دستهای نا آشنا

 
در راه... در گرمای ساده‌ی یک تاکسی...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

می‌نشینم و در را می‌بندم. گرمای ماشین مهربان است و حالم را بهتر می‌کند. گوینده رادیو از بلاگ نویسی حرف می‌زند و من به یاد خانه سبز اینترنتی‌ام می‌افتم که اینروزها کمتر وقتی می‌ماند برای نو کردن مداومش...

سعی می‌کنم یادم بیاید که از کی چیزی ننوشته‌ام و به همه‌ی آن کسانی فکر می‌کنم که از سر لطف حرفهای روزمرگی‌ام را می‌خوانند و لابد سکوت طولانی‌ام، مرا از شانس دوستیشان محروم خواهد کرد...

به این فکر می‌کنم که مانده‌ام با همه هول و هراسهای شروع امتحاناتم و استرس تمام نشدن کارهای عقب افتاده و همه‌ی مشتریان وقت نشناسم که همیشه در فصل امتحانات به یاد تبلیغات پر سود می‌افتند...

به خودم فکر می‌کنم و کتابهایم. کتابهایی که مدام می‌خوانمشان. خودم را درگیرشان می‌کنم و هر روز با دقت ذهنم را در هزار توی پیچ در پیچ صفحه‌هایشان جلد می‌گیرم. انگار لابه لای این فرمولها و الگوریتم‌ها به دنبال چیزی می‌گردم که هویتم بشود. چیزی که می‌دانم باید پیدا شود و جایی در ذهنم، خانه کند، بماند و زیاد شود. مدام می‌خوانم که آن حس، آن حضور، بیاید، دوستم بشود و حتی شاید جزیی از من... خوب می‌دانم اما اینهم بهانه‌ای است برای فرار از خودی که رهایم نمی‌کند حتی توی درهم ریختگی این روزها...

ذهنم را جمع می‌کنم و گوش می‌دهم به صدای گوینده‌ی برنامه جوانان رادیو که خیال می‌کند هرچه بیشتر داد بزند جوان‌تر و پر انرژی تر به نظر خواهد رسید... به تاریکی اتاق فکر می‌کنم و به هیجان آن لحظه‌ای که برق چشمانت و گرمای تنت در جانم می‌نشیند. به کد عملوندها فکر می‌کنم که نمی‌دانم چرا باید پنج بیتی باشند... به آن برنامه‌ای فکر می‌کنم که برای تولید اعداد تصادفی باید می‌نوشتم و به آن لحظه که در آن می‌توانی مرا به سوی خودت بکشی و صورتت را در میان انبوه گیسوانم پنهان کنی. به آن لحظه‌ای که در آن حتمن چشمهایت خواب آلوده خواهند بود...

گوینده رادیو جوک‌های بی‌مزه‌ای تعریف می‌کند و سعی می‌کند اصطلاحات جوانان امروزی را قاطی حرفهایش بکند. من اما به تو فکر می‌کنم و به همه‌ی کدهای پنج بیتی و هشت بیتی دنیا که نمی‌خواهند رهایم کنند و به حادثه‌ی انفجار این ترس تمام شدن لحظه‌های خوبمان که روزی هزار بار افکارم را منهدم می‌کند...

به دستم که روی جلد کتاب شبیه‌سازی‌ام وارفته است، خیره می‌شوم. به انگشتهایم و گردی ناخنها و به کلمه "پیشامد" از تیتر نام کتاب که سرخ نوشته شده است و به دستت فکر می‌کنم که می‌تواند در پیشامدی ساده آرام روی کمرم بلغزد و پایین برود و سرم که جایش را روی شانه‌ات پیدا خواهد کرد و به اتاق که تاریک خواهد ماند مثل چشمهای من که لابد بسته‌اند و تنم که از گرمای تنت و حس شیرینی که از تکیه کردن به شانه‌ات در من رها شده است گرم خواهد شد....

