دستهای نا آشنا

 
فراموشی قابل درمان است؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

پشت دستت می‌زنی و می‌گویی" بشکنه این دست که نمک نداره" . صدای ضربه‌ای که روی دستت می‌زنی به نظرم زیادی بلند می‌رسد... سرم را اما بلند نمی‌کنم. نگاهت نمی‌کنم... به تلوزیون خیره می‌شوم و باز هم حرفی نمی‌زنم...

هرچه بیشتر به حرفهایت گوش می‌دهم حقت در نظرم کمتر می‌شود. می‌دانم که چرا  داری داد می‌زنی. می‌دانم که می‌خواهی با داد و بیدادت به من بقبولانی که حق را باید به تو بدهم... سعی می‌کنم برایت دلیل بیاورم... آرام حرف می‌زنم که تو هم آرام بشوی اما فایده ندارد...تو اما صدایت را  بالا و بالاتر می‌بری...

بلند می‌شوم و از سر ناچاری از اتاق بیرون می‌روم و سعی می‌کنم صدایت را نشنوم... صدایی که با تن بلندش دارد ضعف تو را در خودش پنهان می‌کند... ضعیف هستی و من از دستت عصبانی هستم. نه به‌خاطر ضعیف بودنت... به خاطر جسارت نداشتنت... جسارتی که اگر بود حالا اینهمه از ضعفت نترسیده بودی و لازم نبود داد بزنی تا تقصیر کار بودنت را لابلای فریادهایت پنهان کنی.

توی آشپزخانه می‌روم ، گیجم اما. صدایت هنوز شنیده می‌شود.... کلماتت در فاصله میانمان مبهم شده‌اند اما تحکم فریاد‌هایت هنوز هم روشن است...

 قندان را پر می‌کنم و فکر می‌کنم. باشد.... مقصر کس دیگری است.... هر کسی به جز تو. اصلا مقصر شاید منم. شاید هم حماقتم باشد که باعث شد،  فکر کنم از آن آدمهایی هستی که حرف حساب می‌فهمند...

صدایت هنوز شنیده می‌شود و حالا جدا قبول دارم که مقصر منم با این فراموشی لعنتی‌ام که باعث می‌شود یادم برود" تویی که همیشه خوبی." به چه قیمتی اما مهم نیست ... بهر قیمتی.

هنوز داری  فریاد می‌زنی و  از خودت دفاع می‌کنی. من اما خودم را با چای ریختن سرگرم کرده‌ام و در صدای جوشیدن کتری ذوب شده‌ام...


 
 
سلام ساده.... فقط یک سلام ساده...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
 

از دور می‌بینمت که داری نزدیک می‌شوی. دلهره از میانه سینه‌ام بالا می‌آید. بی‌اختیار سرم را پایین می‌اندازم. آخر هر بار که می‌بینمت نگاهت توی ذهنم جا می‌ماند .... و نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم که نگاه من هم حتما جایی ته ذهن تو می‌نشیند. شاید این را از موج دلهره‌ات می‌فهمم که همیشه زودتر از خودت به من می‌رسد... و شاید هم از بی‌قراری چشمهای نگرانت که مهربان و پر علاقه نگاه می‌کنند...

می‌دانم که نگاهم را در ذهنت نگه می‌داری برای لحظه‌های تنهایی‌ات. برای آن وقتی که توی خالی آسانسور ایستاده‌ای و خودت را توی آینه نگاه می‌کنی... یا وقتی که توی ماشین پشت چراغ قرمز به مقابلت خیره می‌شوی تا چراغ سبز بشود... یا آن زمانیکه در میانه روز پشت پنجره اتاق کارت دماوند دود گرفته را تماشا می‌کنی....

حس می‌کنم که نگاهم اینجور وقتها می‌آید می‌نشیند مقابلت و زل می‌زند توی چشمهایت و آنقدر می‌ماند تا تو تمام تنهایی‌هایت را با تصویر عبور من از کنارت پر کنی...

