دستهای نا آشنا

 
؟؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 

چند روزی هست که دوباره پر شده‌ام از استرس. از آن استرسهایی که آدم خیال می‌کند جایی میانه سینه‌اش خالی شده است. یک جایی همان وسط سینه دور و بر قلب...

  دیشب توی خانه جدید دوستانم ایستاده بودم. درست پشت پنجره آشپزخانه و داشتم یک جای نا معلومی توی تاریکی خیابان را نگاه می‌کردم. داشتم فکر می‌کردم به خودم. به سالهایی که گذرانده‌ام.  به تنهایی غریبی که جایی در درونم با تار و پود تنم با روحم تندیده است. داشتم به خودم فکر می‌کردم به سالهای دوری که من از میانشان گذشته‌ام. مثل کسی که از میان یک مسیر ناشناخته تاریک بگذرد همه را نا داناسته و بی اطمینان گذشته‌ام...

من از میانه آن روزهای تنهایی در یک شهر دور جنوبی که مرا آدم دیگری کرد با چشمهای بسته‌ام گذشتم. از میانه سالهای پوچ عاشقانه‌هایم با تمام ثانیه‌های سبک وسنگینش  با چشمهای بسته عبور کردم.اصلا از تمام زندگی همینطور کورمال کورمال رد شده‌ام... و  حالا با دستهای خالیم ایستاده‌ام پشت پنجره خانه جدید این بچه‌ها و دارم شعر یک موسیقی بی ارزش را زمزمه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم چرا اینجا هستم؟ و حالا که اینجا ایستاده‌ام دارم به اندازه تمام تنهایی روزهای عمرم، احساس تنهایی می‌کنم و  مدام از خودم می‌پرسم چرا اینجا هستی؟

نمی‌دانم. کاش اما می‌دانستم بعدها هر وقت شبی را یادم بیاید که اینجا ایستاده بودم آن دخترک ایستاده پشت شیشه را چگونه خواهم دید؟ ؟

به علی گفتم که در حد معتاد شدن دپرس شده‌ام و توی دلم خنده‌ام گرفت از مرزی که ترسیم کرده‌ام. به خیالم آمد چرا این تفسیر را کرده‌ام؟ شاید به‌خاطر اینست که دلم می‌خواهد به چیزی بیاویزم. بیاویزم که دیگر اینقدر نترسم از سقوط. نترسم از رها شدن و این خالی میان سینه‌ام پر بشود و  این تنهایی کش دار لزج که تمام ثانیه‌هایم را با حجم چگالش پر کرده است تمام بشود.

امروز بعد از نماز سرم را گذاشتم روی مهر و همانطور در حال سجده ماندم. ماندم تا بگویم .... و هیچ نگفتم. چیزی نبود که بشود گفت. فقط در همان حال ماندم. ماندم تا بشنود و به گمانم شنید... صدای نفسهایش سخت نزدیک بود و می‌دانم که گوشش با من بود. .. . حالا اما  من کمی راحت تر نفس می‌کشم...

 


 
 
اولین روز مدرسه‌ی من ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٩
 

سرباز معلم جنوبی توی بلاگش یک بازی وبلاگی برای اولین روز مدرسه راه انداخته است.خوب نمی‌دانم چرا دلم خواست توی این بازی شرکت کنم.حسش از کجا آمد نمی‌دانم... شاید با خواندن پست اول مهر گیلاس خانومی حسش به سراغم آمده باشد....

راستش من از اولین روز مدرسه‌ام خاطره‌ی خوبی ندارم. کلا از مدرسه در هیچ مقطعی خاطره خوبی ندارم. آنوقتها که مدرسه برو بودم از وسطهای شهریور دلم هوای مدرسه را می‌کرد. حالا که خوب فکر می‌کنم بیشتر ذوق دفتر و کیف و کتاب نو بود تا ذوق مدرسه. دفتر و کتابهایم را از چند روز مانده به  شروع مدرسه می‌خریدم و مرتب می‌کردم. به شوق نوی مدرسه رفتن فکر می‌کردم. مدام باخودم از معلم جدید و کلاس جدید و دوستان تازه خیالبافی‌های کودکانه می‌کردم تا روز اول مهر بیاید... عصر آخرین روز تعطیلات که می‌رسید، نمی‌دانم چرا نگرانی به سراغم می‌آمد. ار آن نگرانیهایی که وقتی قرار است جای جدیدی بروی به سراغت می‌آید... یکهفته که از شروع سال تحصیلی می‌گذشت، من دیگر از شیرینی مدرسه رفتن قطع امید می‌کردم و می‌شدم همان آدمی که مدرسه رفتن برایش یک وظیفه سخت و رنج آور بود. کابوس بود ...

خوب من قبل از اینکه مدرسه بروم هیچ وقت جایی شبیه به مدرسه را ندیده بودم. تجربه‌ای از رفتن به مهد کودک و آمادگی و اینجور حرفها نداشتم... فقط همیشه فکر می‌کردم مدرسه جای مهمی است که خواهر و برادر بزرگترم هروز می‌روند چون بزرگ هستند و مهم و آدمی که مدرسه می‌رود آنقدر مهم است که کلی دفتر و کتاب و دوست و سرگرمی و تنوع برای خودش دارد...

 یادم هست که مانتو و شلوار مدرسه‌ام طوسی بود که مادرم برایم دوخته بود که بمحض اینکه دوختنش تمام شد پوشیدم و یک عکس یادگاری گرفتم...

صبح اول مهر که از خواب بلند شدم، از زیادی نگرانی نتوانستم صبحانه بخوردم. لباسهایم را پوشیدم و روسریم که یادم هست آنهم طوسی بود و به سبک روسریهای ابتدای دهه شصت خیلی بزرگ، سرم کردم.(آنوقت هنوز چیزی به نام مقنعه اختراع نشده بود) هیچ عکسی از این روسری ندارم ولی یادم می‌آید از همان اولین باری که دیدمش از رنگش بدم آمد. از رنگ مانتو و شلوار مدرسه هم دل خوشی نداشتم. اصلا همین حالا هم رنگ طوسی را دوست ندارم. از آن رنگهای مرده است که ذهنم را خسته می‌کند و بلاتکلیف... و از شانس من همیشه خدا لباس مدرسه‌ی من طوسی از آب در می‌آمد... ولی این چیزها اصلا مهم نبودند. مهم این بود که من دیگر بزرگ بودم و داشتم مثل خواهر و برادر بزرگترم مدرسه می‌رفتم.

حاضر که شدم. کیفم را برداشتم و با مادرم راه افتادم که به مدرسه بروم. توی راه مدرسه که خیلی هم به خانه نزدیک بود مادرم گفت که معلممان اسمهایمان را سر کلاس خواهد خواند و وقتی گفت "مریم رضائی" باید بگویم"حاضر". نباید بگویم" منم". اما من هیچ نفهمیدم این کلمه" حاضر" وقتی که اسم کسی را بخوانند چه ربطی به صاحب اسم می‌تواند داشته باشد...این ابهام توی سرم بود و  تمام ذهنم را پر کرده بود... با خودم فکر ‌کردم پس مدرسه با این حساب جای پیچیده‌ای است. از کجا که به جای پاسخ خیلی حرفهای دیگر نباید جوابهای پیچیده‌ی دیگری را تحویل بدهم.... من که این چیزها را نمی‌دانم. هیچ چیز نمی‌دانم... و در دلم از ابهام مدرسه ترسیدم...

به مدرسه که رسیدیم مادرم مرا گذاشت توی حیاط مدرسه و رفت. زنگ تازه خورده بود بچه‌ها توی صفهایشان ایستاده بودند و من نمی‌دانستم باید کجا بایستم. هنوز هم آن ترس غریب ناشناخته ، آن تنهایی بزرگ در وسط حیاط دبستان روشن و واضح توی ذهنم هست... داشت گریه‌ام می‌گرفت. خوب من آنوقتها خیلی خجالتی بودم و هیچ وقت قبل از آن تنها وسط آنهمه آدم و شلوغی و تازگی نمانده بودم... داشت گریه‌ام می‌گرفت که یکی از ناظم‌ها به دادم رسید و مرا رساند سر صفم....

سر کلاس که رفتیم خانم معلمان برایمان توضیح داد که باید خیلی خوب به حرفهایش گوش بدهیم و خوب درس بخوانیم. یک خط کش نشانمان داد و گفت هرکسی درس نخواند و کلاس را شلوغ کند سرو کارش با این خط‌ کش است...