به قراردادی فکر می‌کنم که موعد تحویلش یکماه است که تمام شده است. به طرح‌هایی که پذیرفته شده‌اند، اما دلم نمی‌خواهد برای گرفتن پولشان به کارفرما تلفن بزنم. خسته‌ام عجیب... سرم را به سردی شیشه‌ی ماشین تکیه می‌دهم و به خستگی صدایت فکر می‌کنم که چه ساده از پشت تلفن در جانم نشسته است و آن پیام کوتاه ساده‌ای که در شلوغی مترو به سراغم آمد. درست همان وقتی که می‌خواستم راهی برای پیاده شدن از واگن مترو از میان بهم چسبیدگی آدمها پیدا کنم . پیامی که پر بود از ابهام و همه درهای ذهنم را بسرعت بست قبل از آنکه بتوانم پیاده بشوم...

به رقص عروسک کوچک آویخته به آینه نگاه می‌کنم و به صورت کوچکش که انگار با یک تعجب عمیق رنگ شده است و فضای کتابخانه دانشگاه یادم می‌آید و نگاه او که از پشت لپ‌تاپش به من خیره شده بود و من که خودم را به ندیدن زدم تا نفهمد چقدر از ماسیدن نگاهش روی گونه‌هایم چندشم شده است. به تو فکر می‌کنم که توی تاریکی اتاق حتی با چشمان بسته هم می‌توانم ببینم که چطور مهربان نگاهم می‌کنی و به اینکه اگر می‌توانستی مرا ببوسی در کدام لحظه از نگاهت لبهایت گونه‌هایم را لمس می‌کردند؟

باید پیاده شوم و مسیر امروز با چند صد تومانی مچاله‌ی دیگر تمام می‌شود و من حالا خسته‌تر از قبل توی دستهای سرد خیابان رها می‌شوم...


 
 
تو یا من ...؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩
 

دستم را می‌گذارم روی دستگیره‌ که در را باز کنم. برای آخرین بار خودم را در آینه نگاه می‌کنم... نگاهم ناگهان روی تصویر درون آینه جا می‌ماند. آینه پر است از تصویر تو که روی یکی از مبلهای ته سالن نشسته‌ای. سرت را به پشتی مبل تکیه داده‌ای و یکی از کوسن‌ها را زیر دستت گذاشته‌ای. گیسوانت یک طرف صورتت رها شده‌اند و چند طره از موهایت پیشانی‌ات را پر کرده‌اند. حتی از همین جا هم تاش تارهای سفید رها در انبوه گیسوان قهوه‌ایت دیده می‌شود...

چشمهایت را بسته‌ای. حلقه تیره‌ی کمرنگی اما زیر چشمانت نشسته و برق محو روشنی روی تیرگی پشت پلکهایت را روشن کرده است و تیرگی سایه مژه‌هایت با قوس آرامی به سمت بالا روی گونه‌هایت افتاده است و لبهایت غرق در رنگ صورتی آرامی شده اند...

پریده رنگتر از همیشه‌ات شده‌ای و گونه‌هایت رنگ محوی در خود دارند. آرام نفس می‌کشی و سینه‌ات با هر نفس آرام بالا می‌رود و پایین می‌آید. و طوری روی مبل رها شده‌ای که انگار یکی از همان بوته‌های رز وحشی زمینه‌ی روکش مبل هستی....

ایستاده‌ام و با دقت تمام اجزای تصویرت را در آینه نگاه می‌کنم و غرق شده‌ام در حسی که تمام پیکرت را پوشانده است... توی قاب آینه، تصویر زنی هست با گیسوانی بلند و وحشی و گونه‌هایی پریده رنگ و آرامشی بکر که از جوانی پوستش می‌طراود...

زیبایی و تصویرت هم.... تماشایی است و معصوم...

از تصویرت توی آینه با گوشی همراهم عکس می‌گیرم. می‌دانم اما قالب یک عکس مرده برای اینهمه آرامش بکر جای کمی‌است...برمی‌گردم و خودت را نگاه می‌کنم. آرامشت را در ذهنم می‌نشیند...

