دستهای نا آشنا

 
یک تاییدیه که آدم را آرام کند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱
 

تا اینجا تمام راه را ساکت مانده‌ام.از شیشه جلوی ماشین آسفالت تفدیده معلوم است و فلشهای سفید بزرگ کف خیابان که تند و تند زیر ماشین می‌دوند .

گرم است، گرمای ماشین نفسم را تنگ کرده است و آن ته خیابان، آن انتهای دوری که هنوز به آن نرسیده‌ایم دود در هوا موج می‌زند و بین سطح آبی آسمان و خاکستری دود یک خط متتد و رقصان خودنمایی می‌کند.

به فلشهای سفید کف خیابان نگاه می‌کنم و به حرفهایی که باید به تو بگویم فکر می‌کنم.حرفهایی که برای گفتنشان حالا اینجا نشسته‌ام.سرم پر است از حرفها، فکرها و تصویرهایی که بهم تنیده شده‌اند و نمی‌دانم آنچه که تو می‌خواهی از من بشوی در کجای این تنیدگی مبهم نشسته است.

از بازگشت دوباره‌ات به یک عشق تمام شده حرف می‌زنی.‌ می‌دانم دلت می‌خواهد که من بگویم کار خوبی کرده‌ای تا خیالت آسوده بشود. آسوده از اینکه که کارت فقط حالا اسمش حماقت مسلم است و در آینده حتما  به اتفاق خوب زندگیت بدل خواهد شد ....

من به  همه حرفهایت گوش نمیدهم دارم فکر می‌کنم چرا خیلی وقتها عشق آدمها را وادار به حماقت می‌کند، و بعد آدمها مجبورنددنبال یک لباس از جنس عقل باشند‌ که تن عریان حماقتشان را با آن بپوشانند.

به خودم می‌گویم این داستان در هم شدگی عشق و حماقت چقدر‌ می‌خواهد تکرار ‌شود.اصلا از بس تکرار شده بوی غربت می‌دهد، بوی ماندگی، بوی واماندگی ....

بعد یک روزی می‌آید که بوی این واماندگی تمام روزگارت را تا زیر سقف ظرفیتت پر می‌کند، آنوقت است  که می‌شوی یک خسته افسرده که نمی‌دانی این افسرگی تلخ از کدام روز زندگیت به تو ارث رسیده‌است.... سردرگم می‌مانی تا روزی که بپذیری هرچه هست از عشقیست که هر روز با بودنش حماقتت را به رخت می‌کشد و تو توانش را نداشته‌ای که از زندگیت بیرونش کنی. مدتهاست رنج می‌کشی که ‌شاید‌‌عشق پوسیده ات‌‌مثل روزهای پر برگ و بارش میوه بدهد ، زندگیت را رنگ بزند و دلت را روشن کند....

چه می‌توان کرد؟ چه‌می‌توان گفت؟ منتظری که من تکذیبت کنم یا تایید ....؟

با حرفهای تکراری چیزی عوض نمی‌شود‌.همه ما در زندگی گاهی بازیگر نقشهای معلوممان می‌شویم . بازیگر نقش‌های تکراری حماقت در عشق ....

کاش بدانی تایید من لباس عقل حماقتت نیست. باور کن. من هیچ وقت خیاط خوبی نبوده‌ام.حماقتهای عریان خودم را ببین... من خودم پرم از نیاز تایید شدنهایی که حماقتهایم را بپوشاند. تو هم مثل من شاید روزی به عریانی حماقت در عاشقانه‌هایت عادت کنی. حالا فقط به نقشت بپرداز. بگذار زمان خودش تصویر‌ها را درست کند...


 
 
ایمان
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

دلم می‌خواهد از آنشب با تو حرف بزنم.از آن شب تابستانی ....

من از آن شب حرف می‌زنم که  آرام در سالن تاریک سینما نشسته بودم و به تصویر روی پرده چشم دوخته بودم و  بند کیفم در میان دستانم عرق کرده بود.....

من از آن لحظه‌ای حرف می‌زنم که ذهنم ناگهان پر شد از تو و چیزی از میانه سینه‌ام بالا آمد تا رسید پشت چشمهایم و چکید... از آن لحظه‌ای که یک قطره درشت اشک از گوشه چشمم چکید روی گونه‌ام . رویم را به تو کردم و گفتم "قول بده کنارم می‌مانی والا دیگر هیچ وقت اسمت را نمی‌آورم. هیچ‌وقت."