و شروع کرد به خواندن اسمها .... به اسم من که رسید من غرق بودم در آنهمه ترسی که از صبح مدام بلعیده بودم. غرق بودم توی خودم و خیره به خط خطیهای روی نیمکتم نگاه می‌کردم. نمی‌دانم اسمم را چند بار خواند تا شنیدم. سرم را بلند کردم و هول شده و ترسیده از اینکه حواسم پرت بوده است گفتم "منم" . معلمم گفت " منم نه حاضر. فهمیدی؟...  بعد هم اصلا حواست کجا بود؟"

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم که همه این اتفاقها می‌توانست خیلی عادی باشد. خیلی معمولی و حتی شاد. اما به همین سادگی هیچ ‌کدام اینها  از آب درنیامد. یادم نیست تا ظهر آنروز را چطور گذراندم... یادم هست که با هیچ کس دوست نشدم. با هیچ کس حرف نزدم و مدام توی دلم خجالت کشیدم که بلد نبودم صف کلاسم را پیدا کنم. سر کلاس حواسم پرت بوده است و به جای حاضر گفته‌ام "منم"....

توی راه خانه نیاز داشتم که با یکی از همه رنج کودکانه‌ای که تحمل کرده بودم دردل کنم. دلم می‌خواست یکی بگوید که این اشتباهات را می‌شود جبران کرد... برای مادرم تعریف کردم که توی کلاس در جواب خواندن اسمم  گفته‌ام" منم " و  شاید دلم می‌خواست که بگوید مهم نیست. بگوید که فردا هم می‌شود گفت "حاضر" . اما  نمی‌دانم چرا دعوایم کرد. گفت" از بس که خنگی و حواس پرت. یعنی از همین روز اول معلم باید می‌فهمید که  اینقدر خنگی؟"

این جمله توی ذهنم نشست و هزار بار تکرار شد. حتی تا شب وقتی که خواستم بخوابم هم مدام توی ذهنم تکرار می‌شد... تا مدتها فکر می‌کردم دیگر  مدرسه هم فایده‌ای ندارد. حالا آنجا ، همه می‌دانند که من خنگم. و همیشه مثل کسی که مرتکب یک اشتباه جبران ناپذیر شده است، به خودم نگاه می‌کردم. خیلی گذشت تا نظرم عوض بشود. با اینکه درسم همیشه خوب بود و نمراتم اکثرن خوب می‌شد اما توی دلم همیشه به خودم می‌گفتم این بیستها چیزی را درست نمی‌کند. توی کلاس همه می‌دانند که من خنگم...

چه کابوسی بود برایم روزهای اول دبستان. تصویر خودم که فکر می‌کردم یک خنگ تمام عیارم با آن روپوش طوسی رنگ،  تا همیشه برایم ماند.شد زیر بنای تمام خاطراتم از مدرسه و  باعث شد تا همیشه از مدرسه بدم بیاید...

حتی حالا که سالهاست به مدرسه نمی‌روم. سالهاست که می‌دانم به هیچ وجه خنگ نبوده و نیستم. حالا که سالهاست می‌دانم آنروز را زیادی سخت گرفته بودم بازهم صبح اول مهر وقتی از خواب  بیدار می‌شوم از اینکه دیگر قرار نیست به مدرسه بروم ته دلم احساس شادی می‌کنم...

 

پانوشت: متاسفم که داستان اولین روز مدرسه‌ام اینجوری بود.شاید کمی حالا خنده‌دار باشد ولی خوب کاری نمی‌شود کرد.برای من اینجوری از آب در آمد...


 
 
نامه‌ای برای ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸
 

سلام...

شنیده‌ام قرار است به ما سری بزنی و دلت برای آب و هوای ما بعد از اینهمه وقت تنگ شده است. شنیده‌ام که برمی‌گردی. خواستم بپرسم؛ حالا؟؟؟

می‌دانی... آنروزی که رفتی .... دلم گفت که برای همیشه می‌روی. دلم گفت که دلت از خدا می‌خواسته که بروی. دلم گفت که دیگر برنمی‌گردی...

از در که بیرون رفتی در را آرام پشت سرت بستم. سرم را به در تکیه دادم و به صدای پاهایت که از پله‌ها پایین می‌رفتند گوش دادم. و به صدای ریختن چیزی در درونم و سکوت. سکوتی که بعد از رفتنت با من پشت دری که بستمش مانده بود. بعد کنار پنجره رفتم و پیچیدنت را از پیچ کوچه تماشا کردم. دیدم که رفتی و حتی یک لحظه هم مکث نکردی. رفتی و حتی حضور مرا پشت پنجره احساس هم نکردی ....

یادم هست وقتی که دیگر ندیدمت پرده را رها کردم. به پنجره پشت کردم و به سکوت خانه خیره شدم و سعی کردم دلهره‌ای را که داشت از عمق سینه‌ام بالا و بالا تر می‌آمد با آرامش فرو بدهم.... یکساعت که از رفتنت گذشت دیگر توانی برای فرو دادن دلهره نبود. به دلم گفتم ساکت باشد... گفتم: دلش تنگ من می‌شود. برمی‌گردد. فردا یا شاید پس فردا زنگ می‌زند...

یک روز گذشت. دوروز و .... یکهفته و تلفن برای من هیچ زنگی نزد. دلم ریشخندم کرد و گفت: دیدی؟ گفته بودم که از خدا می‌خواست که برود. و من دیگر چیزی نداشتم که بگویم... و آن دلهره لعنتی هر روز بزرگتر می‌شد. روز هفتم بعد از رفتنت دلهره لعنتی دیگر  به اندازه خودم بزرگ شده بود. دیگر تمام حجم بودنم را پر کرده بود ...

یک ماه  که از رفتنت گذشت. تو  بازهم نیامدی. زنگی نزدی... دیگر هر وقت دلم حرفی از تو می‌زد فقط از روی دلتنگی سری تکان می‌دادم و تصدیقش می‌کردم... آنروزها داشتم خودم را به بودن آن دلهره لعنتی توی سینه‌ام راضی می‌کردم. اما سخت بود.. خیلی سخت.

رفتنت یکساله شد ... تو  برنگشتی. امیدم برای برگشتنت مثل آخرین قطرات آب ته یک چاه  خشکیده در وسط یک کویر داغ معادل بود با هیچ. هیچ. چیزی نبود که رنجی را بکاهد .... و دلهره لعنتی اما  با من بود در منُ بود و کنار منُ ... اصلا همه جا بود. دیگر بودنش اما رنج نبود. فقط اگر گاهی نبود نبودنش به چشم می‌آمد.

حالا دیگر زمان زیادی از روز رفتنت گذشته است... یکی دیگر از آن سالگردهای روزیست که همه چیز مان تمام شد و تو رفتی. از خدا خواسته رفتی و من آن رفتن را از پشت پنجره  تماشا کردم... یکی دیگر از سالگرد‌هایی که دلهره لعنتی جانشین بودنت شد... حالا به خیالم خیلی چیزها عوض شده باشد. خیلی چیزها... حالا دلم آنقدر بزرگ شده است که دیگر برای همه‌ی دلهره‌های لعنتی‌ی دنیا جا دارد. و تمام آن ذخیره بی بازگشت امید حماقت بارم به برگشتنت را تمام کرده‌ام. حالا چاه امیدم در میانه خالی کویر روزهایم جاییست برای انعکاس صدا‌های روزمرگی... و مدام پر می‌شود از صدای آدمها ی گذری. آدمهایی که هویت ماندن در روزگار مرا ندارند ...

 آدمهایی که می‌آیند و می‌روند و بر سر راه عبورشان سنگی در چاه امید من رها می‌کنند و اغلب از انعکاس صدای خشکی در چاه امید من می‌ترسند. یا لااقل جا میخورند. و می‌روند چون امید مثل آب است وقتی جایی نباشد کسی ماندگار آنجا نمی‌شود. و من آرام رفتنشان را تماشا می‌کنم... بیشتر وقتها هم از رفتنشان خوشحال می‌شوم. هنوز  اما هیچ کس از راه نیامده‌است که به شوق بودنش چاه امید من دوباره پر بشود و صدای زندگی را بازگرداند...

حالا من خوبم. خیلی خوب . اینجا همه چیز روبراه است. من و دلهره لعنتی دیگر با هم دوست هستیم.  هر روز یک سلام و احوالپرسی ساده می‌کنیم و غرق می‌شویم در تکرار بیهوده همان کارهای دیروزی... اینها را گفتم که بگویم لطفی کنی و دیگر هیچ وقت برنگردی. آخر مدتهاست که آنقدر عاقل شده‌ام که بدانم رفتن بی بازگشتت اتفاق بدی نبوده است. تنها اتفاق خوبی بود که نیاز به کشف شدن داشت....

