا کنار این پنجره، پشت به فضای ابری این شرکت،آن آرزو تمام شده است. رفته است. افسوس که بازهم، قشنگترین آرزویم، گنجشک کوچکی شد و از میان دستانم پرید و رفت...
با نگاهی به این قطعه شعر فخری برزنده:
قشنگترین آرزویم
در دستهایم
گنجشک کوچکی میشود
که لاجرم
پرش میدهم.
نظرات ()نشستهام پشت میز شیشهای آشپزخانه و یک تکه نان بیات مانده از نهارم را میجوم. به آدمهایی که توی جاهای مختلف شرکت پراکندهاند نگاه میکنم، که توی روشنایی مانیتورهایشان، در کد زدن های بی پایانشان غرق شدهاند. مثل مجسمههای سنگین و قدیمی. من اما اینجا نشستهام، نهارم را طول میدهم و توی افکار خودم میلولم. نشستهام بی حرکت و تنها میجوم و به آدمها نگاه میکنم.
شرکت ما کوچک است. جایی برای قدم زدن ندارد. خیلی از ساعتهای روز را نمیشود بلند حرف زد. سکوت، مثل یک آدم جدی هر روز زودتر از همه میآید و کارش را شروع میکند. فقط گاهی برای کشیدن سیگار یا هوا خوری بیرون میرود. و وقتی نیست آدمها با هم حرف میزنند و یا حتی بلند میخندند.
نان بیاتم را میجوم و به دورو برم نگاه میکنم. خیره میشوم به نمکدانهای عروسکی روی یخچال. دو تا آدمک ار جنس چینی هستند که همدیگر را بغل میکنند. سفید و سیاه. صورت نمکدان سفید را بیشتر دوست دارم. صورتش مهربانتر است. با آن سری که نرم سمت شانهاش کج کرده است انگار کسی است که درکت میکند. کسی است که بخواهد همه را مهربان بغل کند. اما نمکدان سیاه را زیاد دوست ندارم. با آن سوراخهای پر از فلفل چشمهایش، مثل کسی است که مهربانی بلد نباشد. بغلش را جوری باز کرده است انگار که بخواهد بگوید بغل یعنی چه؟ این مسخرهبازیها چه معنی دارد؟ من را کمی یاد مامان میاندازد که هیچوقت دوست ندارد کسی را بغل کند. یا اگر بغل کند آنقدر خشک و مصنوعی اینکار را میکند انگار که یک مجسمه بغلت کرده باشد. یا آدمی که دستهایش چوبی باشد...
اما نمکدان سفید مثل روح است. من را یاد بابا میاندازد. دستهایش را یک جوری باز کرده مثل آنوقتهایی که مامان مرا دعوا کرده بود و بابا میخواست از دلم دربیاورد.
دلم برایش تنگ شده است. یک جور تنگی عجیبی که انگار به تنت چسبیده باشد. یک جوری که میدانی هست و تمام نمیشود. حتی اگر خیلی هم بگذرد. خیلی بیشتر از 2 سال یا 3 سال...
نانم را هم تمام کردهام. آدمها همانطور سرشان توی کارشان است. سکوت، حتی هوس یک سیگار هم نکرده است. بلند میشوم، میروم و بیسرو صدا مینشینم پشت میزم و آرام آرام میشوم یکی از همان مجسمههای قدیمی ساکت و غرقشده...
نظرات ()یک داستانی هست میان یک زن و یک مرد که تنها یک جایش حقیقی است. آدمهای این داستان، میتوانند هر کسی باشند و یا هر اسمی داشته باشند. خیلی مهم نیست این آدمها کجای دنیا ایستاده باشند یا به چه تصویری نگاه کنند. توی این قصه، چیز دیگری است که اهمیت دارد.
مثلا میشود فرض کرد که زن داستان ما ایستاده است کنار دریا و خیره مانده است به افق. کمی بعد مرد داستان وارد صحنه میشود و میآید درست کنار زن میایستد. قلب زن حسش میکند و شروع میکند به تندتر طپیدن. زن پر میشود از تلاطم، درست مثل موجهای دریا.