فقط همین جمله کلی و بی سرو ته را گفتم . دقیقا همین را. اما این جمله از جایی درون ذهنم از عمق قلبم بیرون آمد و روی لبهایم نشست که به تو برسد. نمی‌دانم موقع ادای این جمله صورتم چه حالتی داشت اما صدایم محکم بود، محکم و وقتی کلمه "هیچ وقت "را ادا می‌کردم خودم شنیدم که محکمترین "هیچ‌وقت"عمرم را گفته‌ام. نمی‌دانم در آن لحظه صورتم را چه حالتی پوشانده بود اما هر‌چه بود تو هیچ نگفتی. فقط آرام دستت را دراز کردی و قطره اشک سریده بر گونه‌ام را پاک کردی و خوب یادم هست که مهربانی چشمهایت راپر کرده‌ بود.

.

در راه خانه فقط به چشمهایت فکر کردم که بعد از مدتها به من لبخند زده‌ بودند. تمام راه را  به چاله ‌چوله‌های پیاده‌روها و کفشهایم نگاه کردم و شهود عمیقم با تو را در ذهنم مرور کردم . به آن"هیچ وقت" محکمی که گفته بودم و نرمی دستانت بر گونه‌ام وقتی که رد اشکم را پاک می‌کرد... و حس کردم بعد از مدتها دوباره به بودنت در زندگیم ایمان آورده‌ام.حس کردم باید به نگاه مهربانت وقتی که آرام گونه‌ام را لمس می‌کنی ایمان داشته باشم ....

و ایمان آوردم .حالا حالم بهتر است.حالا لااقل چیزی هست که  بشود به امیدش زندگی کرد. این حرفها را اما اینجا نوشتم که یادت نرود من به حرفهای نگاهت خالصانه ایمان آورده‌ام ...

 

 


 
 
مثل سوراخی توی دیوار سلول که می‌ترسد کسی ببیندش!
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
 

جلو صفحه سیاهت نشسته‌ام و دارم نقشه فرارت را می‌خوانم. وقتی حرفهایت را خواندم یکهو به خودم گفتم چه داستان تلخ و غم انگیزی... از آن حرفهاست که تلخی‌اش تا قیامت ته ذهنم باقی خواهد ماند. اولش به فکرم آمد این بچه چقدر اینجا رنج کشیده است که می‌خواهد فرار کند... بعد یاد خودم افتادم که یک زمانی آرزو داشتم دانشگاه در یک شهرستان دور قبول بشوم که اینجا نباشم و از هیاهوی رنج آور این خانه بگریزم.

یادم آمد اما روزی که داشتم می‌رفتم چقدر بد حال بودم.از آن موقعیتها بود که آدم خودش می‌داند دارد وارد یک فصل تلخ زندگیش می‌شود و در این مواقع عجیب همه مهربان می‌شوند و آدم مدام از خودش می‌پرسد حالا که رفتنی شده‌ام چرا آدمهااینقدر با همیشه‌شان فرق دارند ؟...

خوب هر روز که گذشت به من ثابت شد فرارم کاری برای بازگردان آرامشم نکرده است. من در آن شهر دور زیر آفتاب داغ جنوب آرامش پیدا نکردم اما توانستم خودم را پیدا کنم. فرصت کردم دور از دیگران و اظهار نظرهایشان، دور از دیگران و تحقیرها یشان خودم را با زندگی آشتی بدهم. اما همیشه در متن هر رنجی که در زندگی تازه‌ام رخ می‌داد قلبم هوای خانه را می‌کرد... گرچه آنروزها کسی اینجا مرا جدی حساب نمی‌کرد و شاید فرار تنها راهی بود که یادم بیاورد من هم آدمی هستم مثل بقیه با همان ارزش ، با همان احترام ... و آدمهایی تو دنیا هستند که بخواهند برای من و حرفهایم و کارهایم و حضورم ارزشی قائل باشند. این درک ساده هیچ وقت برای من اینجا در این خانه در بین این آدمها رخ نداده بود . هیچ وقت....