نمی‌دانی که نگاه تو هم برای من همین‌طور است. هر بار که می‌بینمت نگاهت پرنده‌ای می‌شود که می‌آید و می‌نشیند لب دیوار ذهنم و سرک می‌کشد به فراخی تنهایی‌هایم. سرم را به کارهایم گرم می‌کنم. یا خودم را در میان کتابهایم با همه الگوریتم‌ها و فرمولهای طولانی‌اش گم می‌کنم که فراموشم بشوی. اما پرنده نگاهت رهایم نمی‌کند. همان جا لب دیوار تنهایی من ساکت می‌نشیند و نگاهم می‌کند... گاهی هم بلند می‌شود و روی خالی ذهنم چرخی می‌زند و باز می‌نشیند...

نزدیک می‌شوی و از کنارم می‌گذری.... سلام هایمان در فضا رها شده‌اند. و مثل دو پروانه آرام و سبک بال می‌زنند و توی گوش‌هایمان می‌نشینند. دست نگاه‌هایمان اما تنها یک لحظه به‌ هم می‌رسد. به اندازه‌ی زمان لازم برای گفتن چهار هجای گرم سلام... و عبورمان از کنار هم... با ظاهری آرام که تلاطم درونمان را پشتش پنهان کرده‌ایم.

و هرکدام مسیرمان را در امتداد دراز این راهرو ادامه می‌دهیم و دور می‌شویم... تا لحظه تلاقی نگاه‌هایمان در ما بزرگ بشود. آنقدر بزرگ که بتواند تمام تنهایی‌ روزهای بعدمان را در خودش بگنجاند... و تو نمی‌دانی که با نگاهت و سلام بدون توقفت تمام انگیزه عبور من از این راهروی دراز دلگیر هستی...

 


 
 
دیروز...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
 

 نگاهت باز هم شیشه‌ای شده است .... نگاهت که شیشه‌ای می‌شود حرفهای ذهنت را می‌شود از تویش خواند. به نگاهت خیره می‌شوم که حرفهایت تویش شناورند. اینجور وقتها نگاهت مثل تنگ بلوریست با ماهیهای رنگی ... و فکرهایت با همان سرگردانی بی‌وقفه ماهیها در آب، توی نگاهت دور می‌زنند....

.

حرف می‌زنی و من دوباره سرم گیج می‌رود... چشمهایم را می‌بندم که گرداب سرگیجه مرا در خودش نکشاند... چشمهایم را اگر باز ‌کنم نگاه نگران توست که پیش چشم ‌هایم می‌گردد. تند و بی خستگی... و من اما نمی‌خواهم که این دور مرا ببرد به عمق آشفتگی ذهنت... چشمهایم را می‌بندم و خودم را می‌دهم به دست همان تلاطم آشنای ‌خودم که می‌ترسم توی گور هم رهایم نکند... ذهنم در تاب تکرار حرفهایت می‌رود و می‌آید و من سرم را آرام به شانه خواب تکیه می‌دهم...

.

صبح است. تنم درد می‌کند. تمام شب را با آشفتگی حرفهایی خوابیده‌ام که تا دیروقت توی گوشم خواندی... با خستگی از ترس تکرار اتفاقات ناخواسته.... و افسوس اینکه تو هم مثل من سادگی لحظه‌های خوبت را به غمهای موذی جونده می‌سپاری و می‌گذری...

تمام شبم در فشردگی بازوان این خستگی، گذشته‌است. چشم‌هایم را باز می‌کنم... سرگیجه دست نگاهم را رها نکرده است...

بلند می‌شوم و در جایم می‌نشینم. دستهایم را در آشفتگی موهایم فرو می‌برم. پیشانی‌ام را به سردی کف دستانم می‌سپارم. چشمها را می‌بندم و فکر می‌کنم. به اینهمه سرگشتگی... بی‌فایده است. می‌دانم که خستگی حرفهایت به این زودی‌ها رهایم نخواهد کرد. از رختخواب بیرون می‌آیم و روزم در سردرگمی لحظه‌های مسدود آغاز می‌شود...

