کلی حرف هست که اگر بهتر بودم اینجا مینوشتمشان. خیلی حرف. اما نمیتوانم بنویسمشان. ذهنم مدام پرو خالی میشود. جملهها مثل ماهیهای کوچک و لیز از لای انگشتان مغزم فرار میکنند و روی خاک فراموشی میافتند و آنقدر بالا و پایین میپرند تا بمیرند. من اما نمیتوانم برشان دارم و مهربان توی تنگ این صفحه رهایشان کنم. تنها ایستادهام و به فراموش شدنشان، به آرام مردنشان نگاه میکنم. همیشه همینطور میشوم وقتیکه میترسم. ترسیدهام از جای خالی خیالی که توی ذهنم نشسته بود. ترسیدهام از تو و از خودم و از رفتن ناگهانی آن خیال مهربان. همین دو روز قبل بود که نشسته بودم در آن واگن خلوت مترو و به تو فکر میکردم و آن فکر سیال، آن آرزوی شیرین که آدمهایش تو بودی و من، از لایههای احساسم توی ذهنم جاری بود... آرزویی که دوستش داشتم. شیرین بود و نرم و میشد آدم چشمهایش را ببند و در نرمی مهربانش فرو برود. اما حالا که ایستادهام اینجا کنار این پنجره، پشت به فضای ابری این شرکت،آن آرزو تمام شده است. رفته است. افسوس که بازهم، قشنگترین آرزویم، گنجشک کوچکی شد و از میان دستانم پرید و رفت...
با نگاهی به این قطعه شعر فخری برزنده:
قشنگترین آرزویم
در دستهایم
گنجشک کوچکی میشود
که لاجرم
پرش میدهم.
نظرات ()نشستهام پشت میز شیشهای آشپزخانه و یک تکه نان بیات مانده از نهارم را میجوم. به آدمهایی که توی جاهای مختلف شرکت پراکندهاند نگاه میکنم، که توی روشنایی مانیتورهایشان، در کد زدن های بی پایانشان غرق شدهاند. مثل مجسمههای سنگین و قدیمی. من اما اینجا نشستهام، نهارم را طول میدهم و توی افکار خودم میلولم. نشستهام بی حرکت و تنها میجوم و به آدمها نگاه میکنم.
شرکت ما کوچک است. جایی برای قدم زدن ندارد. خیلی از ساعتهای روز را نمیشود بلند حرف زد. سکوت، مثل یک آدم جدی هر روز زودتر از همه میآید و کارش را شروع میکند. فقط گاهی برای کشیدن سیگار یا هوا خوری بیرون میرود. و وقتی نیست آدمها با هم حرف میزنند و یا حتی بلند میخندند.
نان بیاتم را میجوم و به دورو برم نگاه میکنم. خیره میشوم به نمکدانهای عروسکی روی یخچال. دو تا آدمک ار جنس چینی هستند که همدیگر را بغل میکنند. سفید و سیاه. صورت نمکدان سفید را بیشتر دوست دارم. صورتش مهربانتر است. با آن سری که نرم سمت شانهاش کج کرده است انگار کسی است که درکت میکند. کسی است که بخواهد همه را مهربان بغل کند. اما نمکدان سیاه را زیاد دوست ندارم. با آن سوراخهای پر از فلفل چشمهایش، مثل کسی است که مهربانی بلد نباشد. بغلش را جوری باز کرده است انگار که بخواهد بگوید بغل یعنی چه؟ این مسخرهبازیها چه معنی دارد؟ من را کمی یاد مامان میاندازد که هیچوقت دوست ندارد کسی را بغل کند. یا اگر بغل کند آنقدر خشک و مصنوعی اینکار را میکند انگار که یک مجسمه بغلت کرده باشد. یا آدمی که دستهایش چوبی باشد...
اما نمکدان سفید مثل روح است. من را یاد بابا میاندازد. دستهایش را یک جوری باز کرده مثل آنوقتهایی که مامان مرا دعوا کرده بود و بابا میخواست از دلم دربیاورد.
دلم برایش تنگ شده است. یک جور تنگی عجیبی که انگار به تنت چسبیده باشد. یک جوری که میدانی هست و تمام نمیشود. حتی اگر خیلی هم بگذرد. خیلی بیشتر از 2 سال یا 3 سال...
نانم را هم تمام کردهام. آدمها همانطور سرشان توی کارشان است. سکوت، حتی هوس یک سیگار هم نکرده است. بلند میشوم، میروم و بیسرو صدا مینشینم پشت میزم و آرام آرام میشوم یکی از همان مجسمههای قدیمی ساکت و غرقشده...
