دستهای نا آشنا

 
صدایش...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٩
 

صدایش هنوز توی گوشم است. از آن صداهای خش داریست که آدم توی قصه شب رادیو شنیده است. خش دار و با لحن عجیبی مخصوص به خودش...

بنظر می‌رسد آدم مهربانی باشد ولی سعی می‌کند که مهربان بنظر نرسد. از آن آدمهاست که از نامهربانی آدمها خسته است و ذهنش پر از لکه‌های سیاه از ناملایمتهای آدمهاست. از آن آدمهایی که از مهربانیهایشان به آدمهای دیگر احساس حماقت کرده‌اند. ذهنم خسته است. حس می‌کنم از من رنجیده است. 

دلم آدمهای مهربان می‌خواهد. دنیای آدمهای اطراف من هم پر است از آدمهای رنج‌آور و دوست نداشتنی. برای همین جواب بد اخلاقی‌هایش را نمی‌دهم. به روی خودم نمی‌آورم که دارد با رفتار بدش حالم را بد می‌کند...

دلم می‌خواهد بجای این لحن خشن و تلخش، حرفهای مهربان بزند. دلم می‌خواهد از خودش بگوید. از حرفهای ته دلش که کسی برای شنیدنشان نداشته است. می دانم که آدم تنهایی است. حتی شاید تنها تر از من. دنیای من  لااقل چند آدم لطیف و شیرین دارد که گرمای بودنشان میان کرور یخ تنهایی زنده نگهم دارد. اما دنیای او خالیست. دالان خالی و تاریکیست که صدایش در آن می پیچد و به خودش برمی گردد. 

آدمهای اینطوری بلاتکلیفم می‌کنند. من اما سخت از بلاتکلیفی می‌ترسم. به همان اندازه که از تنهایی...

می شوم مثل آخرین سال بودن علی که در برابرش سخت بلاتکلیف بودم و ناچار. می ترسم. من سخت می ترسم ...

کاش  می‌شد که زندگی کمی ساده تر باشد.

توی شرکت هستم. بلند می شوم و می روم روی ایوان و همانطور که خیره مانده‌ام به خالی استخر خانه‌ی مقابل به حرفهایش فکر می کنم. و صدایش نرم نرم در ذهنم فرو می رود. صدای خشدارش که شبیه صدای آدمهای توی رادیو است. 


 
 
تبریک
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧
 

حال عجیبی دارم اینروزها. خوب بهار است دیگر حالا و سال نو شده و شاید روزگار هم...

اما من بی‌قرارم.  دلم دستهای نگاه مهربانی را می‌خواهد که آدم را نوازشگرانه بکاود و نرم باشد مثل حریر  و گرم مثل عشق و بلد باشد دل آدم را بی‌تاب کند و خوشحال...

نگاهی که چیزی را درون آدم بیدار کند و زنده. و دل را کمی تازه کند و امیدی داشته باشد در خودش برای عبور  از لحظه‌های تلخ. برای عبور از میان دشوار زندگی. از میان اینروزها...

من بی‌تابم و مانده‌ه‌ام سرگردان میان لحظه‌هایی که بوی بهار دارند و زندگی، اما خالی دنگالشان آدم را می‌ترساند.... 

بهار تان مبارک باشد و شاد و همایون... بدون ترس و بی‌تابی و ناچاری و اندوه


 
 
پشت شیشه برف می‌بارد...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٢
 

امشب دارد برف می‌بارد. از آن برفهای تند و ریز و ناگهان که آدم انتظارش را ندارد. برف می‌بارد و من دلم گرفته است. چند وقتی می‌شود که با کار و قرص‌های عزیز و مهربانم، خودم را سرگرم کرده‌ام. به روی خودم نمی‌آورم که دلم گرفته است و عشق می‌خواهد و خسته است از تنهایی‌هایش. اما امشب که برف می‌بارد دلم انگار سرریز کرده باشد باز....

برف چیزی را درونم بیدار کرده است انگار. خسته‌ام از خودم و  فکرهایم. حالا دیگر حتی حوصله‌ی فکر کردن‌های بیهوده‌ام به قبل‌ترها را هم، ندارم.  چند وقتی می‌شود که هر چه خاطره بود از آنروزها را جمع کردم و ریختم مبان یک صندوقچه بزرگ و پنهانش کردم جایی میان هزار توی ذهنم. جایی پشت خاطره‌های دیگر. یکجوری که بیرون کشیدنش هیچ راحت نباشدبرای خیالم. گذاشتم که آنجا بمانند تا موریانه‌های فراموشی تار و پودشان را از هم بدرند. خاطره‌های تمام شده‌ای بودند که دیگر حتی باور وقوع بعضی‌هاشان برایم سخت شده بود...