 


 
 
شهری که در درون من است اما همیشه آنقدرها هم نزدیک نیست...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱
 

توی چت از من می‌پرسد: بی اف داری؟

و من می‌گویم: نه....

می‌پرسد: چه حیف... چرا؟ یعنی هیچ کس نبود که تو دلت بخواد باهاش راحت باشی؟

و من می‌گویم: نه.... کسی نیست که بخوام خیلی دوسش داشته باشم.

می‌‌گوید: خوب آره... مسائل عاطفی خیلی مهمه... بدون اونا قضیه یه‌ جورایی می‌شه روسپی‌گری. می‌دونی آدم باید با جی‌اف خودش راحت باشه. اگه جی‌اف یکی باشه مثل یک پسر چرا آدم داشته باشدش؟.... قشنگی‌اش می‌شه یه‌چیزی که آدم رو اذیت می‌کنه.

و من سرم منگ می‌شود. البته کمی.... بیشتر جا می‌خورم از تفاوت تعریفمان از عشق... و از اینکه پنجره دید این آدم چقدر از زاویه نگاه من دور است. حرفی نمی‌زنم... وقتی که عشق برایش از قشنگی جی‌اف شروع می‌شود و به ارضای نیاز به فلان غریزه‌اش می‌رسد... دیگر چه می‌شود گفت؟ و لابد هیچ‌وقت هم نشده که کسی را برای چیزی غیر از اینها بخواهد...

نه حرفی نمی‌زنم. سر و ته مکالمه را هم می‌آورم و خداحافظی می‌کنم اما ذهنم درگیر شده ‌است. دارم به تعریف خودم از عشق فکر می‌کنم و اینکه کدام قسمت عشق است که همیشه مرا غرق در هیجان خودش کرده‌است؟

شاید برای من عشق حسی بوده که با آن توانسته‌ام خودم را بیشتر بشناسم... آخر من هروقت عاشق بوده‌ام مجبور شده‌ام که به درون خودم بپردازم... آدم عاشق که می‌شود انگار شفاف هم می‌شود. فرصتی پیدا می‌کند که نگاهی بکند به شهر درون خودش..... آنوقت است که در خودش آدمهایی را کشف می‌کند که بی‌صدا در آن شهر زندگی می‌کنند و به سادگی رو نشان نمی‌دهند... اما عاشق که می‌شوی یکی یکی پیدایشان می‌شود ... از هزار توی درونت بیرون می‌آیند و جلوی چشمت می‌نشینند. ترا با خودشان می‌کشانند به دنیای خودشان و تو هر ساعت به آب و رنگ یکیشان وا می‌دهی... آنوقت است که می‌فهمی هر آدمی می‌توانی باشی... هر آدمی ممکن است بشوی...و این به‌خیالم همان هنر عشق است.

یادم هست اولین بار که عاشق شدم از زیادی مریم های درونم جا خوردم. از پیدا شدن بعضی‌هاشان توی دلم خجالت ‌کشیدم. به خاطر بعضی‌هاشان خودم را تحسین کردم و به خاطر چندتاییشان هم از خودم بدم آمد...

مریم های جورواجور درون من، مریم های ناشناس، که وقتی عاشق باشم از لایه‌های درونم بیرون می‌آیند. مثلن آن مریمی که همیشه نگران است. نگران خودش، نگران عشقش... یا آن مریمی که دلش برای عشقش می‌تپد آنهم زیاد و مهربانی از قلبش می‌چکد. یا آن مریم بلایی که گاهی دلش بوسه می‌خواهد و دستهای مهربان ... و عشوه می‌ریزد که عشقش تحسینش کند... مریمی هم هست که خجالتی است و همیشه پشت مریمی پنهان می‌شود که با کسی شوخی ندارد... مریمی هست که مغرور است و غرورش را از هر کسی بیشتر می‌خواهد. و در کنارش مریمی زندگی می‌کند که به خاطر عشقش غرورش را دور می‌اندازد....