و حالا می‌دانم لذت این درک به فرار تلخم می‌ارزیده است...

اما تو  به خیالم از شدت سنگینی حسابی که رویت باز می‌کنند داری فرار می‌کنی و نمی‌دانم وقتی بروی عوض آرامش چه چیزی را خواهی یافت. .. حالا که این حرفهایت را خواندم آرزو می‌کنم که زودتر بروی. زودتر از آنکه خودت فکرش را می‌کنی.

این حرفها را زدم که بگویم" امروز که خسته‌ای و دلتنگ می‌توانی با خیال این فرار به ذهنت وعده آرامش بدهی. اما رفتن فقط دروغ خوش آب و رنگ آرامش است. اگر می‌خواهی بروی برو اما من خیالت را راحت می‌کنم که آرامشی را پیدا نخواهی کرد که آرزویش حالا اینقدر دلچسب است."

کاش وقتی که می‌روی وقتی که من با همه وجودم نگرانت هستم وقتی که جای خالیت در تنهایی‌هایم توی ذوق می‌زند وقتی خیلی دوری فقط خیالم راحت باشد که شادی و پر از آرامش. آنوقت همه چیز را می‌توان تحمل کرد. پس آرزو می‌کنم  بروی ، شاد باشی و داستان رفتنت دلچسبترین اتفاق زندگیت بشود... فقط همین.


 
 
داستان مکرر من با آدمها ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
 

یک اخلاق بدی هست که هیچ وقت دست از سر من برنمی‌دارد.... همیشه آزارم می‌دهد و هیچ وقت هم نمی‌توانم ترکش کنم.اخلاق بد من هم اینست که هر وقت در یک موقعیتی هستم که کسی در آن در یک تعاملی با من قرار دارد ،همه‌اش خودم را جای آن شخص می‌گذارم و نگرانم که نکند  اتفاقی رخ بدهد که این آدم در فرآیند تعاملش با من اذیت بشود. آنقدر در این مسئله وسواس خرج می‌کنم که آن طرف حتما یک فکر اشتباهی می‌کند. بعد فکر اشتباهش آزارم می‌دهد و این همیشه باعث می‌شود رابطه ساده من با آدمها سخت بشود و دل آزار.

به همین سادگی ....

نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم مهم اینست که حضور من و آن شرایط موجود باعث آزار دیگری نشود و یا درخواستهای من ُکارهایمُ توقعاتمُ و... باعث این نشود که من از مردم توقع نابجایی داشتم باشم یا در رابطه‌ام با آدمها حقشان حسشان و حضورشان را ندیده بگیرم. حالا فرق ندارد این رابطه چه رابطه‌ای باشد. یک رابطه دوستانه یا کاری یا درسی و یا ....

همه اینها کنار هم رابطه من با آدمها را سخت می‌کند و آن آدمها هیچ وقت درک نمی‌کنند که تمام اینها فقط برای این بوده‌است که به آنها سخت نگذرد. آنها فقط فکری را می‌کنند که خودشان را توجیه می‌کند و خیالشان را راحت.... و این داستان تکراری و سخت باعث می‌شود من از آدمها دورتر ودورتر بشوم.

.

همه اینها را نوشتم که بدانی برای من راحتی تو بعنوان یک دوست از کارهایم، پروژه‌هایم، درسهایم و هر چیز دیگری از این دست مهمتر است. برای من مهم اینست که تصویر حضورم موجب رنج  نباشد. حتی اگر همه اینها کار خودم را هزار بار سخت‌تر کند....

خوب به گمان من سخت شدن کارها از توقعات اضافی،خودخواهی و ندیده گرفتن حس و حضور و حال آدمها بهتر است.خیلی هم بهتر است...

تو هم مثل همه آدمها مجازی فکری را بکنی که  خیالت را راحت تر می‌کند... باور کن اینطوری بهتر است. لااقل هر دو  راضی خواهیم ماند.....


 
 
قرار هر روزه
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳
 

بی‌قرار مدام به خیابان سرک می‌کشی .من می‌دانم منتظر آمدنش هستی.می‌دانم که دیر کرده‌است و تو حتما دلت برای دیدنش بی تاب شده است....