وقتی همه‌ی آن چیزی که زمانی با کسی داشته‌ای ناگهان در روزگارت تمام می‌شود خاطره‌ها دیگر به چه کاری می‌توانند بیایند؟؟؟

تمام که می‌گویم منظورم دیگر نبودن است. با عمیق‌ترین مفهومش. مثل تمام شدن  آن ظرف بلوری که آنروز از دستم افتاد کف حیاط و هزار تکه شد. تمام شد بودنش ناگهان.

و من بودم که ایستاده بودم آنجا و بهت‌زده نگاه می‌کردم به خرده‌هایش که زیر آفتاب نیمروزی جلوگرانه می‌درخشیدند. ایستاده بودم آنجا میان حیاط، بهت‌زده از دیگر نبودن آن بلور زیبا. تمام شده بود زیبایی‌اش. کودک بودم. شاید ۵ یا ۶ ساله. و از ناگهانی تمام شدن آن زیبایی ترسیده بودم. آنقدر که هنوز هم رخشش آن تکه‌های شیشه  میان ذهنم روشن و شفاف مانده است. آنجا بی‌حرکت ایستاده بودم و فکر می‌کردم که دیگر چه کسی باور خواهد کرد که اینها تکه‌های آنهمه تراش زیبا هستند بر نازکی شیشه؟؟ خاطره‌ها به گمانم مثل همان خرده شیشه‌ها هستند حالا، بعد آن تمام شدن  عمیق. باید جمعشان کرد از جلوی دست و پای ذهن. تیزند و ناغافل فرو می‌روند میان نازکی احساس آدم... درد دارد دیگر. درد دارد...

ابستاده‌ام پشت شیشه و هنوز آن بیرون برف می‌بارد. تند و شتابان. من اما به عادت کودکی‌هایم خیره مانده‌ام به دانه‌های برفی که از جلوی روشنایی  چراغ سر تیر کوچه می گذرند. و خوب نیستم حالا هم  مثل همان شب‌های برفی کودکی‌هایم که تا دیر وقت بیدار می‌ماندم و به بارش دانه‌های برف نگاه می‌کردم. انگار که من هنوز هم همان کودک تنهای ناچار دبستانی باشم که ترس‌های کودکانه‌اش برای قلب کوچکش خیلی بزرگ‌ بود. انگار  که من هنوز همان دخترکی باشم که ایستاده بود میان داغی آفتاب نیمروز حیاط و خیره مانده بود به رخشندگی تکه‌های آن بلور زیبای تمام شده....

 اصلن زندگی هیچ وقت قراری برای عوض شدن ندارد بگمانم. همیشه داستانش یک جور است. داستانهای یکجور با غصه‌‌هایی که سرعت بزرگ شدنشان از قلب آدم خیلی بیشتر است.

این منم هنوز که مثل همان کودکی‌هایم نشسته‌ام توی تاریکی اتاق و گونه‌هایم خیس است از اشک. برف می‌بارد تند زیر نور چراغ سر تیر کوچه و غصه‌هایم از قلبم سرریز کرده است....


 
 
کاش کسی مرا هم میان تاریکی سایه ها پنهان می کرد....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
 

یک نقاشی تازه کشیده‌ام. اسمش را گذاشته‌ام، رقص روستایی. از آن نقاشی‌های فی‌البداهه‌ای بود که لابلای خط‌خطی‌های آدم پیدا می‌شوند. نشسته بودم توی شرکت کنار فریبا و توی یکی از ورقهایش خط‌خطی می‌کردم. میان آن خط‌خطی‌ها، ناگهان تصویر چندین دختر شاد و رقصان پیدا شد که با لباسهای بلند و موهایی رها می‌رقصیدند. آنقدر تصویرشان واقعی بود برایم که انگار سالهاست آنجا، جایی در هزار توی خیالهای من بوده‌اند و همانطور نرم و آرام و رها می‌رقصیده‌اند. توی دست یکی از دخترها یک دایره زنگی کشیدم و گوش دادم به صدای نرم و آهنگین بودنشان در خیالم. نقاشی‌ام مقابل چشمهایم جان گرفت. حس خوبی بود که از عمق رویاهای من بیرون آمده بود. آنقدر خوب بود که امضایش کردم و دادمش به فریبا. امضایش کردم که هر کسی دید بداند آن خیال رقصان زیبا یکی از رویاهای من بوده‌است....