همه این مریم‌ها آدمهای درون من هستند اما وقتی پیدایشان می‌شود که عاشق باشم. می‌روند توی جلدم و از من هزار جور آدم می‌سازند... وقتی عاشق نیستم اما فقط یک مریم هست. همین مریمی که همه می‌شناسند... همین مریمی که اینجا می‌نویسد... همین مریمی که گاهی تکراری می‌شود و روزمره و خاک گرفته...

من برای همین‌ها عشق را دوست دارم. برای کشف خودم... برای کشفی که مثل بیرون کشیدن سفالینه‌های قدیمی مرموز است و  پر هیجان و بوی زندگی می‌دهد. اصلا به گمانم من عشق را برای  همین عطر سرشار از زندگیش دوست دارم ... برای همین روزمره نشدن... برای همین خاکستری نماندن...


 
 
فکرهای آشفته ی من و شاید هم تو ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

سرت را که روی شانه‌ام می‌گذاری، مرا پر می‌کنی از بلاتکلیفی غریبی که نمی‌توانم ندیده‌اش بگیرم. دلم پر می‌شود از دلهره‌ای که شاید ترکیبی باشد از دلتنگی‌های خودم، نگرانی‌هایم برای تو و ترس برای هردومان... ترس آشنایی که رهایم نمی‌کند. در هیچ حالی... حتی وقتی سرت را روی شانه‌ام گذاشته‌ای. ترسم مثل خون توی رگهایم می‌گردد و دستهایم را سرد می‌کند. دستهایم یخ می‌زند و سرما دلم را می‌لرزاند... و مرا یاد برگ زرد و خشکی می‌اندازد که در سرمای پاییز بر روی شاخه‌‌ بلرزد...

زانوهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام و سرم را خم می‌کنم رویشان. خودم را مچاله می‌کنم که گرم بشوم اما نمی‌شود. بلند می‌گویم «سردم شده...» صدایم فضای خالی بین زانوها و سینه‌ام را پر می‌کند و توی گوشهایم می‌نشیند. بازویت را دور شانه‌هایم حلقه می‌کنی و مرا به خودت نزدیکتر می‌کنی. بی‌فایده است. خودم می‌دانم که از ترس اینطور یخ زده‌ام... می‌دانم فضایی که تویش مچاله شده‌ام مال من نیست و همین نمی‌گذارد گرمای بودنت حالم را بهتر کند...

سرم را به شانه‌ات تکیه داده‌ام و فکر می‌کنم. توی فکرهایم مدام ذهنم و قلبم از همدیگر جا می‌مانند. از خودم هم جا می‌مانند.... از این فضا، ازتو و از دستهایت هم. حتی از گرمای شانه‌ات که شقیقه‌ام را گرم کرده است... خیره نگاه می‌کنم به جایی نامعلوم و گوش می‌دهم به صدای نفسهای ناآرام تو و حرفهای آشفته ذهنم که بلند در گوشم تکرار می‌شوند و من می‌دانم که چقدر راست هستند. به ذهنم حق می‌دهم که اینطور آشفته باشد... چون پریشانی فکر تو را در میان این تجربه‌های تازه‌ات می‌بیند و  می‌شناسد. و خوب می‌داند هیجان تو هرچه باشد تنها جرقه‌ایست که دیری نخواهد پایید. خاموش می‌شود... و خاطره خواهد شد مثل نور رقصان فشفشه‌های روی یک کیک تولد ...

جرقه‌های چشمگیر و خاموش شدنی اما دیگر برای ذهن سرد یخ زده‌ی من هیجانی نمی‌سازند. به گره انگشتانمان نگاه می‌کنم که ماندنی نیست و گرمای میانشان ذوق زده‌ام نمی‌کند. و تو فکرش را هم نمی‌کنی که گرمای دستانت تنها خالی روزگاری را به یادم بیاورد که دارد بدون مهربانی دستهای ماندنی می‌گذرد...