وسایل روی میزت را بی‌خود جابه جا می‌کنی . مدادهایت را بی‌خود می‌تراشی و مدام در آینه به خودت نگاه می‌کنی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و به انتظارت برای آمدنش قبطه می‌خورم. به ذوق همیشه تازه‌ات برای بیرون رفتن هایتان . به وسواست برای مرتب بودن سرو وضعت وقتی که برای هزارمین بار قرار است ترا ببیند.من به  آن شوق آشنایی که توی چشمهایت پر شد وقتی که فهمیدی امروز عصر را می‌توانی با او باشی قبطه می‌خورم....

 به مانیتور کامپیوترم خیره ام و تصویر ها را مدام رنگ به رنگ می‌کنم و دلم می‌خواهد به جای حالای تو بودم.

تلفنت زنگ می‌خورد و تو گوشی را برمی‌داری. سرم را بلند می‌کنم و نگاهت می‌کنم. نگاهت می‌خندد و لبهایت با یک حالت بکر نیمه باز مانده‌اند. آرام می‌گویی " چشماتو ببند تا سه بشمر ،من تو ماشینم..." و لبهایت  را دوباره به همان حالت زیبا برمی‌گردانی. به نظرم می‌رسد هیچ وقت اینقدر زیبا ندیده بودمت ....

.

کنار پنجره در برابر تصویر دود گرفته دماوند ایستاده‌ام و به  اتومبیل سفیدتان نگاه می‌کنم که از پیچ خیابان نرم می‌پیچد. اتاق کار ما حالا پر از سکوت است. پشت میز م می‌نشینم و باز به طرحهایم خیره می‌شوم و فکر می‌کنم حیف که  امروز هیچ کس در هیچ قراری انتظار مرا نمی‌کشد و قرار هر روزه‌ام با تنهایی ام آغاز می‌شود.....


 
 
تو که عزیز ترین منی ... گوش می‌دهی؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
 

آرامش و شادی این روزهایت خوشحالم می‌کند.به خودم می‌گویم بی خیال عقل و رفتارهای عاقلانه.بگذار شاد باشد، بگذار  دلگرم بماند.

بعد یک وقتهایی ، یکهو ترس برم می‌دارد و به خیالم می‌رسد نکند رنج بکشد، نکند آسیب ببیند، نکند اندوه مثل آنوقتهای من آزارکشش کند و من نتوانم برای رنج کشیدنش کاری بکنم.

 به خودم می‌گویم بگذار حرف بزنم. بگذار بگویم که  "شاید ته این راه دراز کرور کرور غصه  در انتظار سادگیت باشد." "شاید روزهایی  باشد که اندوه از قلب کوچک جوانت سر ریز کند..."

اما گفتنش چه فایده دارد ؟ دلگرمی این روزهایت پر رنگ تر از آنست که  این حرفها به خرجت برود.می‌دانم... خودت عاقل تر از آنی که  این چیزها یادت برود. ..  پس دیگر حرفی نمی‌ماند . تو و همه دلگرمیت را به خدا می‌سپارم که مراقبتان باشد همیشه.همه جا ....

دلم اما می‌خواهد یادت بماند من اینجا هستم که هر وقت خواستی شریک غصه‌هایت بشوم. شادیهایت بماند برای خودت. غصه‌هایت اما برای من، هرجا که باشی. هر وقت که باشد.


 
 
کلاس امروز من ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
 

تصویر لپ تاپت را با ویدئو کنفرانس روی تخته کلاس انداخته‌ای. تمام  تخته پر شده است از کدهایی که زده‌ای.

تو ایستاده‌ای روی سکوی کلاس جلوی تخته سفید ..... داری درس  می‌دهی. من نشسته‌ام  ردیف اول کلاس و به حرفهایت گوش می‌دهم و تند تند می‌نویسم هرچه را که می‌شنوم. می‌نویسم که زیاد سرم را بلند نکنم.می‌نویسم که ناچار باشم به حرفهایت گوش بدهم. ناچار باشم مغزم را پر کنم از درسی که می‌دهی.

.

 جلوی تخته سفید ایستاده‌ای ، حرف می‌زنی و  جایی در انتهای کلاس را نگاه می‌کنی. تمام کد‌هایی که زده‌ای با نور آبی ویدئو کنفرانس روی صورتت نقش بسته اند. روشن و واضح  روی خطوط صورتت نشسته‌اند....