پس دیگر برنگرد. بگذار تنها اتفاق خوب این سالها زنده بماند. برگشتن هم از آن کارهایست که برای خودش زمانی دارد. می‌دانی که... خودت حساب کن. راستی امسال چندمین سالگرد نبودنت می‌شود؟؟

می‌بینی که دیر است. دیر... پس آقایی کن و دیگر برنگرد.

 

پانوشت: البته یادم رفت که بگویم دلهره لعنتی سلامت را رساند. سلامی همراه با لبخند. می‌دانی که...


 
 
حرفهایی که ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦
 

 وقتی چراغ را خاموش می کنم، دلم به عشق گرمای بودنت ... صدای آرام نفسهای نزدیکت ... و زمزمه  آهنگین حرفهایت در گوشم... غرق در شوق است. صدای گرم حضورت در ابهام تاریک اتاق نرم است و سیال ...

صدای آشنایی است شبیه صدای سادگی کاغذهای صاف و سفید وقتی که رویشان نوشته می‌شود. صدایی مثل آواز آرامی که مدام زیر لبهای یک عاشق زمزمه شود. مهربان و نوازشگر است، درست به اصالت صدای نم نم  باران در یک بعد از ظهر تفدیده‌ و خاک آلود  تابستانی ...

می‌دانم. این حرفها با حرفهای خودم  با حرفهای نگاهم فرق دارد. سردی و سکوت نگاهم در روشنایی اتاق حرف دلم نیست. تنها یک دروغ مغرورانه است. تنها نقابیست برای پنهان کردن شوق کودکانه دلم ... می‌دانی این حرفها از آن حرفهایی نیست که  آدمی مثل من  توانایی گفتن رودر رویش را داشته باشد. تو اما برای تنهایی دلی بمان که راست می‌گوید....

من به روشنایی لطیف بودنت در تاریکی روزها و شبهایم دلبسته‌ام... برای دلم بمان.

بگو که باز هم  برای دلم خواهی ماند....

بگو که...

هان،..... می‌مانی؟؟

 


 
 
درخت سبز مهربان پای پنجره ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥
 

 

هوس مسافرت کرده‌ای که می‌دانی نمی‌توانی بروی.حالا حالا ها نمی‌توانی بروی. اگر هم بروی باید تنها بروی. باید زود برگردی. باید اینقدر دل گنده باشی که فرزانه را با امتحانش وسط این بلبشو تنها بگذاری.باید توی مسافرت از فکر اوضاع و احوال اینجا دیوانه بشوی. باید وقتی برگشتی از رفتنت پشیمان بشوی.  می‌بینی که، نمی‌شود که بروی....

حتی وقتی ماه رمضان تمام بشود. حتی وقتی که نصف پاییز بگذرد. حتی وقتی زمستان شروع بشود. حتی وقتی سال نو بشود......

همه اینها را می‌دانی. اصلا هر وقت هوس مسافرت رفتنت می‌آید جلوی چشمت این فکرها هم از را می‌رسند که یادت بیاورند از این خیالهای بیهوده نکنی.

باشد... اصلا به هیچ کدام فکر نمی‌کنی. به نیازت برای تغییر آب و هوا فکر نمی‌کنی. به اینکه  چند وقت است که دلت می‌خواهد با فرزانه یک مسافرت دلچسب بروی فکر نمی‌کنی. به هیچ چیز فکر نمی‌کنی.... حتی به خودت که می‌دانی باید از خستگی دیوانه شده باشی که دلت اینطور هوس یک روز مسافرت را بکند. فقط به این فکر می‌کنی که چرا همیشه این جور نیازها را ندیده می‌گیری؟

فکر می‌کنی به قانونهایی شبیه این که معلوم نیست از کجا از کدام روز زندگی‌ی خودت یا پدر و مادرت قانون درست زندگی کردنتان شده است. قانونهایی که همیشه با آنها روزمرگی‌هاتان تکرار می‌شود و هیچ چیز تازه‌ای هم به روزگارتان نمی‌رسد.... و تو آدم خسته‌ی ناچار حالا دیگر از هرچه قانون من درآوردی که دارد ناچار ترت می‌کند بدت می‌آید....

همه این فکرها را از توی ذهنت پس می‌زنی. بلند می‌شوی می‌روی کنار پنجره و خیره می‌شوی به انبوهی برگهای درخت پای پنجره که سرش را به شیشه اتاق چسبانده است و  توی روزهای ابری تو را به یاد سبزی شمال می‌اندازد. خوب است که  لااقل این درخت سبز پشت پنجره هست و زیبایش هیچ وقت مشمول هیچ قانون اضافه‌ای نمی‌شود. سبز است و مهربان و آدم را به خیال جاهایی که نمی‌شود برود مهمان می‌کند....

 


 
 
تویی که نگاهم نمی‌کنی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
 

غصه خوردن هایم ناراحتت نمی ‌کند . هیچ وقت...

غصه خوردن هایم را نگاه می‌کنی و حرفی نمی‌زنی. اشکهای دلتنگیم را می‌بینی ولی برایت فرقی نمی‌کند. حرفهایم را می‌شنوی ولی هیچ وقت جواب نمی‌دهی....

اصلا خوب می‌دانی دلم چقدر برایت تنگ است حتی وقتی همین جا نزدیکم نشسته‌ای و نگاهم می‌کنی. حتی وقتی همینجا می‌ایستم روبرویت که نگاهم کنی...

هیچ وقت نمی‌آیی نزدیک. نمی‌آیی که بغلم کنی. نوازشم کنی و مرا ببوسی تا غصه دلم کوچک شود. محو شود. برود.... من اما دلم پر است از هوس بوسیدنت. راستش را بخواهی آن وقتهایی که قرار است بیایم و روبرویت بایستم با هزار شوق خودم را برایت زیبا می‌کنم.  وقتی در آینه نگاه می‌کنم و برایت دور چشمهایم خطهای سیاه گیرا میکشم مدام به بوسه‌ی مهربان تو فکر می‌کنم. تنم را غرق عطر می‌کنم که وقتی روبرویت می‌ایستم دلت هوس بوسیدنم را بکند.... هوس نوازش کردنم را.

تو اینها را خوب می‌دانی ولی هیچ وقت مرا نمی‌بوسی. هیچ وقت مهربان نگاهم نمی‌کنی. هیچ وقت مهربان نوازشم نمی‌کنی...

الان سالهاست که همین است اما من از داشتنت نا امید نشده‌ام. گاهی اما قهر کرده‌ام که نازی کرده باشم ولی نا امید نشده‌ام... هر بار که جوابم را نمی‌دهی. هر بار که آنقدر دوستم نداری که دلم آرام بگیرد از سر ناچاری قهر می‌کنم و می‌روم. شاید تو سراغم را بگیری. دلت تنگم بشود. دنبالم بیایی.  راستش را بخواهی این جور وقتها دلتنگی بیچاره‌ام می‌کند. وقتی که نیستی، جای خالیت را هیچ کسی پر نمی‌کند. خوب.توقع زیادیست... چه کسی می‌تواند جای خالی ترا پر کند؟

 هر بار که قهر می‌کنم منتظر می‌مانم که سراغم بیایی و نمی‌آیی... هیچ وقت نمی‌آیی .هیچ وقت نیامده‌ای.خوب آخر دخترک دلتنگ خسته‌ای مثل من مگر برایت چقدر می‌ارزد که بخواهی نازش را بکشی. که سراغش بفرستی. که دلتنگش بشوی؟ اینست که من می‌مانم تنها....  تنها با با تمام نیازم به دوستی تو. بعد خودم از سر ناچاری و نیاز برمی‌گردم و می‌شوم همان کسی که همیشه در شوق نگاهت پرپر می‌زند....

توی این افطارها و سحرهای ماه رمضان وقتی که می‌ایستم مقابلت، از ترس اینکه مرا نخواهی پنهان می‌شوم پشت اشکهایی که از سر دلتنگی برایت می‌ریزم.  پشت حرفهایم که از سر دلتنگی‌ برایت توی دلم تلمبار می‌شود. می‌روم پشت همه دعاهایی که روی لبهایم جاریست..... می‌ایستم و پر می‌شوم از احساس غریبی که نمی‌دانم اسمش چیست...

 نگاهم نمی‌کنی؟؟ هنوز هم منتظرم... با دستهایی که مثل همیشه خالیست و دلی که در آرزوی نگاه مهربانت ، بوسه‌ات و نوازشت مدام در سینه‌ام می‌لرزد... اصلا این دل بیچاره‌ام برایت ....  باز هم نمی‌خواهی نگاهم ‌کنی؟؟


 
 
افطار هم بهانه ساده‌ایست برای...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢
 

- یک کیلو لطفا....