حضور من در کنار تو یا حضور تو در کنار من اصلا چه فرق می‌کند؟..... هر دو مثل پوشیدن لباس نویی است در اتاق پرو یک مغازه . لباسی که زیباست اما می‌دانی که آنرا نمی‌‌پوشی که بخری. تنها می‌پوشی که زیبایش را در تنت تماشا کنی. زیباست اما برای تو نیست. تمام شدنی‌است... درش می‌آوری، می‌گذاری و می‌روی و شاید هم تا انتهای خیابان به زیباییش فکر کنی. شاید هم تا انتهای همان روز ... اما فقط همین و فراموشش می‌کنی... چون ماندنی نیست...

و این فکرها مرا پر از ترس می‌کند. ترس آشنایی که رهایم نمی‌کند. در هیچ حالی... حتی وقتی سرم را روی شانه‌ات گذاشته‌ام و دستهایم را گرفته‌ای که گرمشان کنی...

 

 


 
 
هر عطری هم بود برای من ماندنی می‌شد ... مثل خودت...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤
 

توی تاکسی که می‌نشینم  بوی بودنت مشامم را پر می‌کند. فضا پر است از بوی عطر مردانه‌ای که مرا می‌برد به دنیای خاطره‌هایی که حالا خیلی دورند. اما به اندک بهانه‌ای نزدیک می‌آیند. آنقدر نزدیک که مستشان بشوم...

فضا پر است از بوی عطر مردانه‌ای که با هم خریدیمش... توی یکروز ابری مثل امروز. از یکی از آن عطر فروشی های خیابان وزرا... هیچ یادت هست؟ 

تو داشتی با فروشنده روی قیمت گران عطرها چانه می‌زدی و من غرق تماشای شیشه‌های بزرگ عطر تبلیغاتی، عطر رها در فضا را مزه مزه می‌کردم. و به این فکر می‌کردم که اگر هر عطری مال یک نفر بود حالا اینجا چند نفر ایستاده بودند؟  و داشتم به حرفهای فروشنده گوش می‌کردم که می‌گفت" هر آدمی عطر خودش رو داره مطمئن باشید که این عطر، عطر شماست." بعد فکر کردم یعنی می‌شود کسی را از میان دیگران با بوی عطرش پیدا کرد؟

شیشه‌ی عطر را زیر بینی‌ام گرفتی و گفتی "به نظر تو بوی این عطر موندنی هست؟ " بوی عطر با نفسم درهم شد و در مشامم نشست. گفتم " به نظرم زیاد می‌مونه. دوسش دارم. " و فروشنده گفت" باور کنید بوی این عطرو می‌شه از وسط صد تا عطر دیگر راحت تشخیص داد." و من جا خوردم از نزدیکی حرفش با ذهنم... و تو همان عطر را خریدی... همان عطری که من همیشه می‌توانم بویش را از میان هزار عطر هم تشخیص بدهم.

فروشنده راست می‌گفت... بوی عطرت ماندنی بود. هنوز هم بعد از اینهمه وقت برایم یادآور تو است و هنوز هم اگر جایی حسش ‌کنم قلبم تند می‌زند و چشمهایم بی اختیار  دنبال تو می‌گردند... دنبال بودنت که حالا همیشه از حجم حضورت خالیست... و بوی این عطر اما باز دری شده است که مرا ببرد به دوردست خاطره‌ها...

هوای امروز هم ابریست و فضای این تاکسی پر است از بوی عطرت که ذهنم را مهربان در آغوش گرفته است. سرم را به شیشه ماشین تکیه می‌دهم و خودم را می‌دهم به دست موج دلتنگی که مرا با خودش ببرد به جایی دورتر از خالی‌ی اکنون این روز ابری ... کاش این تاکسی هیچ‌وقت به مقصد من نمی‌رسید...