حرف می‌زنی و من محو کدهایی که تمام صورتت را پر کرده است شده‌ام. دارم با خودم فکر می‌کنم کاش کدهای مغزت مثل این کدهای نشسته بر پیشانیت قابل دیدن بود...

دلم می‌خواهد آنچه در مغزت پر است را برایم بگویی. کاش یک حرفی بزنی که خیال هر دومان را راحت کند... کاش اگر حرفی نمی‌زنی لااقل نگاهت را مدام از سوی من رم ندهی ... من خودم شاید می‌توانستم از نگاهت کدهای مغزت را کشف کنم.

نگاهت اما امروز از من دور است.من خودم را با همین کدهای نشسته بر پیشانی و چشمهایت سرگرم می‌کنم و  سعی می‌کنم هر چه  که روی صورتت نقش بسته است را تند تند در کاغذ‌هایم رونویسی کنم.


 
 
خستگی عبور از یک مسیر ناهموار
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
 

نمی دانم چرا؟ ولی دیگر فکر نمی‌کنم عشق یک سفر است درون دیگری. گرچه قلبم می‌گوید که هست. اما همیشه دریافتهایم خلاف این بوده است.

 خوب این اتفاق خوبی نیست. شاید همین تغییر تصورم در مورد عشق باعث شد که احساس کنم از گروه آدمهای جوان خارج شده‌ام. قبلا جدا فکر می‌کردم عشق هیجان انگیز است ولی از وقتی دیگر به عشق به چشم یک سفر نگاه نمی‌کنم دیگر اینطور فکر نمی‌‌کنم .....

چه حیف شد که مسیر من از این جاده نا هموار گذشت.چه حیف که دیگر عشق فرآیند شیرینی را به یادم نمی‌آورد.حیف که حالا من از عشق می‌ترسم.حیف که حالا آنقدر سعی می‌کنم آدمها را بشناسم و رفتارشان را تحلیل کنم که دیگر لطفی برای عشق و هیجانش نمی‌ماند. من حالا دیگر از ناشناخته های آدمها به وجد نمی آیم. می‌ترسم...

چه حیف ...... نه؟


 
 
سایه ترسناک بغض آور
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
 

با چشمهای درشت سبزت خیره نگاهم می‌کنی و دلم می‌خواهد بدانم وقتی اینطوری نگاهم می‌کنی چه فکری از ذهنت می‌گذرد؟

حرف می‌زنی که من اصلا گوش نمی‌دهم.راستش دارم به رنگ پوستت و رنگ موهایت و رنگ چشمهای درشت میشیت فکر می‌کنم و مدام از خودم می‌پرسم در این قیافه ساده چه‌چیزی هست که من دوستش دارم؟

به حرفهایت گوش نمی‌دهم ،می‌دانم چه حرفهایی می‌زنی.می‌دانم که چه جواب هایی باید بدهم.مهم نیست .به چشمهایت نگاه می‌کنم ....

.

توی بلوار کشاورز  داریم می‌رویم به سمت ولیعصر. دلم می‌خواهد بگویم همه چیز را سخت نکن. من دلم دوستی های ساده می‌خواهد آدمهای ساده و از منطقی که پشت هر حرف ساده‌ مثل سایه ای ترسناک نشسته بدم می‌آید . من دلم حرفهایی می‌خواهد که منطق عقلی ندارد  اما دلنشین است و درست...

.

سرم را پایین انداخته‌ام و قدمهایم را تند کرده‌ام. تو داری با تلفن همراهت حرف می‌زنی. دارم فکر می‌کنم من وقتی از خانه بیرون آمدم فقط دپرس بودم ولی حالا آنقدر منطق و حرفهای پیچیده  به خوردم دادی که دلم می‌خواهد گریه کنم . می‌دانم خودت هم حالت اگر به بدی من نباشد بهتر نیست ...

کاش این پروژه لعنتی تمام بشود که دیگر منطق این دوستی ساده هم ته بکشد. این را می‌گویم چون فکر می‌کنم اگر با این عینک منطق بخواهی به من نگاه کنی حتما آدم ترسناکی را داری می‌بینی که نمی‌دانی چرا باید اینقدر زود صمیمی شده باشد.

بغض گلویم را می‌گیرد...

