دستهای نا آشنا

 
جنینی که به اتفاق تولدش نرسید...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
 

دیگر مثل قبل دوستت ندارم. باخودم کلنجار می‌روم که اینطوری نباشد اما هست. یک چیزی توی وجودم ترا پس می‌زند. صدایت که از آنور خط تلفن توی گوشم می‌نشیند خوشحالم نمی‌کند، دلتنگم می‌کند. خودت اینها را نمی‌دانی. نمی‌دانی که دیگر دلتنگت نمی‌شوم. نمی‌دانی که از چشمم افتاده‌ای مثل یک قطره‌ی اشک...

وقتی یک حرفی می‌زنی که مرا بخنداند، می‌خندم اما خنده‌ام پوچ ترین خنده دنیاست. سرد است و بی روح. روحش به گمانم همان حسی بود که توی سینه‌ام داشتم و به همه خنده‌هایم به همه حرفهایم به همه نگاه هایی که روی صورت تو می‌نشست وصل بود. بدون آن حس خنده‌ام، نگاهم، حضورم مثل بادبادکی است که نخ پاره کند و در باد رها شود... از دستت رفته است. دیگر مال تو نیست. رفته است تا توی باد، یک سرنوشت تازه را تجربه کند. رفته که هرچه باشد جز بادبادک تو. حتی خودش هم می‌داند که دیگر برنخواهد گشت...

دستم را توی دستت می‌گیری و با انگشترم بازی می‌کنی. دستم توی دستهایت سرگردان است. دارم فکر می‌کنم بدون آن حس چقدر دست آدم خالی است. حتی وقتی توی دست نزدیک‌ترین دوستش باشد. اصلا بدون آن حس دست نزدیک‌ترین دوست آدم می‌‌‌تواند غریبه ترین دست دنیا باشد...

به این فکر می‌کنم که چقدر زمان گذاشتم که این حس در درونم رشد کند. اصلا زنها  وقتی عاشق می‌شوند انگار آبستن می‌شوند. عشقشان جایی در بطنشان نطفه می‌بندد. می‌بالد و بزرگ می‌شود. بزرگ می‌شود تا از یک حس خوب تبدیل شود به یک عشق ریشه دار حقیقی... دستم توی دستت است و به جنین احساسی که برایت در بطنم بزرگ می‌کردم فکر می‌کنم. به بزرگ شدنش در درونم. حالا انگار جایی در درونم خفه شده است. جایی در درونم مرده است. حتما برای همین است که زنها وقتی ناچارند عشقشان را دور بریزند در خوشان می‌شکنند. سخت و بی‌صدا... درست می‌شوند مثل همان زن بارداری که اتفاق مادر شدنش با مردن جنینش متوقف شده‌است...

حس درونم حالا حتما خفه شده است. والا این دستها اینقدر غریبه نبودند. والا این خنده‌هایم اینقدر پوچ و خالی نمی‌شدند. حالا باید دورش بیندازم. با همه خاطرات خوب و بدش. باهمه ریشه‌های عمیقش در درونم... و بشوم همان مادر جنین مرده‌ای که جایی خالی در بطنش مثل خوره روحش را می‌‌خورد...

مثل بادبادکی رها شده‌ام در دست باد سرد پاییزی که در رابطه‌ی ما در حال وزیدن است. باد سردی که نخ میانمان را پاره کرده است. توی چشمهایت خیره‌شده‌ام اما مدام خودم را می‌بینم که دور می‌شوم در باد و تو که ایستاده‌ای با قرقره‌ای در دست و دور شدنم را مبهوت نگاه می‌کنی...


 
 
فسیلی با نقشی باستانی از یک زندگی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸
 

باورتان نمی‌شود که بیهوده ترین آدمی هستم که می‌شناسم. که پرم از کارهای بیهوده، احساسات بی ریشه، حرفهای بی‌اساس که در ویترین روزمرگی زندگی‌ام خودنمایی می‌کنند.... بیهودگی ها را که بردارم می‌بینم همه جای ویترین زندگیم تهیست. تهی از هرچه که خوب است. تهی از هرچه که بشود به امیدش زندگی  واقعی کرد. زور می‌زنم اما که آدم خوبی باشم. اصلا خوب بودن هایم  هم مثل همه‌ی کارهایم تهی است. مثل همه آدمها با هویت و زنده نیست...

خوب بودنهای من منحصر است در دغدغه داشتن برای رنج آدمهای دیگر. همیشه خیال می‌کنم که باید کاری برای شاد کردن آدمهایی که می‌شناسم بکنم... نه برای اینکه آنها هم کاری برایم بکنند. فقط برای آنکه شاد باشند و مثل من زندگی را سخت نفس نکشند. هر روز از خواب بیدار می‌شوم و در ابری از حماقت که مغزم را احاطه کرده است نگران می‌شوم برای انجام ندادن آن خوبیهایی که از جای نامعلومی در درونم فرمان انجامشان را گرفته‌ام. پر می‌شوم از نگرانی‌های بی هویتم برای آدمهایی که هیچ وقت نگران من نمی‌شوند....

شرطی شده‌ام از بس که غصه‌هایم را چپاندم توی دلم و رنجم آنطور که باید کسی را آشفته نکرده است. عقده‌ای شده‌ام به گمانم. مدام فکر می‌کنم کدام تلاش بیهوده‌ای غصه یکی از آدمهای اطرافم را کمتر می‌کند و برایم همین که دیگر غصه نخورند بس است. به گمانم آنها هم ته دلشان به وسعت حماقتم می‌خندند. حماقت بی پایان من برای خوب بودن های بیهوده... خوب بودن های بی هویت. خوب بودن‌های عقده‌ای در ویترین زندگی ...

دیوانه کننده ترین آدمی شده‌ام که می‌شناسم. آنقدر در این خوب بودن های بیهوده غرقم که یادم می‌رود بیشتر آدمهایی که برایشان نگران می‌شوم برای بودن و نبودنم تره هم خرد نمی‌کنند. نمی‌دانم چرا اما به همه حق می‌دهم که بد حالیم ناراحتشان نکند. حق می‌دهم که ندانند جایی در درونم چنان شکسته‌ام که می‌توانم به تلنگلری فرو بریزم. آنهم برای همیشه...

