دستهای نا آشنا

 
دیدار
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
 

چشمهایم را که باز می‌کنم تو اولین تصویری هستی که روی پرده‌ی ذهنم می‌نشیند. نمی‌دانم چرا ؟ اما دلم غمگین می‌شود و تنگ. چشمهایم را می‌بندم. تمام سعی خودم را می‌کنم که بخوابم. دوباره بخوابم و فراموش کنم. نمی‌شود اما. خواب رفته است و تو آمده‌ای. آمده‌ای و نشسته‌ای وسط صحن ذهنم و نمی‌توانم ندیده‌ات بگیرم.

.

جلوی آینه ایستاده‌ام و خط چشم مِی‌کشم. گوشم اما به زنگ تلفن است که تو زنگ بزنی و بگویی برای با هم بودن امروزمان فرصت داری. تلفن چند بار زنگ می‌زند و هیچ کدام تو نیستی. ذهنم برای شنیدن زنگ تلفنی که تو بزنی بی‌قرار است. از بی‌قراری ذهنم جا خورده‌ام. اما هست و نمی‌توانم انکارش کنم...

.

 توی ایستگاه مترو ترا می‌بینم که به سمت من می‌آیی. داری لبخند می‌زنی و لبخندت حالم را بهتر می‌کند. از دور که می‌آیی به خیالم می‌رسد، لبخندت مثل باز کردن کاغذ هدیه‌ای است که از یک دوست رسیده است. ساده است و دلنشین... بی اختیار لبخند می‌زنم...

.

نشسته‌ای همین نزدیک. درست آنور میز. ناگهان به ذهنم می‌رسد دیدن تصویر تو که سرت را روی کتاب خم کرده‌ای تنها یک تصویر است. روشن است و واضح اما فقط یک تصویر است.... دستم را دراز می‌کنم و آرام دستت را لمس می‌کنم. دلم می‌خواهد خاطره‌ام چیزی بیش از تصویر و یا حتی صدا داشته باشد. دستم را روی دستت می‌گذارم و حرفی نمی‌زنم... لمس دستت حس خوبی دارد با خودم فکر می‌کنم شاید این همان چیزی باشد که یک دوستی، یک بودن، یک دیدار ساده را شیرین می‌کند... حالا تو هستی و من و سکوت و دستها... همین بس است. حالا خاطره‌ام ماندنی تر شده است. می‌دانم....

 


 
 
تابلوی کوچه‌ای در تهران قرن سیزده هجری...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
 

پشت میز نشسته‌ام و به تابلوی نقاشی روبرویم نگاه می‌کنم. تابلو تصویریست از یک کوچه با خانه‌های گلی و زنانی با چادر و روبند قاجاری و مردی با کلاه نمدی که بار الاغش هیزم است. آسمان تصویر اما سبز است و کوچه‌اش دلگیر... زیر تصویر نوشته است:" نمایی از کوچه‌ای از تهران قرن ١٣ هجری". به ترکهای سطح نقاشی خیره مانده‌ام و تیرگی رنگها که به خیالم مثل خون خشک‌شده می‌آید. به حس نقاش این تابلو فکر می‌کنم و به اینکه هیچ می‌دانسته است، رنگهای شفاف و درخشانش روزی اینقدر تیره و مرده خواهند شد؟ درست مثل خون خشک شده که به قهوه‌ای تیره بزند و آدم با دیدنش، باور نمی‌کند که روزی سرخ رنگ بوده است. آنقدر سرخ و شفاف که نور می‌توانسته روی سطحش سر بخورد و پخش بشود....

 حالم خوب نیست. به خیالم فکرهایم دارند جامد می‌شوند و کلماتم و دوست داشتنم و همه‌‌ی چیزهای دیگرم...

دستهایم می‌لرزند. به تو نمی‌گویم که دستهایم می‌لرزند. به تو نمی‌گویم که دلم هم دارد می‌لرزد. دلم نمی‌خواهد دوباره بگویم که خسته‌ام که تو سرت را پایین بیاندازی و با بی‌میلی غذایت را زیر و رو کنی و توی دلت بگویی" همیشه خسته است..."

توی سفره‌خانه نشسته‌ایم و حرفی نداریم که بزنیم. دقت کرده‌ای که حرفهایمان ته کشیده است. و ذهن خسته‌ی من حالا لرزان تر از آنست که حرف تازه‌ای از آن بتراود. و حالا حتما تو هم دیگر خسته‌ای...

می‌دانی... دلم برای آنروزهای بهترمان تنگ شده است. شاید مثل کسی هستم که تمام روزش را کنار ساحل قلعه‌ی شنی بسازد و بعد ناگهان توی یک لحظه یک موج بیاید و هرچه ساخته را ببرد. آن لحظه تصویر قلعه‌ی سالم است که توی ذهن آدم خود نمایی می‌کند. روشن و واضح و عجیب حسرت برانگیز...

آنروزهای بهترمان هم توی ذهن من مثل همان تصویر، روشن و خاموش می‌شوند. دلم که برای آن روزهایمان تنگ می‌شود، بهانه گیر می‌شوم... روبرویم نشسته‌ای، درست زیر تصویر کوچه‌ی دلگیر و من اما دلم برای برق مهربانی که پیش‌تر توی چشمهایت بود تنگ شده است. همان برقی که دفعه‌ی قبل آمدنمان به اینجا، از توی چشمهایت به من لبخند می‌زد. حالا اما برق چشمهایت تیره شده است. خاک گرفته است. خسته شده است. مثل رنگهای تابلوی کوچه‌ای در تهران. مثل سرخی خون تازه که به قهوه‌ای بزند....

روبرویم نشسته‌ای و من اما نمی‌توانم برایت بگویم که دلم چطور برایت تنگ شده است. نمی‌گویم چون نمی‌شود گفت و می‌دانم که خستگی نگفتنش‌ توی تنم می‌ماند. روی شانه‌هایم و توی دستهایم که از ضعف دارند می‌لرزند و توی ذهنم... و من همین‌طور توی خستگی مچاله می‌شوم.. و تو غذایت را با بی‌میلی زیرو رو می‌کنی و فکرش را هم نمی‌کنی که من در هزار تصویر تودر توی آینه‌های دلتنگی گم شده باشم. همه‌جا تویی و من و خاطره‌هایی با رنگهای مرده و تصویرهایی که مدام مثل هم و در هم ادامه دارند و تمام نمی‌شوند...

 به لرزش خفیف دستهایم نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم حیف که بعضی حرفها را نمی‌شود گفت،حیف که بعضی حرفها را نمی‌شود لمس کرد...