.

داریم خداحافظی می‌کنیم.دوباره به چشمهایت خیره می‌شوم .به خیالم می‌رسد چشمهایت و رنگ پوستت برایم یاد روزهای گرم را میآورد. یاد بوی شرجی و عطر برگهای اکالیپتوس. یاد خارک و کونار و  لوز . یاد جنوب  را میآورد. یاد آن روزها.... و این کشف دلتنگ ترم می‌کند...

سرسری خداحافظی می‌کنیم .بغض گلویم را گرفته. تلفن همراهم را بر می‌دارم و به رضا زنگ می‌زنم ، که  لااقل این غروب سنگین خفه دیوانه‌ام نکند...


 
 
آنجا که ایستاده‌ام ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

یک جایی ایستاده‌ام که هیچ جا به حساب نمی‌آید. نه در محدوده عقل و نه خانه دیوانگی. نه در خانه عشق و نه در منزل تنفر. آنجا که ایستاده‌ام مرز دانایی با نا دانستگی‌هاست .

وقتی پر می‌شوم از دانسته‌هایی که دیگران برای حل مشکلاتشان از من می‌ پرسند و  برای درد هیچ کدام از مشکلات خودم کارگر نیست....

وقتی پرم از ترسی که نمی‌دانم چطور می‌شود تمامش کرد.چطور می‌شود روزی شروع بشود که نباشد...

وقتی پرم از اشتیاق بودن با آدمهای تازه‌ای که نمی‌شناسمشان یا آنهایی که می‌شناسم و می‌دانم اشتیاقی برای بودن با من ندارند ....

وقتی دغدغه‌هایم گاهی به نظر خودم هم کودکانه می‌شود  در حالی که می‌دانم من آدمی هستم که از مرز سی سالگی اش مدتیست که گذشته است و حالا باید دغدغه‌هایش مثل آدم بزرگها باشد....

وقتی که مثل یک کودک کوچک منتظر می‌مانم که توی نگاهت حس خواستنم موج بزند و وقتی این حس را نمی‌بینم دلم هوس مردن می‌کند ....

وقتی مثل دختر بچه‌ها دلم هوس می‌کند یک شکلات چوبی بزرگ رنگی گران بخرم و لیس بزنم تا زبانم رنگی بشود....

وقتی هر صبح از خواب بلند می‌شوم و  مثل کودکی‌هایم اعتماد به نفسم را کیلو می‌کنم که ببینم چقدر دیگرش هنوز برایم مانده‌است....

وقتی دور چشمهایم خط می‌کشم و به نظرم می‌رسد چشمهایم دیگر مثل آنوقتها قشنگ نیست .......

نمی‌دانم دارم دیوانه می‌شوم یا این فکر‌ها از سر عقل زیاد توی مغزم وول می‌زند.....

.

دیروز گلناز به فرزانه گفت که خوشبحالت که خواهری مثل مریم داری و به خیالم آمد چه حیف که هیچ وقت هیچ کدام از حرفهای من به کار فرزانه نیامده‌است. بعد به خودم گفتم چه حیف که آنچه که هست هیچ وقت هیچ گره ای از گره‌های نزدیک را باز نمی‌کند....

مهم نیست که حرفهایم بدردش نخورد.... مهم نیست که هیچ وقت نخواهد درددلش را به من بگوید در عوض هیچ وقت کسی غیر از من یادش نمی‌ماند که  برایش شکلات لیسی بزرگ بخرد و  به عشق دیدن برق نگاه شادش به خانه برود. برای من همین کافیست....

دیشب وقتی سرم را بلند کردم و دیدم که با هیجان یک کودک کوچک شکلات بزرگ رنگی‌اش را لیس می‌زند و  از خواندن حرفهای دوستش در چت بلند بلند می‌خندد به خودم گفتم همین خوب است، مگر چه چیزی می‌تواند بیشتر از این دلچسب باشد؟ بگذار من فقط خواهر بزرگی برای لحظه‌های ساده باشم.همین لحظه هاست که می‌ماند ....

راستی راستی نمی‌دانم دیوانه شده‌ام یا ....