در را باز می‌کنم و بیرون می‌روم و حس رها و آرام تصویرت را با خودم به خیابان می‌برم. و می‌گذارم آرامش چهره‌ات با آن لکه‌های تیره زیر چشمانت و رنگ پریدگی‌ معصوم چهره‌ات تا انتهای شب تمام خیالهایم را در آغوش بگیرد...


 
 
یکی از این شبها...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٥
 

اینروزها نمی‌دانم چه مرگم شده است. یک عصبانیت جدی توی جانم خانه کرده است. به اندک حرفی از کوره در می‌روم. به کمترین تلنگری خانه‌ی کاغذی اعصابم فرو می‌‌ریزد و صبرم تمام می‌شود...

ذهنم مغشوش است. مثل کاغذ چرکنویسی که بعد از یک امتحان سخت و نا فرجام توی دستت جا مانده باشد. مثل یکی از همان کاغذهایی که وقتهای دلخوری و کلافگی‌ام برمی‌دارم و مدام رویشان هاشور می‌زنم. از آن کاغذهایی که درست از همان گوشه بالایی‌شان شروع می‌کنم به هاشور زدن و تند و تند خطهای ممتد موازی را پشت هم  رویشان ردیف می‌کنم که آرام بگیرم....

تمام دیروز را کلافه بوده‌ام. خودم را در تخت‌خواب پنهان کردم و سعی کردم تسلیم رخوت خواب اجباری بشوم. ذهنم وقتی لخت و خسته است عصبانیت درونش ته‌نشین می‌شود. عصبانیتی که نمی‌دانم از چی‌و کی هر روز بیشتر دارد توی وجودم ریشه می‌دواند...

کند و کاو ذهن اما فایده‌ای ندارد. صبرم کم شده است. شده‌ام یکی از آن آدمهای خسته و کلافه‌ای که به کمترین بهانه می‌آویزند تا حجم خشم و سر‌خوردگیشان را بیرون بریزند. و وقتی نا‌آرام و در حال انفجارم از خودم عجیب بدم می‌آید. یک حالی دارم مثل اینکه دارم شخصیت غریب و منحوسی را بزور در خودم پذیرایی می‌کنم. چیزی مثل مهمان نا‌خوانده‌ای که حضور طولانی‌اش نفس آسایش آدم را تنگ کند...

به بهانه چایی ریختن روی لپ‌تاپم می‌گذارم اشکهایم رها بشوند. و توی تمام آن لحظه‌هایی که توی تاریکی فضای خفه‌ی زیر پتو گریه می‌کنم می‌دانم که تنها بهانه‌ی پوچی برای خالی کردن عقده‌‌ی دلم گیر آورده‌ام. گریه می‌کنم و اشکهایم بی‌وقفه از روی صورتم می‌چکند. سیلی شده اند که نمی‌توانم جلویش را بگیرم. چیزیست که از درونم، از جایی میانه‌ی سینه‌ام دارد می‌جوشد و بالا می‌آید و می‌ریزد.

گریه می‌کنم، گریه می‌کنم و فقط خدا می‌داند که چقدر دلم می‌خواهد حالا در میانه‌ی این سیل شور اشکها، توی این هق هق آرام و خفه‌، تو بودی که به قول "فرزانه" گریه‌ام را بگیری.... شاید اگر بودی سرم را می‌گذاشتم روی سینه‌ات و دستهایم را محکم دور تنت حلقه می‌کردم. شاید اگر بودی سرم را به شانه‌ات تکیه می‌دادم و صورتم را توی تاریکی شانه و گرنت پنهان می‌کردم...

عصبانی‌ام از نبودنت، از نداشتنت و از اینکه شاید هیچ‌وقت نفهمی که گاهی چه ناتوان می‌شوم از نگه‌داشتن اشکهایی که از روی خستگی وسرخوردگی روی گونه‌هایم روان می‌شوند. اشکهایی که تند و بی امان از کناره‌ی تر چشمم جدا می‌شوند و می‌چکند تا جایی در انبوهی موهایم و یا سفیدی بالش گم بشوند.... و تمام نمی‌شوند تا خواب آرام آرام بیاید و حریف بی‌امان‌شان بشود...