شب که رفتم خانه نشستم و تمام آن اتفاق مهربان را توی یکی از کاغذ‌های جدی نقاشی‌ام, کشیدم و دو روزه  رنگش زدم.  میان رنگ زدنش خودم را هم کشیدم میان آن رقص زیبا و تو را هم. اما خودم و تو را طوری کشیدم که فقط خودم می‌دانم ما کجای آنهمه رنگ و رقص ایستاده‌ایم.  برای نقاشی‌ام سایه‌های عمیق  و پر رنگ کشیدم تا ترا میان آن سایه‌های عمیق پنهان کنم. نمی‌خواستم که کسی بداند که تو هنوز هم پیش من هستی و  من تو را آنجا میان تاریکی‌های مهربان نقاشی‌ام  پنهان کرده‌ام.

آنقدر نا‌پیدا و رها کشیدم خودمان را میان  آنهمه رنگ که هیچ کس نمی‌تواند بودنمان را ببیند. فقط من می‌دانم آنجایی و دلم که حالا عجیب برای خیالهای رنگی و  واقعی تنگ شده است.

این یکی نقاشی را امضا هم نکردم. نمی‌دانم چرا؟ شاید دلم نخواست کسی بداند که این من بوده‌ام که ترا و دلتنگی‌ام را در تاریکی‌های این تصویر پنهان کرده‌ام.

اینطور بهتر است. کسی اگر نداند، می‌شود که  من و تو، تا ابد آنجا میان آنهمه رقص و رنگ و زیبایی پنهان بمانیم و شاد باشیم... درست مثل آن دختران شاد و رقصان. مثل همه‌ی خیالهای رنگی و شاد و واقعی که من دلم برایشان تنگ شده است.



 
 
در کوچه باد می آید. این ابتدای ویرانیست....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۱
 

روزها می نشینم مقابل پنجره بزرگی در شرکت و خیره می شوم به آسمان خسته و دود گرفته تهران و به سایه کمرنگی که از افراشتگی کوه مانده است، و به اینروزهایم فکر می کنم. به خودم که دوباره در حال عبورم... از همه چیز.  از گذشته نه خیلی دورم و از آدمهایش و زندگی خاک گرفته آن روزها. بیشتر از همه انگار از خود آنروزهایم دارم می گذرم، از آن آدمی که بوده ام.

آدم دیگری شده ام به گمانم. آدمی که خیلی بیشتر از قبل فکر می کند و نقاشی می کشد. می نشیند طرح می زند و فکرهایش را رها می کند لای خطوط نقاشی هایش. طرح می زند که شاید بشود از میان آن نقش ها و خطها، برای خودش دنیای تازه ای بسازد.

آدمی شده ام که سرش  انباشته است از فکرهای سنگین و ناتمام و درهم  با شانه هایی که زیر بار این انباشتگی خم شده اند. آدمی که  خوشحال نیست، ولی زنده است.

من زنده مانده ام هنوز و این عجیب است با آن زخمی که درون سینه ام جایی حوالی قلبم نشسته است و بی امان درد می کند. 

شبها که خانه می روم پناه می برم به آن اتاق نیمه تاریک و سرد که تصویر شبهایش پر است از سایه های تنها و سرگردان. می نشینم پشت روشنی صفحه لپ تاپم و کار می کنم و یا ساز می زنم کنار آن بلورهای خاک گرفته تنها و قدیمی. و یا می نشینم میان نوازش موسیقی مهربان رها در اتاق و رنگ می زنم روی آن طرح هایی که حرفهای دلم است. آرام  می شوم با همین ها. و شایدبرای همین چیزهاست که هنوز زنده مانده ام.  

شب که تمام می شود چراغ را خاموش می کنم، توی تختم دراز می کشم و دستم را آرام می گذارم روی آن خراشیدگی درون سینه ام. روی آن حجم اندوه متراکمی که قلبم را عجیب بلعیده است. درست مثل همین دود های غلیظ مسموم و متراکمی که کوه را از تصویر پنجره مقابلم دزدیده اند. دستم را می گذارم روی سینه ام و به خودم فکر می کنم و  دالان تاریکی که اینروزها راه عبور ذهنم شده است از میان زندگی. دالان تاریکی که  تهش انگار به آخر دنیا می رسد و آخر عمر من و انگار هیچ وقت هم قرار نیست با هجوم نورهای سفید و مهربان فتح شود و به انتها برسد.