وای که تو نمی‌دانی دلتنگی برایت تا شب چگونه دیوانه‌ام خواهد کرد... کاش می‌دانستی... کاش می‌دانستی.


 
 
تنهایی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
 

نمی‌دانم چه حکایتی است که بینندگان بلاگم را یکهو پر کشیده‌اند. قبل تر که می‌نوشتم دلم خوش بود که کسانی هستند که گوش بدهند به سادگی حرفهای دلتنگی این صفحه...

خوب توی این روزگار وانفسا که هر کسی غم آب و دان خودش را دارد اینهم غنیمتی است که دوستانی باشند که گوش به حرف دل آدم بدهند. اما نمی‌دانم چه شده که اینروزها دکان ما بی مشتری مانده. ما هم که هی می‌رویم و می‌آییم و نگاه می‌کنیم که ببینیم کسی یادی نکرده از ما و دلنوشته‌هایمان و می‌بینیم هیچ که هیچ... آسمان صفحه ما هم شده حکایت آسمان روزگارمان . روز بروز خالی تر می‌شود از هرچه ستاره‌ی دلخوشی...

هراز گاهی اما دو یا سه دوست قدیمی سری می‌زنند و می‌روند.  اینست که دارم به این روزگار تنهایی نا مراد ایمان می‌آورم کم کم. که وقتی چترش را پهن می‌کند روی سر  کسی تمام دنیاهایش را پر می‌کند. حتی دنیای مجازی این صفحه بلاگ با دوستان پر لطف دور و نزدیکش را ....

امان از این چتر تنهایی که دارد توی جسم و روح زندگی ما حک می‌شود و خیال رفتن هم ندارد که ندارد...

 


 
 
دست... اشک... نوازش؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
 

دستهای یخ کرده‌ام را توی دستهایت می‌گیری و توی چشمهایم نگاه می‌کنی. دستهایم را جلوی دهانت می‌گیری و ها می‌کنی. آرام می‌گویی "چقدر یخ کردی؟" مهربانی صدایت دلم را تکان می‌دهد...مهربانی صدایت مرا یاد آنوقتهایمان می‌اندازد. یاد آن روزهایی که من و دستهایم در کنارت اینطور بلاتکلیف نبودیم....

اینروزها دستهایم از همیشه سرگردان ترند. دلم و دستهایم و تمام روزگارم  مثل کوله بار سنگینی شده‌است که نه می‌توانم روی زمین بگذارمش و نه توانی برای کشیدنش در من مانده است. سرت را خم کرده‌ای روی دستهایم و داری گرمشان می‌کنی. به انبوه موهایت خیره‌ام و از حس گرمی که بودنت بعد از مدتها در من رها کرده جا خورده‌ام. به دلم فکر می‌کنم که از تنهاییش می‌ترسد و خسته است اما دیگر امیدی به تو ندارد. به مغزم فشار می‌آورم که یادم بیاید آخرین باری که اینقدر مهربان بوده‌ای کی بوده است؟

دستم را توی دستت نوازش می‌کنی و آرام و با لبخند می‌پرسی "از چی ناراحتی؟ نمی‌خوای برای من حرف بزنی؟" بغض راه گلویم را می‌گیرد و حرف زدنم را سخت‌تر می‌کند. نمی‌توانم بگویم که از تنهایی لعنتی‌ام می‌ترسم. نمی‌توانم بگویم که مدتهاست که بودنت خالیست و حالا دلم مثل کودکی در سرمای حسرت بودنت مچاله شده است.  نمی‌توانم بگویم چون اینقدر حرف نزده‌ام که دیگر نمی‌دانم از کجا می‌شود حرفها را شروع کرد یا اصلا چه حرفهایی را می‌شود گفت؟ نمیتوانم بگویم چون همین فکرهایی که تمام مدت رهایم نمی‌کنند، اگر قرار بشود گفته شوند مثل یک مشت سایه ترسان خجالتی پشت پرده‌های ذهنم جا خوش می‌کنند و بیرون نمی‌آیند که بر زبانم جاری بشوند... نمی‌توانم بگویم که دلم را با خودت غریبه کرده‌ای و حالا دلم خودش را از تو نمی‌داند. نمی‌توانم بگویم که  حالا برای من رهگذری هستی که منتظرم توی یکی از این روزها اتفاق عبورت از خیابان تنهایی‌ام به انتهای خودش برسد.