 
 
یلدای من...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱
 

هندوانه را محکم توی بغلم می‌گیرم و از سنگینی‌اش جا می‌خورم. توی راه سه بار هرچه که خریدم را زمین می‌گذارم و برمی‌دارم. وقتی می‌رسم نفسم دیگر کم آمده است و دستهایم درد می کنند...

توی راه به این فکر می‌کنم که اگر بودی سنگینی این هندوانه اینقدر آزار دهنده نبود...

.

سالاد را هم می‌زنم. سس را می‌چشم. سیب زمینی‌ها پوست می‌گیرم. بیشتر روزم را توی آشپزخانه می‌گذرانم. مدام توی فضای محدود آشپزخانه می‌روم و می‌آیم و دلم برای مزه‌ی غذاهایم شور می‌زند. هر بار که یادت می‌افتم ساعت را نگاه می‌کنم. دلم می‌خواهد بدانم آن لحظه کجایی؟

به خودم می‌گویم اگر بود من بازهم غرق این دلهره‌ی خراب شدن همه چیز بودم؟

.

سردم شده است. توی حیاط پای منقل دارم کباب ها را باد می‌زنم. بوی تند زغال با بوی کباب در هم می‌شود و مشامم را پر می‌کند. و ذهنم پر است از تو که می‌دانم حالا دیگر دوری. برای لحظه‌ای دلم می‌خواهد که بودی و بی‌اختیار کبابها را تند تر باد می‌زنم که ذهنم پر از دلتنگی نشود...

.

سفره شب یلدایمان را چیده‌ام. چراغهای کوچک سفالی‌ام را روی میز روشن کرده‌ام. و گذاشته‌ام دو طرف دیوان حافظ. گلهای نرگس را توی یک گلدان سفالی آبی گذاشته‌ام و سط سفره کنار سبد میوه‌ها. بوی عطر نرگسها با بوی ترش پرتقالها در هم شده است....

خیره شده‌ام به  سرخی انار دانه‌ها که در نور چراغها برق می‌زنند و به تو فکر می‌‌کنم. به اینکه توی این لحظه آیا تو هم به یاد من هستی؟

همه سرگرم حرفهایشان هستند و من سرگرم خستگی‌ام و دلتنگی‌ام و  خیالت که گاهکی می‌آید و غافلگیرم می‌کند...

.

همه منتظرند که برایشان فال بگیرم. می‌گویند که فال حافظم برایشان راست می‌آید. می‌گویند که به فال حافظم اعتقاد دارند. مثل همیشه حافظ را برمی‌دارم . چشمهایم را می‌بندم و توی دلم به حافظ می‌گویم" خواجه‌ی خوب من، مثل همیشه آبرویم را حفظ می‌کنی و راستش را بگویی؟" و کتاب را باز می‌کنم. فالها را می‌گیرم. برای همه. برای هرکه فال می‌خواهد. و مدام به تو فکر می‌کنم که یادت می‌ماند برای خودت فال بگیری؟

.

مهمانها رفته‌اند. خسته‌ام. یک خروار ظرف نشسته را رها می‌کنم و به اتاقم می‌روم. تن خسته‌ام را رها می‌کنم روی تخت و حافظ را توی دستهایم می‌گیرم که برای خودم فال بگیرم. به تو فکر می‌کنم و هوس می‌کنم از خواجه بپرسم که برایم می‌مانی یا نه؟

می‌پرسم و کتاب را باز می‌کنم و می‌خوانم ...

"دیدار شد میسر و بوس و کنار هم     از بخت شکر دارم و از روزگار هم"

به خط پنجم غزل اما نرسیده‌ام که با دیوان حافظ در دستهایم خوابم می‌برد و یلدای من بی تو تمام می‌شود...