نشسته ام اینجا روبروی تصویر  آسمان دود آلود تهران و زخم لعنتی درون سینه ام درد می کند آنقدر که روحم دارد زیر فشار دردش بیهوش می شود....

 

پانویس: شعر عنوان از فروغ فرخزاد است.


 
 
مالیخولیا...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
 

خوب نیستم. نمی‌دانم چرا اما؟

باید خوب باشم اینروزها... خیلی دلیل هست که می‌شود بخاطرشان خوب بود.... می‌شود خوب باشم  بخاطر آنهمه لایکی که نقاشی‌هایم می‌خورند. می‌شود خوب باشم برای کارهای تازه‌ام که کلی طرفدار دارد. یا هیچ کدام از اینها هم که نباشد، لااقل باید بخاطر مشتری خوبی که یکی از نقاشی‌هایم پیدا کرده است ، خیلی خوب باشم...

اما باز هم خوب نیستم...

انگار تنها باشم و این تنهایی نگذارد از تولد این اتفاق‌های خوب لذت ببرم. شاید چون مسیر انتظار برای این اتفاقها را با او طی کرده‌ام، اینطور است. درست مثل پدر و مادری که برای تولد فرزندشان منتظرند و موقع تولد کودک، ناگهان پدر قصه دیگر نباشد. و مادر قصه در هنگام تولد فرزندش، حتمن غمگین خواهد بود.

درست مثل  حالای من که انتظار طولانی‌ام برای دیدن این اتفاقهای خوب حالا تمام شده است، اما او دیگر کنار من نیست تا لذت رخ دادن این اتفاقها برایم کامل باشد. و این نبودن بد لعنتی، باعث شده است خوشحالی من چیز مهمی را کم داشته باشد.... و این خوشحالی ناقص لعنتی حتی تحمل نبودن او را هم سخت‌تر می‌کند.

اصلن همین اتفاقهای خوب همان چیزهایی هستند که نبودنش را هی به یادم می‌آورند و مدام خوشحالی‌ام را خراب می‌کنند. همیشه اول حس دلتنگی می‌آید و بعد دلخوری و سر آخر خستگی.... خستگی تمام نشدنی از یادآوردن خاطره‌های تلخ...

خاطره‌ی تلخ قبل‌ترها که او با روشهای خودش سعی می‌کرد مرا هل بدهد به سمت رخ دادن این اتفاقها و تلاشش تندبادی می‌شد که ساقه‌ی ترد و ظریف اعتماد به نفس من در برابرش کم می‌آورد و می‌شکست. حرف این چیزها که میانمان شروع می‌شد همیشه راهش به بن‌بست دعوا می‌رسید و من خرد و خسته و له شده می‌ماندم با درد حرفهای تلخی که از عزیزترین آدم زندگی‌ام شنیده بودم و برایشان حتی حق اعتراض هم نداشتم. و آن حرفها که مثل پولکهای ریز و برنده‌ی شیشه در قلبم نشسته بود، روزها مدام در ذهنم تکرار میشد و از جای بریدگی تک تکشان قطره‌های اعتماد به نفس اندکم نرم نرم بیرون می‌تراوید...

احساس بدی است. اینکه مجبور باشی خودت را و توانمندی‌هایت را به کسی ثابت کنی. آنهم کسی که آدم مهم زندگیت است و دوستش داری. و بدتر اینکه خودت به لزوم این ثابت کردن حماقت بار هیچ اعتقاد عقلی و منطقی هم نداشته باشی.

اینست که یکروز به خودت می‌آیی و می‌بینی عشقت، خوشحالیت، موفقیتت و هرچیز دیگری از این دست که می‌تواند انگیزه‌ی یک آدم بشود برای زندگی کردن، گم شده است و تو مانده‌ای میان تکرار حرف‌ها و دعواهایی که هیچ روزنه‌ای برای رهایی ذهن از دستشان نیست.

آخ که آدم مغروری مثل من میان این تکرارهای تلخ، زیر سنگینی این حرفها که داستان تمامشان ناتوانی من در اثبات خودم بود خرد می‌شود. می‌ایستادم و کوچک شدن خودم  را در برابر خودم و او  می‌دیدم و رنج می‌کشیدم. این حرفها کسی مثل مرا چنان می‌ترساند که دیگر حتی آن یقین درونی‌‌ توانستن، که همیشه در من بود دروغ بی‌رحمانه‌ای بنظر می‌رسید.