مرد آرام میگوید، میدانستم که اینجایی. آمدم باهم باشم .... زن اما فقط غمگین نگاهش میکند. توی نگاهش ناآرامی هست و بیش از آن ناامیدی. به مرد نگاه میکند و میگوید، اما ما تمام کردهایم... و وقتی این را میگوید چیزی درون سینهاش میلرزد... مرد ساکت ایستاده است و به دورها نگاه میکند. زن ادامه میدهد، میدانی، بدترین قسمت این تمام کردن اینست که تو کنارم باشی و من ناچار یاشم به زندگی بدون تو فکر کنم.... میفهمی؟ پس لطفا برو و دیگر برای باهم بودنمان برنگرد.... و مردبعد از مکثی کوتاه بیهیچ حرفی میرود.
وقتی مرد دارد دور می شود، زن با چشمانی پر از اشک همانجا ایستاده است و دارد به رفتن مرد نگاه میکند و با خودش میگوید " رفت... یعنی تمام شد؟ یعنی همه چیز واقعا تمام شد؟ کاش ..." و ناگهان مرد میایستد، برمیگردد و دوباره به زن نگاه میکند...
درست در همان لحظه، توی آن نگاه، زن به خودش میگوید اگر نرود، یعنی هنوز هم امیدی هست به باهم بودنمان. یعنی هنوز همه چیز تمام نشده است. مرد اما رویش را میگرداند و دوباره راهش را ادامه میدهد و آرام و با تردید دور میشود... و اینجای داستان است که زن در خودش فروریخته است. آسمان تیرهتر از همیشه است و زن در حالی که زانوهایش توانی برای ایستادن ندارند، توی اشکهایش غرق شده است. و زندگی و آدمهایش بیآنکه چیزی بفهمند مثل ابتدای داستان، کار خودشان را ادامه میدهند...
نظرات ()خواب دیدم توی خانهمان پرندهای بود، سفید و کوچک و آرام. مرغ عشق بود انگار. توی خواب من اما پاهایش را بههم بسته بودند و قرار بود که کشته شود به گمانم. فرزانه گرفته بودش توی دستهایش و آبش میداد. بعد گفت "ولش میکنم بپره برای آخربن بار" و رهایش کرد سمت تاریکی شب حیاط خانه تا آخرین پرواز عمرش را تجربه کند. پرید با همان پاهای به هم بستهاش و بالهایی که از بیپروازی همیشه ماندنش در قفس خسته بودند. پرید اما فقط تا اول باغچه. آنجا که تازه انبوهی درختهای حیاط آغاز میشود. من ایستاده بودم جلوی در پشت شانههای کوچک فرزانه و رفتنش را نگاه میکردم.....
پرید و تا ابتدای انبوهی درختهای حیاط رفت ...جلوتر اما نرفت. برگشت به سوی خانه درست نشست روی شانهی من . نمیدانم چرا نرفت؟ نخواست که برود. درختها و آسمان را، رها کرده بود و برگشته بود میان خانه و آرام نشسته بود روی شانهی من. فرار نکرده بود و به من پناه آورده بود. نگذاشتم بکشندش. به همه گفتم این پرنده باید زنده بماند و زنده بود وقتی که از خواب بیدار شدم....
بیدار که شدم حس عجیبی داشتم. ذهنم از لمس اتفاق درون خوابم از هیجان لبریز بود. اتفاقی که در آن من پناه کسی شده بودم و این قصهی تازهای بود در روزگارم، چه اهمیتی داشت اگر فقط در خواب رخ داده باشد. حالا بیدار بودم و حس تازهام هنوز با من بود. حسی که طعم شادی داشت و امید و اندوه هم... بیدار که شدم همهی این حسها تنیده در میان هم مثل خوشههای انگور رسیده در ذهنم آویخته بودند ... و من از حضورشان آرام بودم، خوب بودم و سرمست....
نظرات ()بیدار که شدم بیقرار بودم. برایش نگران بودم. یک جور نگرانی عجیبی که نمیگذاشت بخوابم. بلند شدم و رفتم پایین. کنارش دراز کشیدم و به موهایش دست کشیدم. به خیالم آمد موهایش پریشان و خسته است. مثل خودش. مثل نگاهش. دیشب قبل از خواب به این فکر کردم که شاید دلش یک بغل مهربان بخواهد. یک دست مهربان که موهایش را نوازش کند. شاید از حسرت گرمی یک آغوش است که بد اخلاق میشود و بهانه گیر.