حالا اما دلم می‌خواهد کسی بیاید و آن تلنگلر تمام کننده را به من بزند. کاش کسی بیاید و با آخرین ضربه‌اش مرا از درون این ابر حماقت بی انتها به بیرون پرتاب کند. من حالا با تمام وجودم آن آخرین ضربه را می‌خواهم. آخرین ضربه فروریزاننده‌ را. آنقدر فروریزاننده که این بیهودگی تنیده به دور روحم را از ریشه بیرون بیاورد. رهایم کند از این رنج مدام چندش‌آورم برای آدمهای دیگر...

 راستش این زندگی با همه چیزش روی دستم مانده است. احساسم، فکرم، دلم دیگر به کارم نمی‌آید. مثل ظرف بلوری ترک خورده‌ای که دیگر به هیچ کاری نمی‌آید اما آدم برای دور انداختنش درگیر عذاب وجدان می‌شود. دورش نمی‌اندازد اما هر روز ترکهای عمیقش را می‌‌بیند و به خودش می‌گوید بگذار بماند هر وقت پایداریش تمام شد، هر وقت خرد شد، دورش می‌اندازم...

 من حالا درست همین حال را دارم. زندگیم همان ظرف بلورین بیهوده‌ی ترک خورده‌ایست که به هیچ بند است و تمام شدن بیهودگی‌‌اش شاید آخرین کاری باشد که برایش مشتاق است... و گاهی این تمام شدن ها چقدر شیرین می‌شوند... ادامه رنج آور این وضع از من یک فسیل بیهودگی خواهد ساخت. می‌دانم.... فسیلی با نقشی باستانی از یک زندگی تمام شده. زندگی‌ای که درست در میان همان فسیل تمام شده است و حالا تنها فایده‌‌ی این فسیل انتقال نقش آن زندگیست ... ویترینیست برای نمایش زندگی. همین و بس ... و عجیب خفقان آور... و من اما  دیگر از این نقش خفقان آور تکراری چندشم میشود ...


 
 
سیب سرخ حوا... سیب سرخ من...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤
 

جان هم که به جانم کنی من همین که هستم می‌مانم. چیزی در من تغییر نخواهد کرد. هیچ چیز... این زود باوری لعنتی مرا ترک نخواهد کرد. خوب می‌دانم که این زود باوری گول زنک کودکانه ایست که هراز چند گاهی می‌آید به سراغم. به وعده‌ای گولم می‌زند و مرا با خودش می‌کشاند به ته دنیای رازآلود خیال . آلوده‌ام می‌ِکند به خودش که باز وا بدهم به آن دلگرمی‌ خیالی دروغ آلودی که مثل سیب سرخ حوا هوس‌انگیزاست.... و من همیشه گولش را می‌خورم. آلوده‌اش می‌شوم، مستش می‌شوم و مثل کودکی غرق می‌شوم در نرمای امیدش.... و گاه می‌شود آنقدر امیدوار بشوم که به خیالم برسد زندگی هم زیباست... بعد درست در میانه نشئه شیرین‌ام از هماغوشی با امیدهای تازه‌ ناگهان همه چیز در روزگارم رنگ حقیقت پیدا می‌کند و زندگی می‌شود همان که بود. همان خالی سرد بی‌احساس غریبی که زنی سرشار از عشق را خواهد بلعید.

اصلا هر کس نداند من یکی خوب می‌دانم که حوا وقتی آن سیب سرخ را در دستان مشتاقش فشرد و بویید چه حسی داشت. من می‌دانم چطور سرشار بود از آن حس زنانه‌ی لطیفش برای زندگی که در درونش می‌شکفت و مستش می‌کرد.... آه که من  خوب می‌دانم وقتی داشت طعم شیرین سیب ممنوع‌اش را مزه مزه می‌کرد چطور فریفته زیبایی دروغین زندگی شده‌ بود و تنش چطور همان عطر گرم تن زنان عاشق را در فضا رها می‌کرد....

 افسوس من می‌دانم  که سیب چطور از دست عاشقش افتاد و در خاک غلطید. من می‌دانم حجم اندوه و شرم نهفته در سینه‌اش را آنزمان که دروغ در برابرش عریان شد. و  تصویر سیب خاک آلوده در مردمک چشمانش چطور شیرینی کامش را زهر کرد.

آه من می‌دانم چون زنم... و زن بودن گاهی عجیب سخت می‌شود برای قلب ساده‌ای که به سرخی سیب عشق وابدهد. برای قلب ساده‌ زنی که  ناگهان عشقش ملغمه‌ای شده باشد از خجالت و اندوه  بی‌‌پایان ...

من زنم با همان سادگی زنانه‌ی حوا و همان قلب بزرگ که آفریده شد برای عاشق شدن. من زنم با همان نقش شکننده‌ی ظریف که حضور زنی در خشونت زندگی می‌آفریند. با همان بزرگی تمام نشدنی برای بخشش دستهای خشن که نوازش نمی‌دانند. که لطافت نمی‌فهمند...

من زنم با همان تن بارور هوس انگیز که پر است از خیال شیرین زندگی. لطیف مثل یک گل سرخ. و سرشار مثل دانه‌ی گندم...

من زنم و به اندازه سنگ سختم و  می‌دانم چطور خم به ابرو نیاورم وقتی دروغ زندگی در خودم خردم می‌کند. من زنم درست مثل حوا. و بلدم با همان اشتیاق او سیب عشق را گاز بزنم و می‌دانم چطور سرخی سیب خاک‌آلود را به گونه‌های شرم زده‌ام بسپرم. از شرم و عشق سرخ بشوم که سیب عشقت باشم. به همان شیرینی. به همان زیبایی.

دیگر چه باید بگویم؟ که تو بدانی دلم عشق می‌خواهد. سیب می‌خواهد. تو را می‌خواهد...


 
 
دارم از زلف سیاهم گله چندان که مپرس...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
 

 چشمهایم را باز می‌کنم و تو را می‌بینم که خم شده‌ای روی صورتم و با دقت نگاهم می‌کنی... با همان نگاهی که هنوز هم در آن هزار جور حرف برای شنیدن هست.... با همان چشمهایت که پرند از آن رنگ عسلی بی انتها...