کفگیر را که زیر کپه بامیه ‌ها می‌برد نمی‌دانم چرا بی‌خودی یاد تو می‌افتم. یاد آنوقتهایی که با هم زولبیا و بامیه می‌خریدیم. یاد آن روزی که با هم از سر دو راهی قلهک راه افتادیم و همانطور که خیابان شریعتی را پایین می‌آمدیم توی راه سه بار افطار کردیم. بار اول آش خوردیم. بار دوم حلیم و بار سوم جگر با نان داغ. یاد تمام خنده‌های آنروز مان. یاد خودمان. یاد آنوقتهای خودم با تو .....

امروز هوا ابری است. بعد از مدتها هوا ابریست و باد می‌آید. هوا دلش باران می‌خواهد حتما... نمی‌دانم چرا مرا یاد آنروزی می‌اندازد که با زبان روزه زیر باران پیش از افطار تا  مدتی بعد از اذان قدم زدیم که حتما افطاری‌مان را توی یک رستوران سنتی بخوریم. و یاد آن افطارمان با آن لباسهای‌خیس توی‌ آن فضای گرم و دنج هنوز هم مرا سر ذوق می‌آورد ...

.

سر سفره افطار نشسته‌ام... باز هم دارم بی خودی به تو فکر می‌کنم و جا خورده‌ام از اینکه  اینهمه خاطره فراموش شده فقط از خریدن یک کیلو زولبیا و بامیه در ذهن من رها شده است؟  دلم می‌خواهد بدانم برای تو چگونه است؟؟ اصلا هنوز چیزی هست که بتواند تو را به یاد روزهای بودنت در کنار من بیاندازد؟؟

اذان می‌گویند ... مرور خاطرات آنهمه با هم بودنمان سیرم کرده است. چایم را داغ داغ سر می‌کشم.... و به خیالم تا آخر شب رهایم نکند این یاد بی پیر روزهای قدیم... شاید باید ساعتها بخوابم تا این خاطره‌ها دوباره در یکی از پستو های تاریک فراموشی مغزم ته نشین شوند..... شاید فقط  باید بخوابم.


 
 
خیانت
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
 

خیانت ...واژه عریان بی حیایست...
وقتی که باد عطر تند هم آغوشیت را در میان فضا رها کرده بود...
درخت پشت پنجره ، شاخه‌های معصومش را به باد داد تا تو تنها کسی نباشی که در عریانی تن سرد خیانت پیچیده‌ است....
اینجا "فقط" درختها می‌دانند معصومیت چه داستان غریبیست...

 

قطعه کوتاه بالا را بعنوان یک نظر برای آخرین پست آقای محسن سراجی با عنوان" ببخشید خانم" نوشتم. همین طوری دلم خواست که اینجا هم بیاورمش...


 
 
جانم... دلت تنگ شده برایش ؟؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠
 

گوشی همراهت را خاموش می‌کنی و مثل همیشه می‌گذاری همانجا بالای سرت...همانجای همیشه‌اش که قبل تر می‌گذاشتی. همانجا کنار بالشت که هر صبح با اولین زنگش بتوانی با چشمهای بسته هم برش داری و بگویی « سلام. بیدارم. صبح به خیر ...»

حالا دیگر خاموش باشد بهتر است. لااقل صبح که از خواب بیدار بشوی دیگر غصه توی دلت کپه نمی‌شود، وقتی ببینی یک صبح دیگر آمده و او باز هم طاقت آورده است که برای بیدار کردنت تلفن نزند.

توی رختخوابت غلت می‌زنی و فکر می‌کنی به اینکه چقدر دلت برای شنیدن صدایش تنگ شده است... دل او چه؟؟ دل او پس چرا تنگ نمی‌شود ؟؟ اصلا چقدر دیگر طاقت دارد؟ اصلا چقدر دیگر طاقت داری؟؟؟ بعد یک ترسی می‌آید توی دلت که نفست را بند می‌آورد ... وقتی که فکر می‌کنی:

نکند بیشتر از این حرفها هم طاقت بیاورد؟

نکند دیگر زنگ نزند....؟

نکند حتی یاد من هم نباشد؟

نکند بودن یا نبودن من اصلا برایش فرقی نکند؟

نکند تا حالا یک آدم دیگری جایم را توی روزگارش پر کرده باشد؟

خواب از سرت می‌پرد... بلند می‌شوی، می‌نشینی و به  نقطه‌ای توی تاریکی اتاق زل می‌زنی و به دلهره سنگینی که دارد قلبت را مچاله می‌کند مجال می‌دهی که توی سینه‌ات جاگیر بشود.... یک قطره اشک از گوشه چشمت می‌چکد و آرام سر می‌خورد روی گونه‌ات ... دلت اما آرام نمی‌گیرد...

به خودت که می‌آیی می بینی داز کشیده‌ای و خیره به گوشی همراه خاموش کنار بالشت نگاه می‌کنی. بالشت اما خیس است، خیس. بغضت ولی دارد هنوز  گلویت را فشار می‌دهد. وقتی به این فکر می‌کنی که « نکند بهمین سادگی بتواند برای همیشه فراموشت کند » دیگر خواب رویای دوریست که به این راحتی ‌ها به سراغت نخواهد آمد ... به جای خواب اما اشک است که تا صبح امانت را خواهد برید...

 


 
 
چه انتظار کشنده‌ای... هیچ و هیچ و باز هم هیچ ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩
 

دوباره گوشی همراهم را چک می‌کنم ...

نه هیچ حرفی... نه هیچ پیامکی و نه حتی هیچ  تک زنگ حقیری از تو...

......................    بعضی وقتها آدمها چقدر خسیس می‌شوند...

 


 
 
وقتی که می‌نوازی...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸
 

ویولونت را که به شانه‌ات تکیه می‌دهی، خواستنی ترین می‌شوی...

هر کسی که نگاهت کند به خیالش می‌رسد، سازت به شانه‌ات تکیه زده است....

اما من، فقط من هستم که می‌دانم این تویی که سرت را به شانه سازت تکیه داده‌ای....


 
 
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

نترس...

قول می‌دهم که گولت نزنم. قول می‌دهم که خیال گول زدنت هم هرگز از ذهنم  نگذرد...

می‌دانی ... گول زنکهای زنانه‌ی من تنها جواهرات قیمتی‌ای هستند که دارم. از آن جواهرات گران قیمتی که برای مهمانی های خیلی اعیانی مناسبند... از آن جواهرات گران سنگی که هیچ وقت مجالس هم شأنشان پیش نمی‌آید. برای همین هم همیشه‌ی خدا دارند خاک می‌خورند....

کسی که  حالا هر روز صدایش را می‌شنوی تنها دوستی است که تمام جواهرات خاک گرفته زنانه‌اش را به صندوق امانات سادگی‌ و صمیمیتش سپرده است تا حضورشان کسی را آشفته نکند.حالا که دستهایش خالیست دیگر چیزی جز صمیمیت دوستانه‌اش برایش نمانده است....

نترس... آنچه از داستان شیطنت‌هایش می‌شنوی تنها خاطره‌هایست که از ترس دستبرد باد فراموشی تکرارشان می‌کند...

 فقط همین ....

 


 
 
کشف بی‌نظیر من که تنهایی هیچ کاری از دستش بر نمیآید...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

کفشهایم را که در می‌آورم یکهو دلهره می‌آید سراغم. دستم را می‌گذارم روی دستگیره در ، چشمهایم را می‌بندم و آرزو می‌کنم... آرزو می‌کنم که خانه آرام باشد. صورت مامان غمگین نباشد. بابا غذایش را خورده باشد. فرزانه خوشحال باشد...

در را باز می‌کنم . خانه ساکت است. آرام تو می‌آیم و در را می‌بندم. پایم را که روی پله اول می‌گذارم سرم را برمی‌گردانم و به اتاق بابا نگاه می‌کنم . در باز است. بابا خوابیده است. بشقاب خالی غذایش کنار تخت روی زمین است. خیالم کمی راحت می‌شود. از پله ها بالا می‌روم ...

فرزانه نشسته است پای کامپیوتر و دارد با دوستش چت می‌کند. صورتش پر است از لبخند و چشمهایش کمی می‌درخشد. به خیالم میآید وقتی خوشحال است صورتش کودکانه می‌شود و سیاهی چشمهایش پر رنگ تر. وقتی خوشحال است خیالم راحت است. وقتی اینطور سر حال نیست مدام ته دلم نگرانم که نکند دارد غصه می‌خورد.... ولی حالا خیالم راحت است.