نظرات ()یک داستانی هست میان یک زن و یک مرد که تنها یک جایش حقیقی است. آدمهای این داستان، میتوانند هر کسی باشند و یا هر اسمی داشته باشند. خیلی مهم نیست این آدمها کجای دنیا ایستاده باشند یا به چه تصویری نگاه کنند. توی این قصه، چیز دیگری است که اهمیت دارد.
مثلا میشود فرض کرد که زن داستان ما ایستاده است کنار دریا و خیره مانده است به افق. کمی بعد مرد داستان وارد صحنه میشود و میآید درست کنار زن میایستد. قلب زن حسش میکند و شروع میکند به تندتر طپیدن. زن پر میشود از تلاطم، درست مثل موجهای دریا.
مرد آرام میگوید، میدانستم که اینجایی. آمدم باهم باشم .... زن اما فقط غمگین نگاهش میکند. توی نگاهش ناآرامی هست و بیش از آن ناامیدی. به مرد نگاه میکند و میگوید، اما ما تمام کردهایم... و وقتی این را میگوید چیزی درون سینهاش میلرزد... مرد ساکت ایستاده است و به دورها نگاه میکند. زن ادامه میدهد، میدانی، بدترین قسمت این تمام کردن اینست که تو کنارم باشی و من ناچار یاشم به زندگی بدون تو فکر کنم.... میفهمی؟ پس لطفا برو و دیگر برای باهم بودنمان برنگرد.... و مردبعد از مکثی کوتاه بیهیچ حرفی میرود.
وقتی مرد دارد دور می شود، زن با چشمانی پر از اشک همانجا ایستاده است و دارد به رفتن مرد نگاه میکند و با خودش میگوید " رفت... یعنی تمام شد؟ یعنی همه چیز واقعا تمام شد؟ کاش ..." و ناگهان مرد میایستد، برمیگردد و دوباره به زن نگاه میکند...
درست در همان لحظه، توی آن نگاه، زن به خودش میگوید اگر نرود، یعنی هنوز هم امیدی هست به باهم بودنمان. یعنی هنوز همه چیز تمام نشده است. مرد اما رویش را میگرداند و دوباره راهش را ادامه میدهد و آرام و با تردید دور میشود... و اینجای داستان است که زن در خودش فروریخته است. آسمان تیرهتر از همیشه است و زن در حالی که زانوهایش توانی برای ایستادن ندارند، توی اشکهایش غرق شده است. و زندگی و آدمهایش بیآنکه چیزی بفهمند مثل ابتدای داستان، کار خودشان را ادامه میدهند...
نظرات ()خواب دیدم توی خانهمان پرندهای بود، سفید و کوچک و آرام. مرغ عشق بود انگار. توی خواب من اما پاهایش را بههم بسته بودند و قرار بود که کشته شود به گمانم. فرزانه گرفته بودش توی دستهایش و آبش میداد. بعد گفت "ولش میکنم بپره برای آخربن بار" و رهایش کرد سمت تاریکی شب حیاط خانه تا آخرین پرواز عمرش را تجربه کند. پرید با همان پاهای به هم بستهاش و بالهایی که از بیپروازی همیشه ماندنش در قفس خسته بودند. پرید اما فقط تا اول باغچه. آنجا که تازه انبوهی درختهای حیاط آغاز میشود. من ایستاده بودم جلوی در پشت شانههای کوچک فرزانه و رفتنش را نگاه میکردم.....
پرید و تا ابتدای انبوهی درختهای حیاط رفت ...جلوتر اما نرفت. برگشت به سوی خانه درست نشست روی شانهی من . نمیدانم چرا نرفت؟ نخواست که برود. درختها و آسمان را، رها کرده بود و برگشته بود میان خانه و آرام نشسته بود روی شانهی من. فرار نکرده بود و به من پناه آورده بود. نگذاشتم بکشندش. به همه گفتم این پرنده باید زنده بماند و زنده بود وقتی که از خواب بیدار شدم....
بیدار که شدم حس عجیبی داشتم. ذهنم از لمس اتفاق درون خوابم از هیجان لبریز بود. اتفاقی که در آن من پناه کسی شده بودم و این قصهی تازهای بود در روزگارم، چه اهمیتی داشت اگر فقط در خواب رخ داده باشد. حالا بیدار بودم و حس تازهام هنوز با من بود. حسی که طعم شادی داشت و امید و اندوه هم... بیدار که شدم همهی این حسها تنیده در میان هم مثل خوشههای انگور رسیده در ذهنم آویخته بودند ... و من از حضورشان آرام بودم، خوب بودم و سرمست....