آنرورها می‌نشستم در تنهایی‌هایم و به حرفهایش فکر می‌کردم و به خودم می‌گفتم لابد حتی همین یقین هم، توهم است. چه کسی فکر می‌کند که تو می‌توانی؟ فقط خودت؟؟؟

آخ که چه روزهای تلخی بود آنروزها و چه فکرهای رنج‌آوری بودند آن فکرها. فکرهایی که هرکدامشان می‌توانست مرا و اعتماد به نفسم را به زانو درآورد... و من داشتم به زانو در می‌آمدم. حالا اما دوباره ایستاده‌ام بعد از زمین خوردنهای آنروزها.... اما  حتی حالا هم هنوز خوب نیستم. هنوز هم ترس از نتوانستن‌ها و ترس از گرفتاری به توهم دروغین توانستن، دارد شانه به شانه‌ام می‌آید.

و او که دیگر نیست کنار من و بودن و نبودنش، برایم به یک اندازه سخت است... وقتهایی می‌آید که به خودم می‌گویم حالا  شاید با این موفقیتها آن دعواهای لعنتی دیگر دلیلی برای اتفاق افتادن نداشته باشند و بشود که ما بازهم باهم مثل قبل‌ترها شاد باشیم و دلگرم....

اما خوب می‌دانم که اینها همه‌اش خیال است. اگر باز هم با من باشد می‌تواند نا خواسته شکوفه‌های رنگین اعتماد به نفسم را بخشکاند. می‌تواند دوباره مرا آنهمه مستاصل کند... می‌تواند با حرفهایش چشمه‌ی ذوق ذهنم را کور کند...

نه که بودنش اینها باشد. نه... اما می‌دانم که می‌تواند با بودنش اینها را به رندگی من باز گرداند. می‌تواند کنارم باشد و همان نقش تلخ را روی صحنه‌ی زندگی من بازی کند.... می‌تواند دوباره مثل آنروز آخری شانه‌ به شانه‌ام در خیابان ولیعصر راه بیاید و  همانقدر رنج‌آور و تلخ حرف بزند. می‌تواند کاری کند که من بنشینم توی فضای ناآشنای تاکسی و از بهت حرفهای تلخش جلوی چشمهای غریبه‌ی میان تاکسی، بی‌وقفه اشک بریزم....

آخ که خیلی بد است که آدم  دلتنگ کسی باشد که از بودنش  چنین خاطراتی دارد...

من اما باز هم برایش دلتنگم. و هنوز هم وقتی حقیقت عریان دیگر نبودنش از پس فکرهای دیگرم بیرون می‌آید، سخت غافلگیرم می‌کند. حس خوبی نیست اما گاهی از تصور دیگر بازنگشتنش به روزگارم عجیب غمگین می‌شوم و دلم بودنش را کودکانه می‌خواهد...

آنقدر که گاهی گوشی‌ همراهم‌ام را برمی‌دارم و پیامکی می‌زنم برای احوالپرسی‌های ساده... اما همیشه پیامک دوم یا سوم‌، حرفی دارد میان خودش که طعم تلخ آنروزهای سخت را یاد آدم می‌آورد. و آنوقت است که دوباره بدحالی‌هایم می‌آیند... می‌آیند و چند روز در من می‌مانند. اصلن اینروزها ‍ پر شده‌ام از تناقض عریان دو حس خواستن و نخواستن او با هم .... گاهی دلم چنان سخت آغوشش را می‌خواهد که ذهنم تب می‌‌کند و  اما همزمان  این تب آلودگی شانه هایم از ترس روزهای به آن تلخی که  در کنارش گذشته است، می‌لرزد.... به خاطر همین‌هاست که خوب نیستم...

واقعن خوب نیستم... دیوانه شده‌ام به گمانم....


 
 
صدای آب .... صدای ساز...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
 

نشسته‌ام روی آن صندلی مقابلت با آن روکش جاجیمی در حالی که انباشتگی ذهنم  امانم را بریده است و چشمانم سنگین است از بی‌خوابی‌های اینروزها...