حرفی نمی‌زنم و ناتوان نگاهت می‌کنم. چشمهایت منتظرند و نگاهت نگران... سرم را روی شانه‌ات می‌گذارم و چشمهایم را می‌بندم تا اشک لای مژه‌هایم سرگردان شود و دیرتر بریزد. حرفی نمی‌زنی آرام موهایم را نوازش می‌کنی و من فکر می‌کنم به اینکه چند وقت است که این بودن مهربان معجزه‌گرت را از من دریغ کرده‌ای؟ و دلم می‌گیرد برای ترسی که توی دلم انباشته شده و به این راحتی‌ها تمام نمی‌شود...

 


 
 
خوب فازمان یکی نیست دیگر...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩
 

دلم می‌خواست که می‌شد با هم حرف بزنیم. دلم می‌خواست به قول امروزی ها فازمان یکی بود. اما نیست. هیچ وقت هم نبوده است. هیچ وقت هم نخواهد شد....

نمی‌دانم این خوب است یا بد؟ نمی‌دانم این از خوشانسی ماست یا از بد اقبالی‌مان .... هرچه هست گاهی از دست این فازهای ناجورمان دلتنگ می‌شوم. آنوقتهایی که دلم می‌خواهد برایت حرف بزنم و تو گوش کنی. مهم نیست که حرفی هم بزنی یا مرا تایید بکنی یا نه. فقط شنیدنت حالم را خوب می‌کند. و نمی‌شود اما برایت حرفی زد. چون این فازهای نا جورمان حرفهای ساده را یک جور دیگر ترجمه خواهد کرد...خوب چه می‌شود کرد این هم توقع من بوده توی همه این سالها. اصلا شاید مهم ترین توقعم... اما گاهی فکر می‌کنم من خودم در ازایش چه کاری کرده‌ام یا می‌توانم بکنم؟ بعد اینقدر این سئوال بزرگ می‌شود توی ذهنم که فکر می‌کنم واقعا من هیچ وقت بدردت خورده‌ام؟... اینجور وقتها دلم از خودم می‌گیرد. حالم بد می‌شود و ای بفهمی،نفهمی از خودم بدم می‌آید... اینست که فراموشش می‌کنم و حرفی نمی‌زنم. می‌شوم همان آدم نق نقویی که هستم. همان آدمی که همیشه اولویت‌هایش را با هم قاطی می‌کند. همان آدمی که عذاب وجدانش را یک جایی می‌گذارد که کمتر ببیندش. همان آدمی که همیشه یک توقعی دارد... برای همین چیزهاست که خودم هم گاهی پایه خودم نیستم. برای همین چیزهاست که اشکم زود راه می‌‌افتد... برای همین چیزهاست که ...

نمی‌دانم شاید باید از توقعاتت با من حرف بزنی. شاید باید بگویی که چه کاری بکنم اصلی‌ترین توقعت را پر کرده‌ام. خوب اگر نتوانم چیزی را برایت برآورده کنم، حداقل توقع لعنتی‌ام از تو را دور خواهم انداخت... و این هم خودش کلی کار است برای حل خیلی چیزها...

آخ که اگر فازمان یکی می‌شد شاید این حرفها گفتنشان لازم نبود. حیف که یکی نیست. هیچ‌وقت هم یکی نخواهد شد.... همین است که من مانده‌ام با همه این سئوالهای پیچیده‌ی به ظاهر ساده. مانده‌ام با همه حرفهایی که نه گفتنش از من دردی را دوا می‌کند و نه شنیدنش از تو...