خانه آرام است. از آن بعد از ظهرهای رخوت زده تابستان است که آدم هوس می‌کند خودش را بسپارد به دست فکرهای دور. دلش هوس می‌کند که خاطراتش را زیر و رو کند.خیالهایش را مرور کند و فال حافظ بگیرد.... روی تخت دراز می‌کشم و فکر می‌کنم.... یعنی آرزوی ساده من به همین راحتی برآورده شده است؟ ؟

بعد به خودم می‌گویم امروز مگر با روزهای دیگر چه فرقی دارد؟ شاید این منم که مسیر آرامش ذهنم را گم می‌کنم. این منم که از پشت افکار پریشانم همه چیز را پریشان تر می‌بینم .... خوب گاهی وقتها که درونم آرام است اگر توی دنیای بیرون از من توپ هم بترکد خمی به ابرویم نمی‌آورم. همه چیز را می‌توانم تحمل کنم. اما امان از آن وقتهایی که چیزی در من شکسته باشد. پای ذهنم لنگ باشد و ذهنم پریشان. دیگر فاتحه همه چیز خوانده است...

البته این هم برای خودش کشف بی نظیری است که بدانی تمام ترس و اندوه و اظطرابت از جایی در درون خودت می‌جوشد و نگاهت را مسموم می‌کند. نگاه هم که مسموم بشود دیگر هیچ چیز رنگ زندگی ندارد. به گمانم من همیشه از خودم ترسیده‌ام. از آن کسی که در درونم نشسته است و هر چیزی را که می‌بینم برای ترجمه می‌کند. از آن کسی روزهایم را دسته بندی می‌کند. حوصله‌ام را جیره بندی می‌کند. لبخندهایم را دانه دانه رو می‌ کند. بعضی روزها گره بغضم را محکم می‌کند که آسان باز نشود. و دلم را می‌برد به آن دورها که غرق دلتنگی هایش بشود... گاهی به دستهایم می‌گوید بی خود تلاش نکنند کار زیادی ازشان بر نمی آید و اتاق ذهنم را پر می‌کند از ابرهای بارانی که ببارند و ببارند...

خوب من همیشه دارم با این آدم درونم کلنجار می‌روم. همیشه دارم به حرفهایش گوش می‌دهم ... اما مدتیست که عجیب از دستش خسته‌ام. و بلد نیستم ساکتش کنم. بلد نیستم حرفهایش را نشنیده بگیرم. بلد نیستم نبینمش.... اینست که آرامش شده گوهر نایاب روزگارم. و من مانده‌ام با اینهمه خستگی و اضطراب. و حسرت روزهایی که به قول آدم درونم خالی می‌روند که آینده های خوب را بیاورند....

حیف.دانستنش چه فایده دارد؟ اینطوری کشف بی نظیر من هیچ وقت نمی‌تواند هیچ دردی از دردهایم را دوا کند...


 
 
تصویر عشق من
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
 

همیشه فکر میکنم واژه‌هایی مثل ترس، عشق، امید، آرامش هرکدامشان یک تصویری دارند. اصلا  به نظر من هر واژه‌ای که حرفی از احساسات ما آدمها در خودش دارد، توی ذهنمان با یک تصویری رنگ گرفته است. تصویری که برای هر آدمی منحصر به فرد است. برای هر آدمی چیزی است تنیده از خاطره‌های مبهم و دور خودش و نوع نگاهش به زندگی...

 من خیلی وقتها  می‌نشینم و این تصویرها را با ذهنم مرور می‌کنم. تلاش می‌کنم که تصویر هر واژه ای را در خیالم با همه جزییاتش ببینم. سعی می‌کنم بفهمم این تصویرها چقدر عوض شده‌اند. مهربان تر شده‌اند یا غریبه‌تر؟سفید تر شده‌اند یا سیاه‌ تر؟ ...خوب همیشه فرق هایی هست. همیشه چیزی در میان این تصویرها تغییر کرده‌است. مثلا تصویر حالای آرامش در ذهن من با تصویرش در گذشته فرق دارد.  در میان تمام عکسهای احساس من فقط یک تصویر است که سالهاست روشن و بکر در ذهنم زنده  مانده است...

یادت هست؟ انگشتهایت که روی شصتی های پیانو می‌رفتند و می‌آمدند  همیشه مرا مسحور خود می‌کردند. حتی حالا بعد از اینهمه وقت ، صدای  موسیقی پیانو را که می‌شنوم تصویر انگشتان تو  ُتوی ذهنم جان می‌گیرد که بلند و کشیده و چالاک روی شصتی ها می‌رقصند. نمی‌دانم چرا ؟... ولی خیال دستهایت در حال نواختن برایم به تصویر رقص عاشقانه زن و مردی می‌ماند که می‌گردند و با هم می‌ رقصند. می‌روند و می‌آیند. با طنین ملایم موسیقی از هم دور می‌شوند و باز به هم نزدیک می‌گردند.

تصویر عشق برای من همیشه تصویریست از تو مال آنوقتهایی که  برایم پیانو می‌زدی و من جایی آرام می‌نشستم و در صدای موسیقی‌رها شده در فضا گم می‌شدم. تصویری که بر قاب پنجره می‌نشست و سبزی درخت توت حیاط  پشت سفیدی پرده‌های حریر پنجره زمینه‌اش را رنگ می‌‌کرد ...

می دانی این تصویر هیچ وقت ترکم نکرده است. حتی حالا که مدتهاست تو دیگر نیستی. مدتهاست که برایم هیچ قطعه‌ای ننواخته‌ای... مدتهاست که حتی دیگر ترا ندیده‌ام.  اما از همان وقتی که تو را می‌شناسم تصویر عشق در ذهن من همیشه تصویر توست که پشت پیانوات نشسته‌ای و آهنگ ملایمی را  با لبخند می‌نوازی...  توی تصویر عشق من تو هستی با دستان رقصانت بر شصتی های پیانو و پنجره با قاب سفیدش و پرده های حریر نازک و درخت توت که پیشانیش را به عشق صدای سازت به شیشه چسبانده است. و  سکوت محجوب یک بعد از ظهر که به جادوی دستان چالاک تو واداده است... دستانی که می‌روند و می‌آیند و هنوز که هنوز است، در من زنده‌اند...


 
 
کسی که مرا کشت چشم براهی آمدنش...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
 

یک وقتی بود که دلم مدام منتظرت بود. منتظر خودت ،منتظر خیالت. اما حال دیگر انتظار آمدنت رهایم کرده است. راستش حالا دیگر فکر می‌کنم بد هم نیست که تو دیگر نیستی .... به گمانم خوب هم باشد که داستانمان تمام شده است. آخر دلم گشاد شده است...

می‌دانی رو راست بگویم، وا مانده ام از خودم. از این آدم عجیبی که گاهی حتی از حس های خودش رودست می‌خورد. از این آدمی که دلش ، ذهنش،خیالش پر است از حس زندگی اما بلد نیست درست زندگی کند. بلد نیست درست حرف بزند. بلد نیست درست فکر کند. بلد نیست درست بخواهد.... و مدام فکر می‌کند آن روزی که قرار بود روح سرگردانش توی جسم خاکیش دمیده شود توی برگ ماموریتش چه چیزهایی نوشته بودند؟ و همیشه‌ی خدا عذاب وجدان ماموریتی را دارد که پی آن به این دنیا آمده است...

جا می‌خورم از این آدمی که هستم. از این آدمی که  با حسرت و خجالت به کلکسیون نادانی‌هایش نگاه می‌کند و برای یاد نگرفتن‌هایش همیشه  دارد خودش را ملامت می‌کند. اما فقط ملامت می‌کند و هیچ وقت نمی‌داند آخرش می‌تواند برای این سوراخ بزرگ دایره‌ی دانشش کاری بکند؟

درمانده‌ام از این آدم عجیبی که در تنهایی‌هایش گریه می‌کند اما زور می‌زند که شبیه لبخند باشد. یک لبخند بزرگ  ... لبخند بزرگی که خودش خوب می‌داند پر است از طعم شور اشک.

من از خودم حرف می‌زنم .... از خود غریبی که پدر خودش را در آورد تا یاد بگیرد هرچه رخ می‌دهد به یقین بهترین است. آدم غریبی که دیگر مدتهاست با دنیا سر جنگ ندارد و فهمیده است روزگار همین است که هست.حالا می‌داند می‌شود با روزگار همزیستی مسالمت آمیز داشته باشد چون لااقل او هم مثل خودش با کسی سر شوخی ندارد.