دلم می‌خواهد کسی باشد که برایش حرف بزنم از این انباشتگی ذهنم که پر است از حرف... دلم می‌خواهد تو آن  آدم باشی ولی حسی هست که می‌گوید نیستی... نمی‌توانی باشی... من ناآرامم. ناآرام اما خوشحال و مثل همیشه مهربان ...

آمدم اینجا نوشتمش که بدانی می‌توانی روی مهربانی من حساب کنی... مثل همیشه اقیانوسی از عشق درون سینه‌ام لب‌پر می‌زند که می‌شود همه‌ی آدمهای دنیا را با آن سیراب کرد...

نوشتمش اینجا که یادت نرود.... همین! 


 
 
چه می‌شود کرد دیگر.... من اینجور آدمی هستم.... :(
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
 

دارم به تو فکر می‌کنم که حالا دیگر، نمی‌دانم حتی کجایی... دوباره شده‌ای چراغ کوچکی در پنجره چت، که گاهکی روشن می‌شود و تمام...

ته دلم حسی هست که می‌گوید توی دنیایت خوشی و حالا دیگر، حتی مرا یادت هم نمی‌آید. منی که حالا دیگر آنقدر دورم از تو که بودنت برایم، یعنی همان روشنی گاه گاه  چراغ سبز رنگ جلوی اسمت در پنجره چت. هر وقت چراغت روشن می‌شود توی خیالم تصورت می‌کنم که نشسته‌ای جلوی لپ‌تاپ جدیدت و خبر می‌خوانی و همان کنجکاوی خوب یادگرفتنت توی صورتت موج می‌زند. بعد ناگهان یادم می‌آید که فراموشم کرده‌ای و بی‌دغدغه و راحت داری زندگیت را می‌کنی و خلاص.

یادم می‌آید که نه مرا یادت هست و نه بودنم را و نه حتی صدایم و یا دستهایم را. تمام شده‌ام توی روزگارت،مثل محو شدن حباب صابونی که رقص رنگین و کوتاهش با ترکیدن بی‌صدایش تمام بشود. می‌دانم... حق با تو است.... هیچ کس ماتم ناپدید شدن حباب‌های رنگین صابونی که در فضای بازی‌های کودکانه رهاست را نمی‌گیرد. من برایت تمام شده‌ام  مثل حباب صابونی که بی‌صدا ترکیده و محو شده است... منی که اینحا نشسته‌ام آرام  و حالا بودنت برایم به  اندازه چراغ سبز رنگ جلوی اسمت در پنجره لعنتی چت کوچک شده است...

راستش چند روزی است که باز ناخوبم و ناآرام.   گاهی خوابت را می‌‌بینم  و گاهی یادت می‌افتم. اینجور وقتها دلم تنگت می‌شود. ساکت می‌شوم و توی سکوتم چند بیت اشک برای تمام شدنت در زندگی‌ام می‌ریزم. یا می‌نشینم آرام گوشه‌ای و رنگ می‌زنم بر سادگی‌ نقاشیهایم... آرام‌تر که می‌شوم به خودم می‌گویم فکرش را نکن دختر .... دوستت نداشت دیگر... آدمها را که نمی‌توانی مجبور کنی که دوستت بدارند و با همین فکر دلم راعاقل می‌کنم و سربراه...

اما چه بخواهم و چه نخواهم توی روزگارم هستی.  می‌توانم قبول کنم که دوستم نداشته باشی. اما نمی‌توانم آن درهم‌تنیدگی پنج ساله زندگیم با تو را انکار کنم. وقتی می‌گویم درهم تنیدگی، راستش را می‌گویم. از ردپای بودنت می‌گویم که هنوز هم همه‌جای زندگیم هست... توی لپ‌تاپم، توی گوشی همراهم، توی سازم، توی نقاشی‌هایم و توی ذهنم و میان سینه‌ام درون قلبم. چه بخواهم و چه نخواهم باید زمان درازی بگذرد تا آن پنج سال با هم بودنمان در زندگی من کمرنگ بشود.

من مثل تو نمی‌توانم آدمها را حباب کنم تا با تمام شدنشان، فراموشم بشوند. تو اما می‌توانی. می‌توانی هرروز در اتاقی که نقاشی‌های مرا روی دیوارهایش زده‌ای بیدار شوی و بی تفاوت و راحت سر کارت بروی. می‌توانی هرروز پای اجاق گاز میان آشپزخانه‌ات بایستی و هیچ تصویری از آشپزی کردن‌های دونفری‌مان را به یاد نیاوری. می‌توانی موقع بیرون رفتن از خانه جلوی آن آینه‌ی توی هال بایستی و بدون دیدن تصویر من که در آینه ایستاده‌ام کنارت، خانه را ترک کنی...