نظرات ()بیدار که شدم بیقرار بودم. برایش نگران بودم. یک جور نگرانی عجیبی که نمیگذاشت بخوابم. بلند شدم و رفتم پایین. کنارش دراز کشیدم و به موهایش دست کشیدم. به خیالم آمد موهایش پریشان و خسته است. مثل خودش. مثل نگاهش. دیشب قبل از خواب به این فکر کردم که شاید دلش یک بغل مهربان بخواهد. یک دست مهربان که موهایش را نوازش کند. شاید از حسرت گرمی یک آغوش است که بد اخلاق میشود و بهانه گیر.
کنارش دراز کشیدم و آرام نوازشش کردم و بوسیدمش. دلم خواست مواظبش باشم. دلم خواست محکم توی آغوشم بگیرمش و پنهانش کنم. توی آغوشم بگیرمش و فرارش بدهم از هر چه ناامنی و بیقراری و ترسی که توی ذهنش دارد. دلم خواست آغوش مهربانی بسازم که تویش پناه بگیرد...خوب بود این مهربانیام. آرام کرده بودش به گمانم. مثل همیشه بد اخلاقی نکرد. ساکت ماند و اشکهایش اما مثل همیشه زود ریخت رو گونههایش.
بعد که خواستم سر کار بروم یک جور حق شناسانهای خداحافظی کرد. یک جوری که انگار به من مدیون باشد. شاید هم به خیال من اینطور آمد. بعد من توی تمام راه تا رسیدنم به شرکت به این فکر کردم که او هم تنهاست. بهاندازهی من. بهاندازهی فرزانه و شاید بیشتر از هردومان. تنهاست و میترسد و نمیداند که آغوش مهربان میتواند غصهها و ترسها و ناآرامی آدمها را در خودش حل کند و معجون خوشحالی بسازد. اینست که بیشتر وقتها بهانهگیر است و تلخ و ناامید.... دست خودش نیست دیگر. من هم به جای او باشم همانقدر تلخم و بیحوصله و خسته .... آدم بدون بغل مهربان، مثل کودکی میشود که مادرش را گم کرده است...همانقدر ترسیده. همانقدر آسیبپذیر و ناچار.
باید بغلش کنم. هر وقت که توانستم آرام بغلش کنم تا دلگرم شود... تا زنده بماند.کاش یادم نرود... کاش یادم نرود...
نظرات ()امروز برف میبارد. خشک، ریز و تند. و سرد است و بدتر از آن منم که بیحوصلهام. دست و دلم به کار نمیرود. جو امروز شرکت بهاندازهی هوا سرد است. من توی این شرکت جدید هنوز هم جا نیافتادهام. بعضی روزها جو شرکت مهربانتر و صمیمیتر است، اما بیشتر وقتها انگار من غریبهای باشم که در دایره صمیمیت آدمهای شرکت راهی ندارد....
اینست که میآیم و مینشینم اینجا جلوی روشنی مانیتور لپتاپم و کارم را میکنم. گاهکی بلند میشوم چایی میریزم یا توی شرکت دوری میزنم. همین. بیشتر روز را اما مینشینم پشت میزم و سعیام را میکنم که کار کنم.
این روزها روزگار بد نیست. یعنی از قبل خیلی بهتر است. اما از وقتی توی این شرکت کار میکنم فهمیدهام مهارت صمیمی شدنم با آدمها را از دست دادهام. نمیدانم شاید آنها فکر میکنند که من دخترک ساکت و گند اخلاقی هستم که برای خودم کارم را میکنم. من اما نه آنقدرها ساکتم و نه آنقدرها گند اخلاق. فقط با اتفاقات مختلف مهارت صمیمی شدنم با آدمها زنگ زده است. دلم محیط کار مهربانتری را میخواهد. جایی که کسی باشد که کمی با هم حرف بزنیم. همفکری کنیم و هرچه بلدیم را با هم همخوان کنیم. تحمل محیط کار غیر صمیمی توی روزهای سرد و برفی و ابری کار آسانی نیست. آنهم برای من با مجموعهی بزرگی از مهارتهای کند شده و زنگ زده ...