من مدتهاست که ایستاده‌ام، ساده و منتظر. مثل آدمی که توی ایستگاه قطار ایستاده‌ است. ایستاده‌ام و چشم براه نگاه می‌کنم به آن دوردستی که قرار است قطار تازه ای از راهش برسد. و چشم به راه خیره می‌شوم به آسمان ... شاید که از آن بالا، از خانه مهربانی های خدا صدایی، نگاهی، نوازشی، برسد که دل خوشم کند به بازهم منتظر ایستادن ...و عجیب خسته ام از تصویر عبور سریع قطارهایی که روزهای عمرم را در خود می‌برند. بی وقفه  و پی در پی....

 این چشم براهی هم سرنوشت غریبی است. آنوقتها فکر می‌کردم باید چشم براه بمانم که غریبه‌ای از راه برسد.... اما حالا  بعد از اینهمه ایستادن کنار ریلهای روزمره گی زندگی، بعد از رفتن تو، بعد از گشاد شدن دلم فهمیده ام قرار نیست غریبه‌ای از راه برسد. هیچ وقت قرار نبوده است....

حالا دیگر می‌دانم که من همیشه  اینجا منتظر خودم بوده ام.خودی که با یکی از این قطارها می‌رسد. خودی که خوب فکر می‌کند. خوب حرف می‌زند. خوب راه می‌رود. خوب زندگی می‌کند . زیاد می‌داند و دایره دانایی‌اش هیچ سوراخی ندارد. خودی که چشم براه بارش هیچ رحمتی از آسمان نیست.خودش همان رحمتی است که نگاه مهربان خدا از آسمان فرستاده است. خودی که ماموریتش تجلی رحمت خداوند بودن است. همان خودی که مرا کشت این چشم براهی آمدنش...

می بینی؟ دلم گشاد شده است. بزرگ شده‌است. وسیع شده است. دیگر برای تو و خیالت زیادی بزرگ است. توی همچین دل دنگالی تو نباشی برای خودت بهتر است. گم می‌شوی. خسته می‌شوی. دیوانه می‌شوی...

 حالا دیدی؟؟ خوب است که تمام شد هر چه بوده است بین ما...


 
 
چه چیزی با چه چیزی ربط دارد؟؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢
 

خسته و مانده توی واگن مترو نشسته‌ام و از سر بیکاری آدمها را نگاه می‌کنم. واگن مترو خلوت است. از اینجا که من نشسته‌ام سرگرم کننده ترین موضوعی که می‌توان برای تماشا پیدا کرد دخترکی حدودا دو ساله‌ است که با مادرش روبرویم نشسته‌اند. دخترک یک پیراهن سفید و صورتی پوشیده با کفشهای صورتی صدا دار... و عجیب دلنشین است.

به کفشهایش نگاه می‌کنم. از آن کفشهایی است که برای بچه‌هایی که تمرین راه رفتن می‌کنند ،می‌خرند .ازآن کفشهایی که بلدند با هر قدم کوچک کودک یک جیغ بکشند. من اسم  این کفشها را گذاشته‌ام کفشهای انگیزه ساز....

یادم می‌آید همسن و سال همین دخترک که بودم برایم یک جفت از این کفشها خریده بودند.خیلی کوچک بودم ولی کفش انگیزه سازم یادم میآید. یادم هست که سفید بود با خالهای ریز آبی آسمانی و رویش را  یک صورتک عروسکی پوشانده بود.خرسی، گربه ای،خرگوشی یا چیزی از همین دست...

اولین باری که کفشهایم را پوشیدم را خوب به خاطر میآورم.خوب یادم هست که کفشها کمی برایم بزرگ بودند. من آنروز یک جوراب شلواری سفید پایم بود که کمک می‌کرد پاهایم بیشتر توی کفشهایم لق بزند....از خانه که بیرون آمدیم، من دستم توی دست مادرم بود که انگار اصلا حواسش به من نبود. من با سرعت پاهای یک کودک تازه راه افتاده و با کفشهای گشادم دنبال مادرم می‌رفتم و  یادم می‌آید برایم کار سختی بود.... تا یک جایی وسطهای راه  که یکی از کفشهایم مقاومتش تمام شد و از پایم درآمد....

آنقدر کوچک بودم که نمی‌توانستم به مادرم بگویم که کفشم جا مانده‌است. مادرم حواسش اصلا نبود که من دارم آن پایین با هزار بدبختی اولین تجربه‌ی قدم زدن در خیابانم را می‌گذرانم. حواسش نبود که کفشم جا مانده است و من مدام به پشت سرم نگاه می‌کنم. حواسش نبود که من بلد نیستم هنوز حرف بزنم و بگویم که باید بدادم برسد چون کفشم جا مانده‌است....

گریه نکردم اما.شاید باید گریه می‌کردم. گریه نکردم چون درکی از ماجرا نداشتم. نمی‌دانستم کفشم ممکن است گم بشود.... فقط غصه می‌خورم که جوراب سفیدم دارد روی آسفالت کوچه کثیف می‌شود...عجیب است که همه اینها اینقدر روشن و نزدیک توی ذهنم نشسته است....

وقتی رسیدیم سر خیابان مادرم نگاهم کرد و دید که کفشم نیست. یادم هست که دعوایم کرد که چرا چیزی نگفته‌ام. حتما یادش نبود که کلمات محدود یک کودک دو ساله برای گفتن این ماجرا بضاعت فقیرانه ای است....

تمام راه را برگشتیم تا کفشم را پیدا کنیم. می‌دانستم کجا از پایم درآمده اما  این را هم نمی‌توانستم بگویم.  تمام کوچه را گشتیم اما کفشم نبود... لنگه کفشم دیگر آنجا نبود...

بعد از آنروز از آن کفش جیغ دار کوچکم فقط یک لنگه‌اش برایم ماند و خاطره غصه آوری که تا مدتها ذهن کودکی ام را آزار می داد. دیگر کسی برایم کفش جیغ دار نخرید چون به این نتیجه رسیدند که عرضه داشتن کفشهای قشنگ را ندارم.و این ماجرای عرضه  نداشتن شد داستان تلخ کودکیم و  شاید تمام زندگیم. شاید همان موقع ها هم بیشتر از ماجرای گم شدن کفش برای این عرضه نداشتن که نمی‌دانستم چه جور بدبختی می‌تواند باشد غصه می‌خوردم. اصلا از همان وقتها شاید پای انگیزه سازی ذهنم لنگ شد. راه رفتن را یاد گرفتم اما نه با لذت، نه با شوق. مثل هزار کار دیگری که یادشان گرفتم و شوقشان را هیچ وقت کشف نکردم. اصلا هنر پیدا کردن شوق هر کاری در من کور شد.مرد....

حالا که بزرگ شده‌ام و دیگر می‌دانم که گم شدن کفش ربطی به داشتن عرضه  یا نداشتنش ندارد.اما نمی‌دانم چرا آدم بزرگهای کودکی من این چیزهای بی ربط را بهم ربط می‌دادند؟

همیشه فکر می‌کنم چه حیف که اینقدر طول می‌کشد که تا آدم بزرگ بشود و خودش بداند که چه چیزی را می‌توان به چه چیزی ربط داد...  نمی‌دانم شاید این پیدا کردن ارتباط هم از آن ماجراها باشد که ربطی به بزرگ شدن یا نشدن ندارد. وگرنه آدم بزرگهای کودکی من آنقدر ارتباطات بی ربط توی فکرشان درست نمی‌کردند ...

 حالا سالها گذشته است و من اینجا غرق تماشای این دخترک دوساله دارم فکر می‌کنم به اینکه چه خوب که لااقل کفشهایش برایش اندازه‌است. کاش که کفشهای کوچک صورتی صدادارش برایش انگیزه گامهای بلند بشود.کاش این دخترک هیچ وقت هیچ کدام از حرفهای بی ربط بزرگتر هایش را باور نکند تا وقتی که خودش بتواند بفهمد چه چیزی با چه چیزی ربط دارد.....


 
 
مثل پیدا کردن اسباب بازیهای فراموش شده کودکی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

کبریت می‌زنی و نور کبریت صورتت را روشن می‌کند. دستت را بالا می‌آوری تا شمع را روشن کنی و من محو تماشای خطوط صورتت هستم. خطوط چهره‌ات آرام است و پر اطمینان. مثل خطوطی که حرفهای محکمی برای گفتن دارند. مثل خطهایی می‌دانند کجا باید شروع شوند و کجا تمام....

نور زرد شمع صورتت را روشن کرده‌است و  مدام روی گردی صورتت جابه جا می‌شود. سایه مژه‌هایت، سایه بینی و گودی عمیق زیر چانه‌ات توی نور شمع خیلی خیال انگیز است. تصویرت مثل نقاشی ای است که مرور زمان زیبا ترش کرده باشد. مثل عکسهای قدیمی زردی که پر باشند از خاطره‌های دور جوانی صاحبانشان...