آخ که اگر من جای تو بودم همه چیز خانه‌ام می‌توانست روزگارم را آشفته کند. اما تو مثل من نیستی. فراموش می‌کنی و می‌توانی توی آن اتاق لابه لای سایه و روشن‌های نقاشی‌های من بنشینی و حباب ساده‌ی بودن پنج ساله‌ی مرا به یاد هم نیاوری... خوش بحالت که می‌توانی... کاش من هم می‌توانستم....کاش.

اما برای من، فراموش کردن تو شاید سالها زمان ببرد. آخر آدمها توی زندگی من حباب نیستند. آدمها توی زندگی من، درخت هستند که افراشته و آرام سایه بودنشان را روی زندگیم پهن می‌کنند... درخت‌ها خشک هم که بشوند، سایه هم که نداشته باشند، با تبر تیز فراموشی تکه تکه هم که بشوند باز ریشه‌هایشان در عمق ذهنم جا می‌ماند و همیشه می‌دانم این ریشه‌ها جای بودن کسی بوده است که حالا دیگر نیست....

چه می‌شود کرد دیگر....من اینجور آدمی هستم.... :(


 
 
او که حالا نیست کنار من...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٩
 

مدتی است که دیگر نیست. یعنی بودنش مثل قبل نیست. یعنی هست اما کنار من و دلم نیست. دلم اما گاهی برایش تنگ می‌شود. برای بودنش و یا گرمی آغوشش و یا صدایش آن وقتهایی که با مهربانی حرف می‌زد. حالا که نیست همین‌‌ها یادش را برایم پررنگ می‌کند. وقتی دلتنگش می‌شوم، می‌نشینم پشت میزم و نقاشی می‌کشم و همانطور که گوشه‌های دنج نقاشی‌هایم را  رنگ می‌زنم به او فکر می‌کنم...

نقاشی، آرامبخش خوبی است برای تنهایی‌های من. زبانی است برای حرفهای دلم برای حرفهایی که نه می‌شود گفت، و نه می‌شود نوشت. با نقاشی می‌شود دنیا دنیا حرف زد بی‌ هیچ ترسی از اینکه غریبه‌ای بتواند، عریانی لحظه‌های خیال آدم را لمس کند.

چون آدمها نگاههای خودشان را دارند و عادت دارند همه‌چیز را از پنجره خیالها و احساسهای خودشان نگاه کنند. اینست که می‌شود تو، تنهایی‌هایت را رها کنی در فضای کاغذ و رنگ و خیالت راحت باشد که جایشان امن است و کسی آنها را آنطور که تو دیده‌ای نخواهد دید.

و من حالا مدتیست بی‌وقفه می‌کشم و رنگ می‌زنم آنچه را که تکه پاره‌های دنیای تنهایی منست. می‌نشینم و احساسم و خیالم و روزگارم را نقش می‌کنم، درست همانطوری که در دنیای منست و یا دلم آرزویش بودنش را دارد. نه آنطوری که، آدمهای دیگر می‌بینند یا خیال می‌کنند که هست. اینست که گاهی تصویرها از ذهنم و از نقاشی‌هایم سرریز می‌شوند. پر شده‌ام از تصویرهایی که از گوشه گوشه‌های ذهنم یکی یکی از پشت سایه‌های فراموشی بیرون می‌آیند و منتظر می‌مانند تا کشیده شوند... 

حالا که او نیست، تصویرهای باهم بودنمان هم از میان غبار اندوه و دلتنگی بیرون می‌آیند و غافلگیرم می‌کنند. و آنقدر توی دایره ذهنم چرخ می‌زنند تا جایی میان یکی از نقاشی‌هایم کشیده شوند و رهایم کنند. اما از مبان آن تصویرها، تصویری هست که آنقدر دوستش دارم که می‌خواهم، اینبار که دلتنگش شدم تمامش را نقاشی‌ کنم.درست همانطوری که من در ذهنم نقش کرده‌ام. زیبا و رویایی.

