دستهای نا آشنا

 
یک پست بی نام...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
 

دو تا کارت مهمان را از توی پاکت در می‌آوری و می‌گویی" تنهایی نیایی ها... بهت خوش نمی‌گذره. با یکی از این دوستای باحال و پایه‌ات بیا که به خاطرشون ما رو دیگه تحویل نمی‌گیری."

زهر کنایه‌ات را حس می‌کنم و به روی خودم نمی‌آورم. کارت عروسی را از دستت می‌گیرم و نگاه می‌کنم.  اسم دوتا از دوستانمان بالای کارت نوشته شده است. همراه با یکی از این شعر‌های معمول کارت‌های عروسی و آدرس محل جشن که خیلی گذری می‌خوانمش...

کارت را روی میز می‌گذارم و نسکافه‌ام را هم می‌زنم و می‌گویم " من فکر نکنم بیام. کارتهای مهمانشو ببر. زنگ می‌زنم می‌گم به بچه‌ها که نمی‌تونم بیام. بعدا می‌رم خونشون. "

یک ابرویت را با همان عادت همیشه‌ات بالا می‌بری و می‌گویی " چرا اونوقت؟"

نسکافه ام را مزه مزه می‌کنم و می‌گویم " آدرسشو خوندی دیگه؟ خوب پرسیدن نداره. چه جوری باید تا اون سر دنیا  بیام و برگردم؟ "

می‌خندی. خنده‌ات به نظرم کمی عصبی می‌رسد. پرسشگرانه نگاهت می‌کنم. می‌گویی " خوب خنده داره. بگو اون آقای محترمی که همراهیتون می‌کنن ماشین بیارن دیگه." بازهم کنایه زده‌ای و می‌دانم که دلت می‌خواهد جوابت را بدهم. اما باز هم حرفی نمی‌زنم....

فقط نگاهت می‌کنم و می‌گویم "خوب فرض می‌کنیم ایشون ماشین ندارن. پس می‌بینی که نمی‌تونم بیام."

"چی... ماشین نداره. واقعا که..... آخی."

نمی‌دانم من و تو، توی این مکالمه‌ی بی‌سر و ته‌مان از کدام آقای محترم حرف می‌زنیم. نمی‌دانم توی خیالاتت چه چیزهایی بریده‌ای و دوخته‌ای. نمی‌دانم تمام نبودن‌هایم را با چی و چطور تفسیر کرده‌ای. اما توضیحی نمی‌دهم .. برایم مهم نیست...

.

ساکتی و با یک حالت نا آرام روی میز ضرب آرامی گرفته‌ای. به شکلات‌ها نگاه می‌کنی و کارت عروسی و می‌دانم که هیچ کدامشان را نمی‌بینی. حواست جای دیگریست ...

 می‌گویم" این شکلات ها خیلی با حالن. نخوری از دستت رفته‌ها."

نگاهم می‌کنی و می‌گویی" بی‌خیال طرف. می‌خوای با هم بریم عروسی. می‌آم دنبالت. بعدم با بچه‌ها برمی‌گردیم. خودم هم آخر شب می‌رسونمت. منم تنهام... دلم نمی‌خواد تنها برم...بدون تو هم که به من خوش نمی‌گذره. حالا میآی؟ "

و همانطور منتظر نگاهم می‌کنی. نگاه منتظرت آشفته‌ام می‌کند. اینجوری که نگاهم می‌کنی "نه" گفتن برایم سختتر می‌شود. سرم را پایین می‌اندازم. فنجان‌ها را توی سینی می‌گذارم و آرام می‌گویم " نه. نمی‌تونم بیام. دلم نمی‌خواد بیام. اصلن حسش نیست.. می‌دونی که خیلی هم تو این‌جور عروسی‌ها راحت نیستم. "

.

یک ساعتی هست که رفته‌ای، اما بوی ادکلنت هنوز توی اتاق سرگردان است. روی مبل می‌نشینم و ذهنم را رها می‌کنم تا آرام بشود. تصویرت وقتی که از ماشین گران قیمت جدیدت حرف می‌زدی جلوی چشمم می‌آید و آن نگاه پر از تحقیرت، وقتی که ماشین نداشتن دوست احتمالی تازه‌ام را مسخره می‌کردی.... به تصور مضحک که از من داری فکر می‌کنم و اینکه چقدر دور از من است... آنقدر دور که انگار که هیچ وقت مرا ندیده باشی....

 پنجره را باز می‌کنم. هوای تازه و سرد اتاق را پر می‌کند. سرمای هوا حالم را بهتر می کند. خوشحالم که " نه" را گفته‌ام... خوشحالم که رفته‌ای. هم از اینجا و هم از روزگارم. نفس عمیقی می کشم و در نهایت آرامش خیره می شوم به کلاغ سیاه نشسته روی خالی شاخه های درخت پای پنجره. و حس خوب آرامش با سرمای هوا پوستم را مور مور می کند...


 
 
برای تولد تویی که اینهمه دوستت دارم....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
 

وسط شلوغی جمع ساده‌ و دوستانه‌مان، توی نور فشفه‌های روی کیک، روبرویت ایستاده‌ام و به تو نگاه می‌کنم که توی دوربین علی لبخند می‌زنی...