شمع توی دستانت است و اتاق تاریک با نورش روشن شده‌است. به خیالم می‌آید که این تصویر از آن تصویرهای آشنایست که آدم فکر می‌کند در خواب دیده‌است... از آن تصویرهایی است که توی ذهنت زندگی می‌کنند و هیچ نمی‌دانی از کجا به خیالاتت آمده‌اند...

تصویر تو با شمعی که توی دستانت گرفته‌ای با همه این سایه‌های زیبا که روی صورتت نقش شده‌است و  نوری ضعیفی که روی دیوارها پاشیده است سالهاست که توی ذهن من حضور دارد. خطوط چهره‌ات برایم مثل نوشته‌های کتابی که در کودکی خوانده‌باشم آشناست. اصلا این خطوط مهربان زیبا با سایه‌های هوشیارشان همیشه با من بوده‌اند.حالا من اینجا هستم نشسته‌ام و تو را در برابر نور زرد شمع در میان خروار خروار تاریکی اتاق نگاه می‌کنم. به همین روشنی که دستانم را می‌توانم ببینم. فکر می‌کنم که من همیشه ُهمه عمرم عاشق این تصویر خیال انگیز بوده‌ام....

.

آه که پیدا کردن تصویرهای مبهم ناشناس چه کشف بزرگی می‌تواند باشد... کشف شیرینی مثل اتفاق پیدا کردن اسباب بازیهای فراموش شده کودکی. مثل خواندن دفترچه خاطرات سالهای نوجوانی. مثل پیدا کردن چهره یک دوست در میان هزاران چهره نا آشنا...

حالا ذهنم آرام تر شده است.حالا دیگر می‌دانم که همیشه ترا داشته‌ام. حتی وقتی که نمی‌شناختمت. حالا دیگر می‌دانم که همیشه ماندنی هستی حتی اگر روزی بیاید که که حضورت به این روشنی در برابر چشمانم نباشد. تو همیشه در برابر چشم ذهنم بوده‌ای. برای من همین اطمینان بس است. حالا ذهم آرامتر است....


 
 
من امتحان دارم.... باز هم امتحان دارم.
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
 

امتحان دارم. بازهم امتحان دارم. هرچه جزوه داشتم را جمع کرده‌ام روی میز و دارم نگاهشان می‌کنم. آنقدر زیادند که فکر خواندنشان آنهم تا فردا از ته دل نگرانم می‌کند...

راستش را بخواهی از هرچه جزوه و پروژه خسته‌شده‌ام.... هر روز تابستان را که گذراندم یا کلاس داشتم یا پروژه و یا دلهره رسیدن به یکی از این دو .... دریغ از مسافرتی، گردشی، تفریحی و یا حتی دل خوشی....  تابستان من مدتهاست که همینطور است...

اما تابستان که تمام بشود، پاییز که بیاید من دیگر فراموش می‌کنم که روزهای گرم را چطور گذراندم. از همان اول مهر روزهای خالی و پر از دلهره‌ من می‌روند ...می‌روند تا من از اول  تا دهم  مهر را با شوق بگذرانم.  با شوق اینکه روز تولدم بیاید و بهانه‌ ساده ای بشود تا تو سراغی از من بگیری ... زنگ بزنی و من گوشی را بردارم.... آنوقت صدای تو از آنور خط شنیده شود که با لحن همیشه‌ات می‌گویی "سلام.میلاد با سعادتون مبارک."

نمی‌دانی که فکرش هم مرا غرق ذوق می‌کند. فکرش کمک می‌کند که بتوانم تمام این جزوه‌های بی سرو ته را تا فردا بخوانم و آخ هم نگویم. فکرش آنقدر شیرین است که با آن می‌توانم از عباس آباد تا میدان جمهوری را پیاده بیایم و  خسته نشوم... و شوقش به روزهای خاکستری تکراری ام رنگ سرخ  زنده می‌زند...

روز دهم مهر که بیاید ،ده روز پر امید طلایی من به اوج خودش خواهد رسید. می‌دانم اما بازهم خبری از تو نخواهد شد.می‌دانم که تا آخر شب منتظرت خواهم ماند و خبری از تو نخواهد شد. بعد حتما وقتی که می‌خواهم بخوابم آنهمه انتظار خسته کننده، آنهمه شوق بیهوده از چشمهایم بیرون خواهد ریخت...

روز بعد وقتی که بیدار بشوم یازدهم مهر است و دوباره روزهای خالی و پر از دلهره  من از مرخصی سالانه‌شان برگشته‌اند و من یکسال خاکستری دیگرم را شروع خواهم کرد...

.

آخ که من فردا امتحان دارم.... بازهم امتحان دارم...


 
 
همان دستی که با آن کارت مترو را درمیآورم ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸
 

دوباره انگشت سبابه دست راستم را می‌گیری و می‌گویی " کاش ..."و ساکت می‌شوی. سعی نمی‌کنم که بدانم کاش چی؟ چیزی نمی‌پرسم ..... پشت کاش هایی مثل این که تو گفتی حتما حرفهایی هست که بوی گلایه های تکراری می‌دهد ...

دستت تمام انگشتم را بی‌قرار طی می‌کند تا به ناخم برسد. گردی ناخنم را که لمس می‌کنی دیگر دلم می‌خواهد دستم را از دستت بیرون بکشم. حتی اگر غنیمت تو از دست من تا قیامت فقط همین یک انگشت باشد...

به انتهای خیابان نگاه می‌کنم. به آنجا که برسیم، از تو که جدا بشوم، دوباره تمام دنیا مال من است . قدمهایم را تند می‌کنم... انگشت سبابه‌ام بین انگشتانت تو را به دنبالم می‌کشاند.

.

از سر پیچ خیابان که می‌پیچم سرم را برنمی‌گردانم.می دانم که هنوز همانجا ایستاده‌ای و داری رفتن مرا نگاه می‌کنی. با همان حالت ناچار همیشه‌ات....

خودم را در شلوغی مترو گم می‌کنم  و می‌شوم یکی از همه آدمهایی که با پله‌ها همراه شده‌اند. کارت بلیطم را روی دستگاه کارت خوان می‌گذارم و به دستم  نگاه می‌کنم. انگشت سبابه‌ام حالا دارد روی جلد سبز پلاستیکی کارت نفس تازه می‌کند...


 
 
روح دریا
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧
 

از تو دیگر چیزی در خاطرم نمانده‌است... بجز یک خاطره که به گمانم هیچ وقت از یادم نخواهد رفت. اصلا شاید همین یک خاطره باشد که همیشه خیال شبهای جنوب را در ذهنم رقصان و رویایی می‌کند....

نمی‌دانم هیچ وقت یادت می‌آید یا نه؟ ؟

یک شبی بود که با هم رفتیم کنار آب و ماه توی آسمان کامل بود.رفتیم و توی ساحل گرم و شنی روی ماسه هاروبروی آب نشستیم. سکوت بود و سکوت و صدای آب ....

از آن شبها بود که که یک حس غریبی در فضا ،در صدای دریا و حتی روی داغی ماسه‌ها رها می‌شود. یک جذبه خاصی که آدم را پر می‌کند از هرچه حس بزرگ و نا شناخته..... از آن وقتهایی که دلت می‌خواهد ساکت بمانی و فقط گوش بدهی و صدای آب اینجور وقتها عجیب دلنواز می‌شود...

هنوز هم گاهی به آنشبمان فکر می‌کنم. آن شب مهتابی ما در ساحل خلیج . آنشب گرمی که نرمه باد دریا مثل خبر خوبی از راه دور، دلچسب و آرام می‌آمد و آسمان پر بود از ستاره. از آن آسمانهای سورمه‌ای رنگی که پرند از ستاره‌های چشمک زن نزدیک و مهربان ... و ماه درست روبروی من و تو بالای دریا ایستاده بود.

 روی ماسه‌ها نشسته ‌بودیم .... و حرارت ‌ماسه‌ها داغی آفتاب ظهر جنوب را نرمه نرمه به تنمان پس می‌داد.سکوت بود و صدای آب که پر بود از بوی شور دریا...

 نور مهتاب صورتت را روشن کرده‌بود. به جای دوری در میانه تاریکی افق خیره ‌نگاه می‌کردی و صورتت پر بود از حسی که من آنوقتها هیچ نمی‌شناختمش.....

لبخند زدی و گفتی " دریا روح داره..... می‌دونستی؟"  و نسیم خنک دریا موهایت را آرام به‌هم ریخت.....