 
 
تصویرهای مهربان از یاد رفته
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
 

گفتی: تنها نمی‌توانی غذا بخوری  برای همین  هنوز شام نخورده‌ای چون هیچ کس خانه نیست که  هم غذایت بشود، و تو  گرسنگی را به تنها غذا خوردن ترجیح می‌دهی.

گفتم:  خوب اگر خانه‌ات نزدیک بود می‌آمدم هم غذایت می‌شدم که لااقل گرسنه نمانی .

گفتی: کاش نزدیک بود و می‌آمدی با هم غذا درست می‌کردیم..... مثلا تو یک کاری را می‌دادی که من انجام بدهم تا  خودت یک کار دیگری را انجام بدهی و با هم حرف می‌زدیم. بعد بیشتر گرسنه می‌شدیم و غذا خوردن لذت بیشتری داشت .

وقتی این حرفها را زدی نمی‌دانم چرا دلم گرفت .... دلم گرفت که هنوز اینهمه تصویر ساده قشنگ هست که توی زندگی می‌تواند یک آدم خسته تنها مثل مرا دلگرم کند ولی هیچ کدامشان مال من نیست. دلم گرفت که این تصویرهای مهربان قشنگ آنقدر به هیچ کدام از تجربه‌های من سر نزدنده اند  که من فراموششان کرده ام...

دلم گرفت چون به خیالم آمد که ذهنم دارد مثل یک زمین خشک بی آب ترکهای بزرگ ناچاری و نا امیدی می‌زند و حالا دیگر مثل آنوقتها یک قطره عشق دیگر بدرد سیراب شدن نمی‌ خورد . حالا در درون من آنقدر مقدار اتش بالاست که  باید سیلاب بیاید تا این خشکسالی را ببرد و آسمان من از همان قطره نا چیز هم دریغ می‌کند.....

بعد توی دلم به تو حسودیم شد که هنوز آنقدر جوانی که بتوانی با  تصویر های ساده قشنگ فکرت را چراغانی کنی، که هنوز  ذهنت مثل یک زمین نرم مرطوب می‌تواند از یک دانه کوچک عشق درخت تناور بسازد ....

کاش خانه‌ات نزدیک بود تا با هم غذا درست می‌کردیم و حرف می‌زدیم آنوقت حتما  من لا به لای آن حرفها تصویرهای ساده مهربان از یاد رفته بیشتری را پیدا می‌کردم. کاش خانه‌ات نزدیک بود...


 
 
تو که از من خیلی بهتری ....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠
 

ایستاده‌ام پشت سرت کنار ویلچر و هوا گرم است. نگاه می‌کنم به حرکت دستهایت که داری دستهایش را زیر آب می‌شویی. به دست‌های پر از کف صابونت که دارند انگشتهای لرزان و زخمت را آرام و با دقت می‌شویند. به ردیف مورچه‌های روی دیوار خیره می‌شوم و فکر می‌کنم تو از من بهتری خیلی هم بهتری..... من خیلی وقتها خیلی چیزها را فراموش می‌کنم.  خیلی وقتها یادم می‌رود که چه کارهایی هست که از دستم  برمی‌آید. حوله سفید را توی دستهایم جابه جا می‌کنم و فکر می‌کنم چرا به ذهنم نرسید که  دستهایش را برایش بشورم؟

.

توی اتاق گرم ایستاده‌ام یک پارچ آب توی دستهایم گرفته‌ام و  دستهای تو را نگاه می‌کنم که لای موهای کفی می‌چرخند. به انگشتهایت خیره می‌شوم که بلند هستن و کشیده و تند و تند مثل دستهای یک مادر حرکات دایره‌وار مهربان می‌کنند. به دستهایت خیره می‌شوم و فکر می‌کنم تو از آن مادرهایی می‌شوی که خیلی مهربان هستند و همیشه فکر می‌کنند مهربانی خالی هیچ جای زندگی بچه‌شان را پر نخواهد کرد. دارم فکر می‌کنم تو از آن مامانهایی می‌شوی که ته دلشان همیشه می‌لرزد که مادر خوبی هستند یا نه ؟

همانطور که دارم آب پارچ را روی دستهای کفی و انگشتهایت می‌ریزم به خیالم می‌رسد که تو حتما از من مادر خیلی بهتری خواهی شد ....

.