 تو اینجایی... و لابد اول نشسته‌ای لبه تخت. بعد دستت را فرو برده‌ای لای موهایم که به خیالم از حرارت تب خیس شده‌اند... تو اینجایی و دستهایت حالا دارند موهایم را نوازش می‌کنند. من اما باورشان نمی‌کنم. باور بودنشان برایم سخت است اما شیرین . چشمهایم را می‌بندم و شیرینیش را توی ذهن تب آلودم مزه مزه می‌کنم. به ادامه خوابم فکر می‌کنم که تو در آن روی لبه تخت نشسته‌ای و دستت دارد موهایم را مهربان نوازش می‌کنند...

چشمهایم بسته است و فکر می‌کنم که حتما داری به موهایم نگاه می‌کنی. شاید از خودت می‌پرسی که چقدر بلند شده‌اند؟ و شاید هم یادت میآید که آخرین باری که مرا دیدی، موهایم چقدر کوتاه  بودند. کوتاه تا کنار گوشهایم... یادم می‌آید آنروز وقتی موهای کوتاهم را دیدی طوری نگاهم کردی که بی اختیار پرسیدم " خیلی زشت شدم با این موها" و تو با همان نگاه گفتی "نه" و حسرت موهای بلندم که دیگر نبودند توی چشمهایت موج زد ...

می‌دانی... اگر توی خواب نبودم، اگر تب نداشتم، حتما بلند می‌شدم که برایت شربت بیاورم و تو آنوقت می‌دیدی که موهایم تا کمرم بلند شده‌اند. و حتما جا می‌خوردی که موهای به آن کوتاهی که گوشهایم را هم نمی‌پوشاندند حالا تا کمرم رسیده ‌اند. آنوقت من می‌توانستم ببینم که مو‌های بلندم چه حسی را در نگاهت می‌سازند؟

برای من اما بلندی این موها حس دلتنگی می‌آورد. برای من بلندی این موها یعنی   " خیلی وقت "....  و "خیلی وقت" زمان درازیست که از آخرین بار بودن تو  در کنار من گذشته است. زمان درازی که توی آن موهای کوتاه من آنقدر بلند شده‌اند که به کمرم رسیده‌اند. و  توی این زمان دراز من هر روز صبورانه در برابر آینه ایستاده‌ام و جمشان کرده‌ام که رها نباشند روی شانه‌هایم پی خیالات خام. پی دلبری های بیهوده .. وقتی تو نبودی دیگر چه اهمیتی داشت که چقدر بلند باشند؟ چقدر زیبا باشند؟

 اصلا گیسوان سیاهی که ترا آنطور که باید بی سرو سامان نکرد، چه فرق داشت که  چقدر بلند شده باشد؟... بی سرو سامانی زلف سیاه من هم مثل همه جای این روزگار وارونه ماند برای خودم بعد از رفتنت... آرام و قرار من هم بعد از تو دیگر بازنگشت.  همان بی سر و سامانی دلم برایم بس بود، آشفتگی گیسوانم دیگر به چه کارم می‌آمدند؟

.

حالا هم این دل سرگشته خوب می‌داند، آمدنت خام خیالی هذیان و داغی تب است. وگرنه تو کجا و اینجا کجا... نوازش تو کجا و گیسوان من کجا ... دیگر باور کرده‌ام که قصه کوتاه بودن تو با قصه بلند گیسوان من هیچ وقت یکجا تعریف نمی‌شوند...

همان وقتها هم که بودی شاید خواب بوده‌ام منه ساده دل... خودمانیم اما... خیال بودنت هذیان تبم را دلچسب و خیال انگیز کرده است. فقط می‌ترسم خواب دستان نوازشگرت موهایم را هوایی کرده باشند. می‌دانم. بعدن این تب که تمام بشود، این خواب که به بیداری برسد... دلتنگیشان  برای نوازش می‌ماند روی دست من ...

 

پا نوشت:  اشاره‌ایست ناقص به آن غزل حافظ با مطلع " دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس   که چنان زو شده‌ام بی سروسامان که مپرس."


 
 
تو یی که من عاشق عریانی ذهن دیوانه‌اش هستم...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩
 

وبلاگش را دوست دارم. یکجوری می‌نویسد که آدم را غرق خودش می‌کند. حرفهای نوشته‌اش همان چیزهایی است که می‌دانم هر وقت توی خودش می‌رود دارد توی ذهنش به صفشان می‌کند. یا همان حرفهایی که وقتی بیرون می‌رویم و ساکت و سیخ راه می‌رود، دارد درباره شان فکر می‌کند. همان حرفهایی که وقتی می‌ترسد، وقتی نگران است، وقتی یاد خاطره‌های خوب و بدش می‌افتد، وقتی به چیزهای بزرگ فکر می‌کند توی ذهنش رنگ مِی‌گیرند و بالا میآیند.... حرفهای نوشته‌هایش شبیه همان هایی است شاید که توی آن سررسید جلد سبزش می‌نویسد و هیچ وقت از خودش جدایش نمی‌کند...

حرفهایش را که می‌خوانم انگار دارم از نزدیکتر می‌بینمش. مثل وقتی که جایی آرام بنشینی و  به کسی که دوستش داری خیره بشوی بدون اینکه خودش بداند با چه لذتی داری نگاهش می‌کنی... نگاهش کنی و از دیدنش لذت ببری... وقتی نوشته هایش را می‌خوانم خیالم راحت می‌ شود. نوشته‌هایش برای من مثل ردپایی است که از یک آدم آشنا جا مانده است. ردپایی که تو را به جای دقیقی نمی‌رساند اما نشانه‌ایست برای آنکه بدانی صاحبش حدودا کجاست... چقدر دور است یا چقدر نزدیک...

یک وقتهایی هست که می‌نشید یک جایی همین دورو برها و مچاله می‌شود روی سررسید سبز رنگش و می‌نویسد... و من می‌دانم که حرفهایی که می‌نویسد را نمی‌‌شود گفت. یک چیزهایست که توی خلوت آدم معنی دار می‌شوند. یک حرفهایی است که اگر کسی بخواندشان آدم حس می‌کند یکهو جلوی چشم همه لخت شده است. از آن حرفهایی که عریانیشان  فقط توی تنهایی قشنگ است... مثل مردی که زیبایی های عریان زنش را را فقط برای خودش بخواهد و  اگر کس دیگری آن عریانی خصوصی را ببیند حس می‌کند از اول هم مال خودش نبوده‌اند. از بودنشان و از دوباره دیدنشان حس دلهره و نخواستن پیدا می‌کند... اینست که وقتی اینجا می‌نویسد از خواندن حرفهایش لذت می‌برم. خواندن حرفهایی که با آن لحن پخته نوشته شده‌اند حس خوبی دارد برای کسی مثل من ... خواندنشان همان نشانی مهربانی را به دستم می‌دهد که مرا به حوالی ذهنش‌‌اش می‌رساند. خیالم را راحت می‌کنم که  هنوز توی سکوتش، توی دنیای دفتر جلد سبزش گم نشده است. هنوز هم دیده می‌شود. هنوز هم همین جاست. همین نزدیکی ... و برای من همین کافیست...