یادم هست که جواب دادم" می‌دونم.... " و لبخند زدم. تو آرام نگاهم کردی و گفتی "اینم می‌دونی که من چقدر دوستت دارم؟ " ... به چشمهایت خیره شدم و  به نگاهت ....

سرت را زیر انداختی و خجالت کشیدی از گفتن حسی که قرار نبود سر به هوایی کند و از پستوی دلت به بیرون سرک بکشد .....

هر دومان همانطور در بهت ساکت ماندیم.در بهت حرفهای پنهان دلمان...

به سئوالت جوابی ندادم. هیچ نگفتم.... در هزار توی دل من اما حسی نبود که با حرف دل تو جور باشد. تنها سکوت ماند در میانمان در متن صدای دریا  و نسیم...و جذبه عمیق آنشب مهتابی که هنوز  هم جایی در انتهای ذهنم روشن و ماندگار باقیست...

 

 


 
 
به اندازه کشیدن یک نخ سیگار...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
 

در تاریکی اتاق به تو خیره شده‌ام. دارم نگاهت می‌کنم که آرام به هره پنجره تکیه داده‌ای و داری سیگار می‌کشی... اتاق تاریک است و ماه آن بیرون پشت یک دسته ابر سرگردان جا مانده‌است. آنقدر  اما نور به اتاق تاریک ما نریخته است که جلوه نور سرخ آتش سیگارت را ببرد.

از اینجا روی تخت که من دراز کشیده‌ام پنجره شبیه قاب عکس بزرگیست که توی آن یک مرد ایستاده است با آتش سیگار قرمزش و آسمان پشت سرش پر است از ابرهایی با ته رنگ ملایمی از بنفش و سرشاخه‌های مجهول یک درخت .... و همه چیز جز نور اندک آسمان و آتش سیگار سرخش، در تصویر سیاه است.

و اتاق پر است از سکوت، سکوت رها شده در پس زمینه نفسهای آرام من و تو....

دلم می‌خواهد تو همانطور در قاب تاریک پنجره بمانی و حجم مبهم اندام مرا در زیر سفیدی ملافه‌ها نگاه کنی و من همینطور گر گرفتن ‌های آتش سرخ سیگارت را تماشا کنم. تا ابد ....

افسوس...

افسوس از این آرامش دلچسب. افسوس از گرمی نگاههای مهربانی که پشت تاریکی اتاق پنهان شده‌اند.... افسوس که  یک نخ سیگار همیشه زودٍ زود تمام می‌شود .....


 
 
تنگ و تاریک رنج نیست .... زندگیست!
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
 

هفت یا هشت ساله که بودم داستانکی خواندم توی کیهان بچه ها..... داستانکی تلخ بود برای من . داستان پسری بود که تنها دوستش مارمولکی بود که توی یک قوطی کبریت نگهش می‌داشت . هر روز با مارمولک بدبخت حرف می‌زد و  بازی می‌کرد. هر جا که می‌رفت قوطی کبریت را با خودش می‌برد که مارمولکش تنهایی غصه نخورد. فقط وقتهایی که مدرسه می‌رفت قوطی مارمولک بخت برگشته را توی خانه  توی کمدش پنهان می‌کرد تا از مدرسه برگردد و .....

یادم می‌آید که این داستان تمام ذهن کودکانه‌ام را مشغول کرده بود . ساعتها به سرنوشت تلخ مارمولک بدبخت فکر می‌کردم و  برای اینکه روزها تمام وقتش را باید در تاریکی تنگ قوطی کبریت بگذراند تا دوستش بیاید و نور روز را به خانه تاریکش بیاورد غصه می‌خوردم . با خودم فکر می‌کردم حتما دل نوک سوزنی مارمولک برای کس و کار و دوستانش و نور گرم خورشید تنگ می‌شود و به جای مارمولک داستان بغض می‌کردم ....

امروز توی مترو وقتی داشتم می‌آمدم خانه ،  نمی‌دانم چرا این داستانک رنج آور یادم آمد؟ به خیالم آمد حالا که بزرگ شده‌ام بعضی روزها فضای زندگیم از مارمولک قصه هم تنگ تر می‌شود .... و دلم گرفت. یادم آمد که چقدر برای مارمولک کوچک داستان غصه می‌خوردم و حالا گاهی یادم می‌رود که برای تنگی تکراری روزهای خودم غصه بخورم . خوب که فکرش را می‌کنم،می‌بینم اصلا داستان زندگی آدمها همین است. شاید همه یک جایی  دارند توی تنگی تاریک قوطی داستان خودشان وقت می‌گذرانند و فکر می‌کنند زندگی همین است...

حالا دیگر داستان مارمولک رنجم نمی‌دهد . به خیالم قصه مارمولک شبیه قصه زندگی خیلی از ما آدم بزرگهاست . شاید مارمولک داستان مثل خیلی از ما آدمها اصلا نمی‌دانسته  است که زندگی می‌تواند زیبا تر از تاریکی قوطی کبریت پسرک باشد....

حالا که بزرگ شده‌ام دیگر فقط کمی دلم برای سادگی و خوش باوری کودکی هایم می‌سوزد....


 
 
شیطنت ساده من ....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱
 

با همه سردر گمی می‌نشینم  جلوی کامپیوتر و منتظر می‌مانم که حرف بزنی.می‌خواهی از من تست بگیری به دستهایم نگاه کنی و ببینی چقدر حرفه‌ای طرح خواهم زد.

از یک پروژ فرضی حرف می‌زنی که بدانی مدیریتم در کار چطور است؟ نظرم را توی هر چیز ریزی می‌پرسی و من نمی‌دانم این حرفها که در جواب تحویلت می‌دهم از کجای ذهنم دارد سرریز می‌کند. اعتماد به نفسم دارد مثل یک قطعه الماس هوس انگیز جلوی چشمهای ذهنم می‌درخشد. هر سئوالی که می‌پرسی برق الماس درخشان ذهنم را روشن می‌کند، بعد من شروع می‌کنم مثل یک مدیر دانای کار بلد حسابی برایت سخرانی می‌کنم.

به دستهایم نگاه می‌کنی که طرح زدنم و سرعت دستهایم را ببینی. می‌دانم که باید با کیبورد کار کنم.می‌دانم که باید بی‌توجه به ماوس تند تند طرح بزنم و مبهوتت کنم. برایم آسان است.ااصلا من برایم همیشه آسان است که هر وقت بخواهم در نظر آدمها بدرخشم و توجهشان را جلب کنم. نمی‌دانم چرا یکهو شیطنتم گل می‌کند. به نظرم می‌رسد که چه اهمیتی دارد که همه کارهایم را با ماوس بکنم و به نظرت  فقط طراح آماتور خوش ذوقی بیایم. بعدا هر وقت بخواهم می‌توانم نشان بدهم که بلدم حرفه‌ای تر هم کار کنم. لذت دیدن قیافه‌ات وقتی که  فکر می‌کنی در طراحی امید زیادی حساب نمی‌شوم قلقلکم می‌دهد.همه کارها را با ماوس انجام می‌دهم و چشمهای پر تعجبت را خیره خیره نگاه می‌‌کنم .... قیافه‌ات حس شیطنتم را ارضا می‌کند. همه چیز همان شده که من هوس کردم بشود.

یادداشتهایت را می‌خوانی و می‌گویی. نمونه کاراتون خیلی خوبه.خوش فکر و خوش ذوق هم هستید ولی کاش ..... راستش طرحی که برام زدید عالیه اما اینجا بین طراح‌های ما کری خونی رواج داره .... خوب  ما اینجا طراحهای حرفه‌ای داریم و من کسی رو می‌خوام که بتونه کارشون رو مدیریت کنه ....می‌ترسم سبک کار بچه‌ها حرفه‌ای تر باشه و اذیتتون کنن.... ولی من از نگاه شما به مسائل خیلی لذت بردم. سعی می‌کنیم حتما با شما تماس بگیریم. ما به افراد با تجربه نیاز داریم و  ....

بقیه را دیگر گوش نمی‌دهم .... صبر می‌کنم حرفهایت تمام بشود ...

.

توی آسانسور فکر می‌کنم چه خوب شد که شیطنتم گل کرد. آنقدر خنگ بود که نفهمید کار کردن با ماوس  برایم کمی هم سخت بود. اگر شیطنت لذت بخشم در کار نبود خودم را به زحمت نمی‌انداختم....

و توی آینه به خودم لبخند می‌زنم. با نوک انگشت روی آینه می‌نویسم" کری خوانی " و خنده‌ام می‌گیرد از سادگی آقای ....