بزور ویلچر را از روی درگاه در بالا می‌برم و فکر می‌کنم خدا کند که به موقع به ونک برسی . یادم می‌آید که موقع رفتن از من پرسیدی که خسته‌ات کردم و من گفتم " نه. فقط یکمی لوس شدی "  و تو جواب دادی "هیچ وقت هیچ کس نمی‌ زاره من یکمی لو سش بشم ". ویلچر را تا دم در رسانده‌ام و دارم چفت در را می‌اندازم و فکر می‌کنم خوب تقصیر تو نیست اینجا هیچ کس ، هیچ وقت به یک لوس  کوچولو حتی برای  زمان کوتاه هم نیازی نداشته است. چفت در دستم را گاز می‌گیرد .لبهایم را روی هم فشار می‌دهم که داد نزنم و دلم از درد غش می‌رود فکر می‌کنم چه خوب که تو از من بهتری وگرنه چقدر همه چیز تحملش سخت تر بود . بعد فکر کردم حالا حتما تحمل همه چیز برای تو خیلی سخت تر از من است....

 


 
 
یک اعتراف
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
 

خوب آدم گاهی میماند که چه بگوید که مردم نفهمند توی دلش چه می‌گذرد . آنهم درست وقتی که آنهمه آدم منتظر می‌مانند تا تو حرفی بزنی و قال قضیه پیچیده‌ای را بکنی و خیال همه را راحت کنی.

من نمی‌دانم چرا اینجور وقتها هیچ ندارم که بگویم .هیچ حرفی به ذهن همیشه حرافم که دارد مدام زیر گوشم حرف میزند نمی‌ رسد که بگویم .

بعد ساکت می‌مانم و دیگران این ساکت بودنم را به میل خودشان ترجمه می‌کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و من می‌مانم و حرفهایی که بعد مدام توی ذهنم می چرخند و  باید مثل خوراکی‌های خوشمزه‌ای که تاریخ انقضایشان گذشته دور ریخته شوند.

این فرآیند همیشه تکرار می‌شود......

یک چیز دیگر این روزها نگرانم کرده است. دارم مثل آنوقتهایی می‌شوم که بچه بودم و دبستان می‌رفتم. نمی‌دانم چرا آنوقتها فکر می‌کردم هیچ چیز برای من نیست. هیچ کدام از اتفاقهایی که در مدرسه در جریان است برای کسی مثل من برقرار نشده است. این بود که هیچ وقت از هیچ چیزی لذت نمی‌بردم .هیچ وقت توی مدرسه راحت نبودم.همیشه مثل  بچه‌ای که توی خانه خودش نیست و توی یک جای خیلی غریبه گیر افتاده در مدرسه عذاب می‌کشیدم. فقط درس می‌خواندم و ساکت می‌نشستم و هیچ وقت از معلم  کلاس هیچ چیزی نمی‌خواستم. هیچ چیز.

حالا دارم دوباره به آن روزهایم برمی‌گردم.اعتماد به نفسم از دست رفته و  آنچه مانده دارد قطره قطره از ذهنم نشت می‌کند. توی خیابان که راه می‌روم ،توی دانشگاه و اصلا هر جایی خیال می‌کنم اینجا چیزی منتظر من نیست و  باید ساکت بمانم تا زمان ماندم در اینجا تمام بشود. این فکر خدا می‌داند چقدر غمگین و مچاله‌ام می‌کند.

ماجرای این بلاگ لعنتی ٣۶٠ که تعطیلش کردم هم یک  ریشه‌اش توی همین حال بد این روزهایم  است. به خیالم آمد رهایش کن این وراجی های تکراری صد من یک غاز را که همه را خسته کرده است..... و بهمین سادگی رها یش کردم. بعد یک حس سبکی آمد به سراغم که رنج آور بود و برای من معنایش این بود که باز هم پذیرفتم که اینجا چیزی برای من نیست و من اینجا خواننده‌ای که بلاگم را دوست داشته باشد ندارم. بعد شاید چون از خودم لجم گرفته بود به خودم گفتم گور پدر استعداد نوشتن. اگر استعدادی هم بود بگذار برود توی همان گورستانی که بقیه را چال کردی و چال کردند .

دارم مثل کودکی‌هایم می‌شوم و خدا می‌داند که چقدر می‌ترسم .... اما راه فرار را گم کرده‌ام.....