 
 
...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٦
 

به دیوار تکیه می‌دهم، سردی دیوار پشتم را می‌لرزاند. خیره می‌شوم به دستهای زنی که روبرویم ایستاده است و دارد یک پاکت چیپس را برای دخترکش باز می‌کند. دخترک آنقدر سرخوش است که اشک را توی چشمهای مادرش نمی‌بیند. من اما می‌بینم. و لرزش دستهایش را و نگاه بی‌قرارش را که مدام از این سو به آن سو می‌دود...

نگاهش می‌کنم و دلم برای آنهمه اندوهش می‌گیرد بی‌آنکه بشناسمش. بی‌آنکه بدانم رنج تلخش از چیست. اما نگاهش یک طوریست که دل آدم را تکان می‌دهد. اشکش را هراز گاهی با گوشه شالش پاک می‌کند و با صبر و حوصله موهای بور دخترکش را نوازش می‌کند. به دستهایش نگاه می‌کنم و حس می‌کنم دخترکش را طوری نوازش می‌کند انگار  که آخرین نوازش است.... کودک اما بی‌خیال با دهان پرش حرف می‌زند و سرگرم است.

 نگاهشان می‌کنم. سرش را بلند می‌کند و نگاهش توی چشمهایم می‌نشیند.. آرام می‌پرسم مشکلی پیش اومده؟

از جایش بلند می‌شود و می‌آید کنارم می‌‌نشیند. اشکش را پاک می‌کند و دخترش را روی پاهایش می‌نشاند و نوازشش می‌کند...

آرام می‌گوید" از پیش دکتر می‌یام خانم. بهم گفت بچه‌ام سرطان خون داره." و اشک می‌دود میان چشمهای مشکی‌درشتش ک از زیادی گریه قرمزند. زبانم بند می‌آید... ذهنم جا می‌خورد ...

به دخترک نگاه می‌کنم و مو‌های بور بافته‌اش. به دستهای مادرش که طوری دور تن کودک حلقه شده‌اند که گویی قرار است در برابر هر خطری محافظتش کنند. دستم را آرام روی دستهای زن می‌گذارم و انگشتانش را توی دستهایم می‌گیرم و فشار می‌دهم. تنها کاریست که به فکرم می‌رسد که می‌شود کرد... دستم را در دستانش می‌گیرد و سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و اشکهایش رها می‌شوند روی صورتش...

حرفی ندارم که بزنم. به خودم فکر می‌کنم و اندازه محدود تحملم برای رنجهایم. به اینکه چقدر طول می‌کشد تا اینطور رنجها توی سینه جاگیر شوند؟

هق هق گریه زن با صدای کودکانه دخترک که دارد برای خودش قصه می‌گوید توی گوشم می‌آمیزد. به خیالم می‌آید که من اینقدر کوچکم یا بعضی رنجها اینقدر بزرگ؟ و  سردرگم به اندازه اندوهی فکر می‌کنم که دارد قلب زن را در خودش مچاله می‌کند ...


 
 
ترس
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤
 

این روزها حال عجیبی دارم... می‌ترسم.

درست شده‌ام مثل کودکی که توی بازار مکاره گم شده است و هرچه می‌گردد اثری از مادرش پیدا نمی‌کند. برای آن کودک بینوا زنهای چادری همه از پشت شبیه مادرش هستند و مردها فقط تا جایی کمی بالاتر از زانو‌هایشان نگاهش را پر می‌کنند....و صورتها کابوسهای غریبه‌ای است که به سرعت می‌گذرند و ترس... ترس بی رحم وحشی تنها کسی است که دستهای بی‌پناهش را گرفته است و در شلوغی بازار به دنبال خودش می‌کشاند...

می‌بینی.... می‌ترسم. بیشتر از آنکه کسی بفهمد. بیشتر از آنکه بتوانی فکرش را بکنی...