به خیالم همین خودش خیلی هم خوب است...


 
 
پوچی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧
 

از پله‌های مترو که بالا می‌آیم شلوغی خیابان اولین چیزیست که دیده می‌شود. میدان هفت تیر مثل همیشه شلوغ است و پر از آدمهایی که مدام می‌روند و می‌آیند...

 نزدیک ورودی مترو کنار یکی از بیلبوردها می‌ایستم و منتظر می‌مانم که بیایی. همیشه دیرتر از من می‌رسی. و بیشتر وقتها نگاه خسته‌ات توی ذوق می‌زند. نگاه خسته‌ای که همیشه دیدنش مرا غمگین می‌کند... نگاه خسته‌ات را که ‌ببینم می‌دانم که سرحال نخواهی بود. می‌دانم که از آنروزهاست که دلت می‌خواهد ملاقاتمان زودتر تمام بشود که زودتر بروی. بروی دنبال کارهای عقب مانده‌ات. دنبال پول در آوردن هایت. دنبال زندگیت... همان زندگی پر مشغله‌ات که من هیچ جایش، جا ندارم... دیگر مدتهاست که می‌دانم زندگیت جایی دور از من، جایی بدون من در جریان خودش می‌گذرد و بودن و نبودن من هیچ تاثیری در آن ندارد...

به عبور آدمها خیره می‌شوم و به سمتی که تو همیشه از آنجا می‌آیی.می‌آیی و مثل همیشه کیفت را دست به دست می‌کنی و به ساعتت نگاه می‌کنی. می‌پرسی" کجا بریم؟" و من هنوز حرفی نزده  خودت می‌گویی" یه جایی بریم که زود برگردیم . من تا یک ساعت دیگه باید دفتر باشم." و تمام ذوق من همیشه همانجا کور می‌شود . ذوق بودنت  ، شوق دیدنت همان لحظه می‌میرد. بعد لابد توی خیابانهای همین اطراف قدمی خواهیم زد. دور تر نمی‌رویم که تو برای برگشتنت وقت زیادی را هدر ندهی. شایدهم چیزی بخوریم. چیز ساده‌ای مثل یک بستنی که خوردنش وقت زیادی نگیرد... و من در تمام راه به دقت نگاهت می‌کنم . به چشمهایت که تویشان هیچ برقی از شادی دیدن من نیست. به رفتارت که ساده است و هیچ مفهومی ندارد. ملاقاتمان چیزیست شبیه یکی از قرارهای کاریت که مثل یک وظیفه اجباری انجامش می‌دهی...

یک ساعتمان که تمام بشود، تو می‌روی و من خسته و دلمرده می‌آیم همین جا ، از پله های مترو سرازیر می‌شوم و تمام ذوق و شوق مرده‌ی با تو بودنم را مثل بار سنگینی  بنبال خودم خواهم کشید و به پوچی دیدارمان فکر خواهم کرد.

 توی خیابان قدم می‌زنم که زمان بگذرد. گرفتن شماره‌ات فایده‌ای ندارد. کار بیهوده‌ای است... قدم می‌زنم و مغازه‌ها را تماشا می‌کنم.

امروز دلم گرفته است. از آن روزهایم است که دلم می‌خواهد کسی نازم را بکشد. کسی به حرفهایم گوش بدهد. کسی روبرویم بنشیند،  مهربان نگاهم کند، مهربان دستم را نوازش کند و برای خوشحال کردنم وقت بگذارد... تو اما هیچ کدام از این کارها را نخواهی کرد . می‌دانم... دیگر از پوچی پیکر خالی حضورت در کنارم مطمئن شده‌ام... مدتهاست که فکر می‌کنم کار بی هویتی است این ملاقاتهای وظیفه شناسانه... به خیالم دیگر قطع امید کرده‌ام...

به ساعتم نگاه می‌کنم، به تو فکر می‌کنم که شاید هنوز هم پشت میزت نشسته‌ای و داری کاغذ‌هایت را زیرورو می‌کنی. یا داری با یکی از کارگرهایت سر اینکه می‌خواهد زودتر برود دعوا می‌کنی...حوصله قدم زدن را ندارم. حوصله کند و کاو ویترین پر نور مغازه‌ها را ندارم. به خیالم دیدنت می‌تواند تیر خلاص امروزم باشد. بدون این تیر خلاص هم کارم تمام است.... خیال دیدنت را رها می‌کنم و مسیر رفته را تا ایستگاه برمی‌گردم.

.

توی واگن مترو نشسته‌ام. تلفن همراهم زنگ می‌زند. اسمت روی صفحه نمایش گوشی روشن و خاموش می‌شود. به ساعت نگاه می‌کنم از زمان قرارمان ۴۵ دقیقه گذشته است. تلفن همراهم را خاموش می کنم. احساس سبکی می‌کنم از قطار پیاده می‌شوم و توی شلوغی ایستگاه امام خمینی خودم را  رها می‌کنم.


 
 
فاصله انکار ناپذیر...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
 

سرم را که بلند می‌کنم می‌بینم روی مبل مقابلم نشسته‌ای و داری نگاهم می‌کنی. رویم را می‌گردانم و خیره می‌شوم به یکی از تابلوهای روی دیوار. دلم نمی‌خواهد قطره اشک کوچکی که گوشه چشمم نشسته است را ببینی. دلم نمی‌خواهد حرفی به میان بیاید و بپرسی که چرا ساکت شده‌ام... چرا گریه‌ام گرفته است...

خسته‌ام. از تو و حرفهایت که امروز مدام ذهنم را آزارداده است. از تو که هنوز هم خیلی وقتها فکر می‌کنم اخلاقت را نمی‌شناسم.... از تو که هنوز هم با من غریبه‌ای... بعد از اینهمه وقت. و عجیب اصرار داری که غریبه بمانی...

چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم شعر موزیک ملایمی را که پخش می‌شود در ذهنم مرور کنم. از آن وقتهایی است که هیچ دلم نمی‌خواهد حرف بزنم. درست نمی‌دانم  در این لحظه چه چیزی رنجم می‌دهد؟ نمی‌دانم اگر بخواهم از ناراحتی‌ام چیزی بگویم از چه باید حرف بزنم... اما با همه اینها ناراحتم. آنقدر ناراحت که اگر بخواهم می‌توانم ساعتها گریه کنم...

حرفی نمی‌زنم. دلم نمی‌خواهد از حرفهای دلم چیزی بدانی... مفاهیم تو با مفاهیم من متفاوت است. نگاهم می‌کنی و رنگ نگاهت اگر چه مهربان است اما نشان می‌دهد که ازمن و احساسم در این لحظه درکی نداری. دلم گرفته، حرف زدن دردی از ناچاری این لحظه‌ام دوا نمی‌کند... گرچه سکوت هم قدری فضا را آزار دهنده کرده‌ است اما از حرف زدن‌های بی‌فایده بهتر است...

 ساکت می‌نشینم و فکر می‌کنم به تنهایی تو، تنهایی خودم و اینکه جنس تنهایی های ما چقدر با هم متفاوت است. اصلا تنهایی هر آدمی دنیای خاص خودش را دارد و  در دنیای تنهایی تو هیچ رنگی از خستگی‌های من نیست. خستگی‌های من دیگر همه از سر ناچاری و تکرار است و خستگی‌های تو شاید رنگی باشد از ابهام مه آلود سالهای آینده ... از سردرگمی‌هایی که من قبل تر از اینها گذراندمشان...

حالا اینجا نشسته‌ام و تو داری مرا با تمام خستگی‌ام ، با قطره اشک سریده بر گونه‌ام نگاه می‌کنی و فکر می‌کنم چه خوب است که لااقل مجبور نیستم این حرفها را رودرو برایت بگویم. گرچه به خیالم تو هم مثل من هر روز به عمق این فاصله انکار ناپذیر میانمان ایمانت بیشتر می‌شود. بعد روزی خواهد رسید که این ایمان آنقدر قوی بشود که حکم بی تغیرش جدایی‌مان باشد... آنوقت شاید در روزگار تو جای مرا دلتنگی‌ات پر کند و  در روزگار من جای تو را سردرگمی گزنده همیشگی‌ام. حس آشنایی که دلیلی برای راندنش وجود نخواهد داشت. چون ایمان ما آدمها همیشه حرف آخرمان را می‌زند ... و ایمان محکم ما به این فاصله فراخ میانمان حرف آخرش همین جدایی است...  مثل ماشینی که در سراشیبی سقوط در یک دره بیافتد و هیچ ترمزی نتواند اتفاق ترسناک متلاشی شدنش را به تاخیر بیاندازد... حالا به گمانم ما هم در سراشیبی دره همین فاصله انکار نا پذیر میانمان به سرعت به سمت جدایی‌مان در حرکتیم ... اتفاق گزنده‌ایست که رخ خواهد داد  و شاید هیچ چیز وقوعش را به تعویق نیاندازد. باور کن حس آدمها هیچ وقت اشتباه نمی‌کند ... ایمان  من و تو به فاصله میانمان حکم جدایی را مدام در گوش رابطه‌مان زمزمه می‌کند... نمی‌شنوی؟؟  من اما می‌دانم که می‌شنوی. می‌دانم...


 
 
تشکر از محبتی که بهترین هدیه‌هاست...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱
 

دیروز روز تولدم بود و به خیالم با همه تولدهای همه این سالهایم فرق می‌کرد. شاد بود و نرم و بی غصه گذشت. مهربان بود و پر بود از لطف بی‌دریغ دوستانی که لطفشان دلخوشی اینروزهایم شده است....

روز تولد شیرینی بود که با تولدهای تلخ همه این سالهای اخیرم فرق داشت و همزمانیش با عید فطر باعث شده بود که آنقدر سرخوش بشوم که از خدا هدیه‌های بی‌شمار  را یکجا طلب کنم...

صبح تولدم خواستم که خدا دنیایم را آفتابی کند و ذهنم را روشن. و درهای پرواز روحم را به جایی زیباتر از خرابه‌ی دلگیر اکنونش بگشاید. مهربانی نگاهش را در روزگارم همیشگی کند و بودنش را پایدار.

خواستم که برایم قدرت تشخیص خوب از بد را بفرستد و غرورم را منعطف کند و سیال. تعصب های بی‌جایم از من بگیرد و پلکان شعورم را آنقدر بلند کند که قدرت درکم از حقایق بالا برود. حرفهایم و نگاهم را مهربان‌تر کند و دلم را وسیع تر...

خواستم که دوستی‌هایم را برایم پایدار کند و مفهوم بودنم در جمع آدمهای دیگر را پر ارزش‌تر.

خواستم که دستهایم را بگیرد برای ایستادن‌های تازه‌‌ و مرا در پناه خودش بگیرد برای لحظه‌های سخت. و با دستان شفا بخشش همه تنهایی این سالهایم را بشوید و ببرد...

خواستم که برایم باران بفرستد. درست در روز تولدم از میانه همین آفتاب روشن و آسمان خالی از ابر... و او فرستاد. برایم باران فرستاد و بارانش دلم را  عجیب گرم کرد. در کمال ناباوری زیر باران عصر دهم مهرماه ایستادم چشمهایم را بستم، دستهایم را از هم گشودم و به همه دوستانم که روز تولدم را با مهربانی هاشان چراغانی کردند فکر کردم و به خاطر اتفاق شیرین حضورشان در کنارم پر شدم از سپاس. زیر باران ایستادم و برای شادی و دلگرمی‌همه‌شان دعا کردم...آرزو کردم که شاد باشند و پر لبخند و فرصتی باشد برای من تا آنهمه دوستی را در سایه دلخوشی‌هاشان جبران کنم...

.

 حالا همین جا هم باز از تبریک صمیمانه همه شما دوستان خوبم و هدایای زیبایتان تشکر می‌کنم...