این که میگویم مجموعه بزرگ برای آنستکه، اینروزها مدام میبینم که زندگی همهی دانستههایم را به چالش میکشد. انگار آدمی باشم که در جلسه امتحان سئوالاتی را میبیند که میداند جوابشان را بلد بوده است، اما حالا چیزی یادش نمیآید. من هم انگار قبلتر از اینها بلد بودهام که چالشهایم را حل کنم، اما حالا دیگر یادم نمیآید که چطور اینکارها را میکردهام. اینست که سخت میگذرد. اینست که مثلا راحت نیست که بنشینی در یک فضای سرد و غیر صمیمی و صدای حرف زدن آدمها را با هم بشنوی، اما حرف خاصی نباشد که گفتنش به هیچ کدام از آن آدمها برایت لذتی داشته باشد. همین است که روزها سخت میگذرد. سخت و تکراری و ابری. و من دیگر دلم کم کم دارد برای فضاهای گرم و آفتابی تنگ شده است...
نظرات ()آنها مرا توی دنیایشان راه نمیدهند. توی دنیایی که مال لحظههای تنهاییشان است. مال فکرهای خودمانیشان.
راهم نمیدهند و من دلم میگیرد. اما به خودم میگویم حق نداری اعتراضی داشته باشی. دنیای هرکس مثل خانهاش است. مال خودش است. میتواند هرکسی را خواست تویش راه بدهد. میتواند به بعضی کلیدش را بدهد و برای بعضی حتی در را هم باز نکند.
به خودم میگویم. بی خودی خودت را لوس نکن. به جای دلخوری برو، دنیای لعنتی خودت را بساز و کلی خصوصیاش کن. اما میبینم من هیچ دنیای خصوصی خاصی ندارم. کلا آدمی هستم که دور امورش دیوار خاصی ندارد. نه اینکه نخواهد داشته باشد. چیزی نیست که ارزش دیوار کشیدن را داشته باشد. اصلا چه فرقی میکند. این حرفها فایده ندارد. من دلم میسوزد که آنها مرا توی دنیایشان راه نمیدهند. و من همیشه فکر میکنم به آنها نزدیکم. خیلی نزدیکم...
گاهی که خیلی دلم میسوزد به خودم میگویم حق دارند خوب. تو حرفشان را نمیفهمی. مدل فکر کردنشان با تو فرق دارد. مزاحم آدمها نشو. اگر درکشان نمیکنی دردسرشان نشو. راهت را بگیر و برو...
بعد دلم میخواهد که راستی راستی راهم را بگیرم و بروم توی جادههای پیچ در پیچ ذهنم گم بشوم. هوس میکنم ازشان دورتر بشوم . خیلی دورتر از حالا. خیلی دور از آنکه بتوانم به این چیزها فکر کنم. آنقدر که اگر بگردند دنبالم هم نباشم. نقطه ریزی شده باشم ته سفیدی دور جاده که دارد محو میشود و محو که شد تمام شده است دیگر مهم نیست که کجا راهش بدهند یا ندهند...
نظرات ()توی سریال Grey's Anatomy که هر شب توی شبکه MBC persia نگاهش می کنم یک خانم سیاه پوست و چاق دوستداشتنی هست که آدم بسیار جالبی است و به طرز عجیبی مهربان.
توی یکی از این قسمتهای اخیر سریال، کودک مریضی را که آخرین ساعات عمرش را میگذراند مدت طولانی در آغوش گرفت تا نترسد. حس خوبی داشت برای من دیدن اینجور مهربانیها توی یک فیلم. حس آشنایی داشت. انگار که آن آدم من باشم. به خیالم آمد من اگر آنجا بودم اگر میتوانستم آن کودک را در آغوش بگیرم حتما اینکار را میکردم. درست همانقدر مهربان. درست با همان کیفیت. اصلا من گاهی همهی وجودم آغوش میشود. یک آغوش بزرگ که آدمها را توی خودش نگه دارد که نترسند. که آرام بشوند. که گریهشان تمام بشود. شاید بلد نباشم حرف آدمها را خوب گوش بدهم. شاید ندانم چطور دلداریشان بدهم. اما همیشه میدانستهام چطور آغوش امنی بشوم برای آرام کردن دیگران.
حالا اما از آنشب دلم چیزی شبیه آن آغوش مهربان و گرم و بزرگ را میخواهد. مثل همان که توی آن فیلم تن نحیف و ترسان آن کودک دم مرگ را در خودش گرفت. دلم میخواهد خدا از آن بالا بیاید و مرا که اینجا میان درهم تنیدگی اینهمه ترس جاماندهام، آرام بردارد و توی آغوش گرم و مهربان و بزرگش بگیردو آنقدر صبر کند تا من دیگر نترسم. آنقدر بماند که تمام بشود تاریکی و سرمای اینهمه ترس..... حالا دلم همین را میخواهد...
با توام مهربان من. میآیی؟؟؟ بگو که میآیی .... من دلم مهربانی میخواهد. آغوش میخواهد. نوازش میخواهد. میآیی؟؟؟
نظرات ()