کنارش دراز کشیدم و آرام نوازشش کردم و بوسیدمش. دلم خواست مواظبش باشم. دلم خواست محکم توی آغوشم بگیرمش و پنهانش کنم. توی آغوشم بگیرمش و فرارش بدهم از هر چه ناامنی و بیقراری و ترسی که توی ذهنش دارد. دلم خواست آغوش مهربانی بسازم که تویش پناه بگیرد...خوب بود این مهربانیام. آرام کرده بودش به گمانم. مثل همیشه بد اخلاقی نکرد. ساکت ماند و اشکهایش اما مثل همیشه زود ریخت رو گونههایش.
بعد که خواستم سر کار بروم یک جور حق شناسانهای خداحافظی کرد. یک جوری که انگار به من مدیون باشد. شاید هم به خیال من اینطور آمد. بعد من توی تمام راه تا رسیدنم به شرکت به این فکر کردم که او هم تنهاست. بهاندازهی من. بهاندازهی فرزانه و شاید بیشتر از هردومان. تنهاست و میترسد و نمیداند که آغوش مهربان میتواند غصهها و ترسها و ناآرامی آدمها را در خودش حل کند و معجون خوشحالی بسازد. اینست که بیشتر وقتها بهانهگیر است و تلخ و ناامید.... دست خودش نیست دیگر. من هم به جای او باشم همانقدر تلخم و بیحوصله و خسته .... آدم بدون بغل مهربان، مثل کودکی میشود که مادرش را گم کرده است...همانقدر ترسیده. همانقدر آسیبپذیر و ناچار.
باید بغلش کنم. هر وقت که توانستم آرام بغلش کنم تا دلگرم شود... تا زنده بماند.کاش یادم نرود... کاش یادم نرود...
نظرات ()امروز برف میبارد. خشک، ریز و تند. و سرد است و بدتر از آن منم که بیحوصلهام. دست و دلم به کار نمیرود. جو امروز شرکت بهاندازهی هوا سرد است. من توی این شرکت جدید هنوز هم جا نیافتادهام. بعضی روزها جو شرکت مهربانتر و صمیمیتر است، اما بیشتر وقتها انگار من غریبهای باشم که در دایره صمیمیت آدمهای شرکت راهی ندارد....
اینست که میآیم و مینشینم اینجا جلوی روشنی مانیتور لپتاپم و کارم را میکنم. گاهکی بلند میشوم چایی میریزم یا توی شرکت دوری میزنم. همین. بیشتر روز را اما مینشینم پشت میزم و سعیام را میکنم که کار کنم.
این روزها روزگار بد نیست. یعنی از قبل خیلی بهتر است. اما از وقتی توی این شرکت کار میکنم فهمیدهام مهارت صمیمی شدنم با آدمها را از دست دادهام. نمیدانم شاید آنها فکر میکنند که من دخترک ساکت و گند اخلاقی هستم که برای خودم کارم را میکنم. من اما نه آنقدرها ساکتم و نه آنقدرها گند اخلاق. فقط با اتفاقات مختلف مهارت صمیمی شدنم با آدمها زنگ زده است. دلم محیط کار مهربانتری را میخواهد. جایی که کسی باشد که کمی با هم حرف بزنیم. همفکری کنیم و هرچه بلدیم را با هم همخوان کنیم. تحمل محیط کار غیر صمیمی توی روزهای سرد و برفی و ابری کار آسانی نیست. آنهم برای من با مجموعهی بزرگی از مهارتهای کند شده و زنگ زده ...
این که میگویم مجموعه بزرگ برای آنستکه، اینروزها مدام میبینم که زندگی همهی دانستههایم را به چالش میکشد. انگار آدمی باشم که در جلسه امتحان سئوالاتی را میبیند که میداند جوابشان را بلد بوده است، اما حالا چیزی یادش نمیآید. من هم انگار قبلتر از اینها بلد بودهام که چالشهایم را حل کنم، اما حالا دیگر یادم نمیآید که چطور اینکارها را میکردهام. اینست که سخت میگذرد. اینست که مثلا راحت نیست که بنشینی در یک فضای سرد و غیر صمیمی و صدای حرف زدن آدمها را با هم بشنوی، اما حرف خاصی نباشد که گفتنش به هیچ کدام از آن آدمها برایت لذتی داشته باشد. همین است که روزها سخت میگذرد. سخت و تکراری و ابری. و من دیگر دلم کم کم دارد برای فضاهای گرم و آفتابی تنگ شده است...
نظرات ()