ممنون از لطف فرزانه عزیزم و ممنون از لطف دوستانه رضا، محمود، آمنه، هادی، پیام، مجید، منصوره، الهام، علی، آدرین، تارا، ساره، علیرضا، و همه دوستان دیگری که به هر طریقی تبریک دوستانه‌شان به دست من رسید و شادم کرد ...

                                                                               شاد باشید و دلگرم و همیشه سر بلند

 


 
 
عصر پاییزی ما...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

استکان چایت را برمی داری و یک نفس سر می‌کشی. همیشه همین کار را می‌کنی... استکان چایت را یک نفس سر می‌کشی و ساکت خیره می‌شوی به گلهای رومیزی...

 من اما همیشه فنجان چایم را توی دستانم می‌گیرم و طعم تلخ چای را مزه مزه‌ می‌کنم. مزه مزه می‌کنم چای را با تصویرت در نگاهم که نشسته‌ای مقابل این آسمان بلند با تمام ابرهای سفید پراکنده‌اش. و باد پاییز که می‌آید زیر سادگی سقف ایوان  و دستی در موهایت می‌برد و می‌رود . من طعم چای تلخ را  با تصویر خودم در عمق چشمهایت که در آن موهایم در باد آشفته شده اند دوست دارم.

عصر مهربانیست که دلم نمی‌خواهد تمام بشود. دلم نمی‌خواهد لذت این لحظه‌های شیرین برود جایی میان خاطره‌های کهنه مان گم بشود. نمی‌دانم اما این عصر خوب دنباله کدام رویای شیرین است که از گذشته‌های دور در ذهنم جا مانده است؟

چه اهمیتی دارد؟ من به همین خوشبختی ساده دلخوشم. حتی اگر قرار باشد از تمام رویاهای ذهن من فقط همین چای نوشیدن هایمان رنگ حقیقت پیدا کنند. همین  تصویر زیبا که در آن من نشسته‌ام مقابلت و تو چایت را یک نفس سر می‌کشی و ساکت خیره می‌شوی به گلهای رومیزی، به قوری چای، به قندان چینی و سر آخر به چشمهای من که دارند  با اشتیاق نگاهت می‌کنند و  موهایم در عمق تاریک چشمهایت در باد می‌رقصند...


 
 
یک ماجرای ساده...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤
 

نگاهم می‌کنی و می‌گویی" یعنی خودت نمی‌دانی؟ "و من جواب می‌دهم" می‌بینید که نمی‌دانم... نمی‌خواهم هم بدانم. یعنی ندانم برای خودم بهتر است." نگاهت می‌کنم و راستش را بخواهی از قیافه مادر مرده‌ای که به چشمان عسلیت داده‌ای لجم گرفته است...

سرت را نزدیک گوشم می‌آوری و می‌گویی" می‌دونی... من از همان اول که شما رو دیدم تصمیمم را گرفتم... خوب راستش مریم جان تقصیر من نیست که تو با همه فرق داری."

 جواب می‌دهم" نه... اینرو هم نمی‌دونستم... نمی‌خوام هم بدونم...اصلا هم نمی‌فهمم چی باعث می‌شه به خودتون اجازه بدید بنشینید اینجا کنار من و سرتون رو اینقدر نزدیک بیارید و بوی سیگارتون رو رها کنید توی صورت من..."

سرت را عقب می‌بری و یکجوری نگاهم می‌کنی که دلم می‌ریزد...

حرفی نمی‌زنی. بلند می‌شوی و توی اتاق قدم می‌زنی ... قدم می‌زنی و صدای پایت توی سرم می‌کوبد...

رویت را می‌چرخانی و می‌گویی "خیال کردی کی هستی؟ خیال می‌کنی من کی هستم؟ اگر می‌بینی در جوابت حرفی نمی‌زنم مال دل بی صاحبی است که از دستم لیز خورده خانم. ... والا خیال می‌کنی من کم آدمی هستم برای خودم...همین خانم غفوری رو می‌بینی مرده برای یک سلام و احوال ساده من... اصلا فکر می‌کنی من اگر آدمی باشم که بخوام وقتمو تلف اینجور آدما کنم از قبیل این خانوم کم دم دستم ریخته؟ کم منتمو می‌کشن؟"

نگاهت می‌کنم. حرفهایت تمام نگرانی ‌ام برای حرفی که زدم را از بین می‌برد... بی اختیار یکجوری نگاهت می‌کنم که بفهمی از خودت، علاقه‌ات، دلت، بوی سیگارت، بوی ادکلنت، اتاقت، شرکتت و هر چیز دیگری که به خاطر داشتنش اینقدر جسور هستی بدم می‌آید... 

هر دو دستت را می‌گذاری روی میز و رویشان تکیه می‌کنی... صورتت را نزدیک می‌آوری و می‌گویی" خانم من چه کار کنم شما باور ‌کنید که فقط می‌خوام رو دوستی من حساب کنید. من می‌خوام درک کنید که من براتون چقدر ارزش قائلم . اصلا می‌خوام بدونی من به این دوستی نیاز دارم...؟" چندشم می‌شود. سرم را عقب می‌برم.  رویم را می‌چرخانم و جواب می‌دهم" من چکار کنم که باورتون بشه که این دوستی به هیچ وجه برام جالب نیست... در ضمن اینطور حرف زدن هم فکر می‌کنم مناسب شخصیت شما نباشه..."

دوباره شروع می‌کنی به قدم زدن توی اتاق که در می‌زنند. قبل از آنکه حرفی بزنی در اتاق باز می‌شود. خانم غفوری وارد اتاق می‌شود. لبخند صورتت راپر می‌کند و می‌گویی" به به خانم... . بفرمایید . ما رو سر افراز فرمودید. همین الان داشتم به خانم رضائی می‌گفتم این خانم غفوری از سرمایه‌های ما هستند تو این شرکت "و یکی از آن چشمکهای چندش آورت می‌زنی ...

تمام صورت خانم غفوری غرق لبخند می‌شود. سرش را با عشوه عقب می‌برد و صدای خنده‌اش توی گوشم می‌نشیند... سرش را می‌گرداند سمت من ... با یک حالت مشکوک و پرسشگر نگاهم می‌کند و می‌گوید" لطف دارید به من... البته شما و مدیریتتونه که بزرگترین سرمایه این شرکته... اما انگار من دیر اومدم؟ آره؟" و حالت مشکوک نگاهش بیشتر می‌شود...