عکسی هست که خودم توی یکی از روزهای باهم بودنمان از او گرفته‌ام. توی آن عکس، او در میان اتاقی نیمه تاریک، نشسته است روی صندلی و دارد سه‌تارش را می‌نوازد. اما این چیزی است که آدمهای دیگر از این عکس می‌بینند. من اما توی آن عکس، مردی را می‌بینم که زیر ابری از اندوه رها در فضای روزگارش نشسته است و سازش را در آغوش گرفته است. آغوشی که امن است و مهربان. درست شبیه مرد عاشقی که یگانه عشقش را روی زانوهایش نشانده باشد و با سری که کمی به سمت شانه‌ خم شده است تماشایش می‌کند. نشسته و سه‌تارش را می‌نوازد و دستش طوری روی سیم‌های سازش نشسته است که انگار آن تارهای ظریف، امتداد انگشتانش هستند...

تصویر سه‌تار زدنش برای من اینطور است. تصویری است که دوستش دارم و دلم می‌خواهد گاهی با آن خالی دلتنگی‌هایم را پر کنم. دلم می‌‌خواهد توی خیالم ببینمش که سازش را دست گرفته و می‌نوازد طوریکه انگار سازش تکه‌ای از تنش شده است....

این تصویر، یکی از همان تصویرهای دنیای من و اوست، که نشسته است پیش چشمان خیالم و باید نقاشی‌اش کنم. او را و سازش را، با سری که کمی به سمت شانه خم شده است. درست مثل مردی که غرق در ابر رقیقی از اندوه به صورت معشوق نشسته در آغوشش خیره شده است....


 
 
خالی و عمیق و مکرر
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥
 

گوشی تلفن توی دستم عرق کرده است. راه می‌روم  و از زمین و آسمان بهم می‌بافم تا خوشحالت کنم. طول اتاق را به عادت همیشه می‌روم و می‌آیم و حرف می‌زنم. و دیگر، نمی‌دانم که باید چه بگویم. می‌روم و می‌آیم و به حرفهایت گوش می‌دهم. تو حرف می‌زنی و من فکر می‌کنم به آنهمه غصه‌های خودم که حتی حرفشان هم گفتنی نیست. گفتنی هم که باشدبرای کی می‌شود حرفشان را زد؟ اینست که همیشه هستند. تنها گاهی پهنشان می‌کنم لبه‌ی آفتابگیر ذهنم تا آفتاب روزمرگی‌هایم کمرنگشان کند. اما همیشه هستند آنجت توی خیالم و خوابم و بیداری‌هایم. چکارشان می‌شود کرد؟ نمی‌توانم پرشان بدهم توی خیال آدمهای دیگر روزگارم. نمی‌توانم مثل تو رهایشان کنم در سکوت آدم آنسوی خط تلفن. اصلن راستش زنگ که می‌زنی غصه‌ام می‌شود. انگار که مجبور باشم مراسم آیینی پر زحمتی را بخاطر عذاب وجدانی که دارم، انجام بدهم. انگار من در ناراحتی‌هایت نقشی داشته باشم و بخواهم از گناهم کم کنم...

مجبورم و می‌دانم که باید گوشی را بردارم و گوش کنم و دلداریت بدهم. آنهم دلداری‌‌هایی که فایده‌ای هم ندارند. واژه‌هایی هستند خالی و عمیق. خالی و عمیق دقیقن همان چیزی است، که هستند. یک مشت واژه‌ است که خودم خوب می‌دانم هیچند. انگار در عمق تاریکی یک چاه عمیق حرف بزنی. صدایت رها می‌شود و مکرر و خالی و بی‌فایده.

 باور کن که خسته‌ام از این دلداری‌های الکی. از این حرفهایی که خودم اعتقادی به آنها ندارم. و از تو که جوری حرف می‌زنی که، انگار آسمان دنیایت به زمینش چسبیده است. چطور می‌توانم به تو بگویم  که من در همین اوضاع و شرایطی که تو می‌گویی دیگر نمی‌توانی تحملش کنی، بزرگ شده‌ام؟ سخت است اما گاهی همین است که هست. به همه‌‌مان سخت می‌گذرد. به من، به تو و فرزانه و همه‌ی آدهایی که دور و برمان هستند. اما اگر بخواهم اینها را به تو بگویم، دلداری حساب نمی‌شود. آنوقت فکر می‌کنی توی تمام این دنیا حتی کسی نیست که دلداریت بدهد و بعد شاید بدتر و بدتر بشوی. اینست که من طول این اتاق را با گوشی تلفن در دست، می‌روم و می‌آیم و به حرفهای تکراریت گوش می‌دهم و به خالی عمیق دنیایم فکر می‌کنم. 


 
 
← صفحه بعد