با لبخند جواب می‌دهی" نه عزیزم. خیلی هم به موقع اومدی ... خانوم رضائی هم تازه رسیده بودند..."

.

از اتاق بیرون می‌آیم و می‌روم به سمت پله‌ها.... سرم گیج می‌رود. سرم پر است از بوی سیگار و ادکلن و  رد نگاه‌های چندش آور و کثیفت... صدای خنده خانوم غفوری هنوز شنیده می‌شود... بلند و کشدار و پر عشوه...و من سرم عجیب گیج می‌رود...

 


 
 
تبریک برای تولد یک دوست بی‌نظیر
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
 

توی کلاس نشسته‌ام.کلاسمان بزرگ نیست و فضای خاص خودش را دارد. قرار است یک استاد جدید برای کلاس طراحی وب بیاید که می‌گویند کارش خیلی خوب است.می گویند یک طراح وب خیلی حسابی است...

در باز می‌‌شود و استاد جدید توی کلاس می‌آید. یک آقای جوان است با قد و قواره متوسط که از قیافه‌اش پیداست عجیب دلهره دارد. بدون معطلی درسش را شروع می‌کند. یک دستش را به میزش تکیه داده است و با یک صدای آرام و یکنواخت دارد درس می‌دهد.... و من اینجا نشسته‌ام و دارم با شیطنت خاص خودم نگاهش می‌کنم. از دلهره معصومانه‌اش برای اولین تجربه تدریس در کلاسی پر از دخترها به وجد آمده‌ام. مدتی که از کلاس می‌گذرد دلهره‌اش اگرچه کمرنگتر می‌شود اما هنوز هم قابل رویت است. با اینهمه استاد خوبی است. حرفهای بدرد خوری می‌زند و  اصرار دارد موقع درس دادن زیاد به بچه‌ها نگاه نکند... به یک جای نا معلومی نگاه می‌کند و حداکثر به ردیف اول کلاس و مدام و یکنواخت درس می‌دهد...

.

اینها که گفتم تصویری بود از اولین کلاسی که با دوست عزیزم رضا کریم آبادی داشتم. کلاس طراحی وب که اگرچه مرا یک طراح وب درست و درمان نکرد ولی یک دوست خوب به من داد که برایم بسیار پر ارزش است. یک دوست خوب که توی تمام این سالها هیچ وقت حس نکردم که معلمم بوده‌است و به همین خاطر همیشه  یادم می‌رود روز معلم برایش پیام تبریک ویژه بفرستم. ولی در عوض همیشه یادم هست که چهارم مهر روز تولدش است.  برای همین و برای آنکه می‌دانم آنقدر لطف دارد که همیشه بلاگم را بخواند می‌خواهم  اینجا تولدش را تبریک بگویم. دلم می‌خواهد از همین جا تبریک دوستانه‌ام را قبول کند و بداند که  برای داشتن حضور مهربان و صمیمانه‌اش خیلی خیلی خیلی خوشحال هستم...

برایش آرزوی روزهایی می‌کنم که پر باشند از لبخند، امید، آرامش بهمراه خرد و بصیرتی که دائم یار و مددکارش در زندگی باشد....

تولدت مبارک رضا جان ...


 
 
عذر خواهی دوستانه بهمراه بوسه به تعداد کافی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
 

فکر کنم که اینجا باید از آدمی که در کامنتهای پست قبلی خودش را نااصیل معرفی کرده معذرت بخواهم. فکر نمی‌کردم چیزهایی که اینجا می‌نویسم سر سوزنی برایش جالب باشد و  اصلا وقت بگذارد که بخواندشان...
غیر از این حرفها منکر نمی‌شوم دوست خوب و در خیلی موارد بی نظیر من است. با من فرق دارد و این معنایش خوب بودن من و بد بودن او نیست... فرق دارد و قانون خودش را دارد. قانونش هم همان چیزهایی است که در کامنتش گفته است که با قوانین من از زمین تا آسمان هفتاد و هفتم متفاوت است...
خوب پیش آمده که اخلاق منحصر به فردش گاهکی دلخورم کرده باشد ولی تعداد دفعاتی که به خاطر بودنش خوشحال بوده‌ام خیلی خیلی بیشتر از این حرفها است.

حالا اینجا معذرت می‌خواهم که نوع حرف زدن بی غرضم آزارش داده است. دلم می‌خواهد بداند از گفتنشان قصد خاصی نداشتم. خوب راستش من اخلاقهایش را با قالب شخصیتی خودش دوست هم دارم و لی اینکه اخلاقهایش را در قالب کس دیگری که موضوع پست من بود  ببینم تصویریست که هنوز هم نمی‌توانم خوب هضمش کنم... تصویر جدیدی است که برایم جا نیفتاده است...

 دوست خوبم باز هم می‌گویم که بدانی خیلی ناراحتم که نا خواسته از من رنجیده‌ای. از همین جا رسما می‌گویم که جدا دوستت دارم و ناراحتیت خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را می‌کنی ناراحتم کرده است... همچنین می‌خواهم بدانی که منظورم از اصالت به‌هیچ وجه برداشت تو نبوده است مشخصا. و کاملا حق می‌دهم که بخواهی با آن برداشت از من دلخور باشی... امیدوارم این پست برای یک عذرخواهی دوستانه کافی باشد و یادت بماند برای من حضور یک دوست خوب از خیلی چیزها خیلی پر ارزش تر است و می‌دانم که تو لااقل آن آدمی هستی که اگر بتوانی جایی حضوری برای یک کمک دوستانه داشته‌ باشی ذره‌ای تعلل نخواهی کرد. این اخلاق چیزیست که همیشه در موردش گفته‌ام و جدا دلم می‌خواهد که خودم هم مثل تو می‌داشتمش...

                                                                                                          شاد باشی و  همیشه سر بلند


 
 
آدم اصیلی که اصالتش خسته‌اش کرده است ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
 

دیگر مثل خودت نیستی. آنکسی نیستی که من برای بودنش ذوق می‌کردم. آن کسی نیستی که من هر روز برای آمدنش لحظه شماری می‌کردم...آن آدمی شده‌ای که دوستش ندارم. آن آدمی که بد نیست اما من نمی‌توانم دوستش بدارم...شاید هم دیگر به گروه خون کثیف افسرده من نمی‌خوری... هر چه هست این شباهتی که دارد ساخته می‌شود را دوست ندارم. شاید بد نباشد ولی چیزیست شبیه خراب کردن یک ساختمان قدیمی اصیل با درختان کاج بلند و حوض کاشی برای آنکه جایش یکی از این ساختمانهایی را بسازی که بلندند و بی هویت و به قول خودت مثل میخ از زمین در آمده‌اند...

شاید خودت ندانی اما شده‌ای مثل همان کسی که هردومان می‌شناسیم. و هر روز داری به آن آدم شبیه تر می‌شوی. هنوز همین جایی و هر روز به آن آدم شبیه تر می‌شوی. آدمی که از ما دور است. بد نیست ولی خوب هم نیست. اصالت شخصیت تو را ندارد. و خوبیهایش مثل خوبیهای تو آدم را به وجد نمی‌آورد...

به خیالم وقتی بروی،  وقتی دیگر اینجا نباشی، وقتی آن آدم تنها کسی باشد که هر روز ببینی می‌شوی خود آن آدم...  آنوقت شاید بعد‌ها خیلی بعد تر از اینها من و تو آنقدر غریبه بشویم که هر کداممان برای دیگری نقشی باشیم از یک خاطره قدیمی... مثل یک عکس کهنه که آنقدر زیبا نیست که قابش کنی و بگذاری جایی  که همیشه  بتوانی ببینی ولی آنقدر هم زشت نیست که با خیال راحت رهایش کنی توی زباله‌دانی ... می‌ماند برای هر وقتی که قرار است خاطره‌های قدیمی را زیر و رو کنی... برای هر وقت که بخواهی بگویی راستی یادش به خیر فلانی هم بود... و من چقدر دلم می‌خواهد آنوقت لااقل این یادش به خیر را حتما بگویی...


 
 
تلاش‌های بیهوده برای خوب بودن...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
 

از بس ایستاده‌ام خسته شده‌ام. می‌نشینم روی مبل و با خودم فکر می‌کنم با اینهمه خستگی نشستن چه حس خوبی دارد...خستگی توی پاهایم رها می‌شود و فرصتی می‌دهد که به تلاش بیهوده‌ام برای خوب بودن فکر ‌کنم.  اسمش را گذاشته‌ام "جدیت بی‌خستگی‌ی بیهوده "... دوباره احساس پوچی این روزهایم زنده می‌شود توی دلم ... سرم را به پشتی مبل تکیه می‌دهم و خیره می‌شوم به حرکت دستهایش که دارد   کابینت آشپزخانه را می‌شوید. به خیالم به خاطر بودن من دارد سعی می‌کند که تمیز تر کار کند.  بی اعتراض و ساکت است و اصلا غر نمی‌زند و حتما خسته است... درست همین قدر که من خسته‌ام... به خودم می‌گویم. چه قدر خوب است که غر نمی‌زند و بعد از هر جمله من فقط می‌گوید" چشم" یادم باشد  به خودش هم بگویم که اینقدر خوب بوده‌است... راستی خودم چه طور بوده‌ام؟ خودم هیچ غر زده‌ام؟ شاید زده باشم. یادم بماند که این را هم بپرسم... و  دوباره فکر تلاشم  برای خوب بودن های بیهوده  گریبانم را می‌گیرد.

.

از صدایش به خودم می‌آیم که می‌پرسد " به خاطر امتحان تافلش ناراحته؟ خوب چرا؟ چون یک سال دیرتر خارج میره ؟ " و می‌گویم"خوب شاید.. دوست داره که بره. از اینجا خسته شده." و دوبار گره بغض لعنتی‌ام تنگ می‌شود... نه بخاطر رفتن هیچ‌کس. فقط به خاطر اینکه  یادم می‌آید که هیچ وقت بودن و نبودنم با هم فرقی نمی‌کرده است... و احساس پوچی تهوع آورم دوباره جلوی چشمهایم جان می‌گیرد...

.

چند بار زنگ می‌زنم. گوشی را برنمی‌دارد. با نگرانی می‌گویم"برم خونه شاید اگر تنها بمونه زیادتر غصه بخوره "....چیزی نمی‌گوید. فقط ساکت نگاهم می‌کند. حس می‌کنم از تنها ماندن بدش ‌می‌آید...

.

یادم می‌افتد به دوستش زنگ بزنم تا بپرسم هیچ خبری از خانه ما دارد؟ می‌گوید که صبح با هم حرف  زده‌اند و حالش خوب بوده‌است. می‌پرسد حالا چه‌کارش داری؟" از لحن پرسیدنش زیاد خوشم نمی‌آید. عادی می‌پرسد ولی ... می‌گویم "هیچی. آخه ناراحت بود. نگرانش شدم." جواب می‌دهد بذار تنها باشه . تنها بمونه  زودتر خوب می‌شه." یک جوری می‌گوید که یعنی مزاحمش نشو. تو خانه نباشی برایش بهتر است. تلفن را قطع می‌کنم. اتاق به نظرم گرمتر می‌رسد. سرم داغ می‌شود. احساس حماقت می‌کنم برای آنهمه استرس بیهوده که از صبح برایش تحمل کردم... و حس پوچی مثل یک بوق ممتد گوشهای ذهنم را می‌خراشد...

.

کارها تمام شده است. مغزم دیگر کار نمی‌کند. هنوز نمی‌دانم مبلها را باید چطور چید که همه چیز جا بشود... تلفنم زنگ می‌زند... گوشی را که بر‌میدارم صدایش از آنور خط میآید که می‌گوید" پس چرا نمی‌آیی؟حتما باید دعوا بشه تا بیای خونه؟...

کیفم را برمی‌دارم و می‌گویم من دارم می‌روم. از قیافه‌ام جا خورده‌اند.خوشحالم که چیزی نمی‌پرسند. چون حرف زدن با این بغض لعنتی برایم سخت است ...

از پله‌ها سرازیر می‌شوم و راه می‌افتم به سمت خانه. و همه پوچی و سردرگمی‌صبح تا عصرم را بدنبال خودم می‌کشانم... توی خیابان صدای ربنا می‌آید... چقدر دلم می‌خواست که وقت افطار نبود و من می‌توانستم تا قیامت بخوابم...