توی چشمهایت برق شادی نشسته و من نمی‌دانم چرا یاد آنروزی می‌افتم که تو خجالتی و سر به زیر آمدی توی کارگاه ساخت تیزر همایش آی تی و خودت را به من معرفی کردی. گفتی قرار است با ما کار کنی و از همان روز شدی همکار خوبی که حالا برایم فقط یک همکار نیست.

من ایستاده‌ام درست روبروی تو و دارم به روزهای شش سال دوستیمان نگاه می‌کنم. به همه‌ی آن روزهای خوبی که با هم کار کرده‌ایم. همه‌ی آن ساعتهای خوبی که در کنار هم طرح می‌زدیم. به تمام آن طرحهایی که با هم اجرایشان کرده‌ایم. برایشان ذوق کردیم و تحویل مشتریهایمان دادیم...
یاد تمام آنروزهایی می‌افتم که با هم از سر کار به خانه برمی‌گشتیم و توی راه حرف می‌زدیم. آنروزهایی که تویشان با هزار شور و شوق دفتر کارمان را ‌ساختیم. روزهایی که با استرس برای تحویل کار تا دیر وقت کار می‌کردیم. روزهای خوبی که تویشان گفتیم، خندیدیم، دعوا کردیم، قهر کردیم و آشتی. یاد همه‌ی مشکلاتی می‌افتم که با هم تقسیمشان کردیم و توی همه‌ی آنها تو با اخلاق خوبت، صبورانه با تلخی اخلاق بد من کنار آمده‌ای و مرا شرمنده کرده‌ای...

به لبخندت نگاه می‌کنم و حس می‌کنم که مدتهاست برای من چیزی بیشتر از یک همکار خوب و یا یک دوست صمیمی هستی. راستش بیشتر از این حرف‌ها دوستت دارم... تو بیشتر برادر کوچک مهربانی هستی که قبل از تو نداشته‌ام... برادر کوچک مهربانی که توی همه‌ی روزهای بد و خوب این شش سال کنار من بوده و  چقدر دلم می‌خواهد همیشه بماند.

نمی‌دانم این حرفها را قبلا هیچ وقت گفته‌ام یا نه؟ اما به بهانه‌ی تولدت هم که شده دلم می‌خواهد بگویم برای من عزیز تر از آنی هستی که فکر می‌کنی یا حتی به نظر می‌رسد... دلم می‌خواهد بدانی که از صمیم قلب برای همه‌ی صمیمیت گرم و پر لطفت ممنونم.

به بهانه‌ی تولدت می‌گویم که دلم می‌خواهد همیشه پر باشی از لبخند، امید و عشق و سر بلند بمانی...


 
 
شب عید...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩
 

گوشی را که برمی‌دارم حس می‌کنم صدایت با همیشه‌اش فرق دارد. داری سعی می‌کنی که عادی حرف بزنی. عادی بگویی که توی خیابان زمین خورده‌ای و لبت پاره شده و باید بخیه بخورد. سعی می‌کنی عادی حالی من کنی که نباید بترسم اگرچه می‌دانم اوضاعی که از آن حرف می‌زنی آنطورها که می‌گویی عادی هم نیست...

.

توی ماشین کنارت نشسته‌ام و به تلاشت برای عادی جلوه دادن همه چیز نگاه می‌کنم. صورتت را با باند پوشانده‌ای و من می‌دانم که ترسیده‌ای. می‌دانم که درد داری. می‌دانم که از شدت هیجان سردت شده. می‌دانم که خسته‌ای... به همه اینها فکر می‌کنم فقط اما نگاهت می‌کنم و به شوخی‌های تو و دوستت لبخند می‌زنم. تلاشم برای نگران نبودن بی‌فایده است. توان و حوصله‌ای برای تظاهر ندارم. نگرانت هستم. نگران چیزهایی که زیر باند مخفی هستند و من هنوز نمی‌دانم چقدر ممکن است که بد باشند...

.

روی تخت نشسته‌ای و با دوستت حرف می‌زنی. دکتر گفت که فک و بینی‌ات سالم است اما صورتت بخیه لازم دارد. چانه‌ات ورم کرده و کبود است. اما جلوی دوربین موبایل ژست می‌گیری که بگویی همه چیز کاملا عادی است. ترسیده‌ای.... می‌دانم. ته چشمهایت ترس و هیجان آنی نشسته است. می‌دانم ترست را نگه داشته‌ای برای شب وقتی که می‌خواهی بخوابی. برای وقتی که تنها می‌شوی. برای وقتی که اتاق تاریک است و تو  دیگر نگران ترسیدن کسی نیستی...

من اما نترسیده‌ام. فقط مثل مادری شده‌ام که خودش را در قبال زمین خوردن بچه‌اش  مقصر بداند. دلم می‌خواهد بغلت کنم و بگویم نگران من نباش. نترسیده‌ام. آنقدرها که فکر می‌کنی نترسیده‌ام.... فقط نگرانت شده‌ام. کمی بیشتر از همیشه. فقط کمی بیشتر از همه آن وقتهایی که می‌آیم توی اتاق و چشمها و بینی سرخت می‌گویند که گریه می‌کرده‌ای...

.

تو توی اتاق بخیه هستی و من توی سالن انتظار نشسته‌ام. دوستت مدام با من حرف می‌زند که سرگرمم کند. ذهنم اما پریشان است و  حتما موج پریشانی‌اش  در چشمهایم نشسته است... به جای بخیه‌ها روی صورتت فکر می‌کنم. به صورتت که حالا ورم کرده است. به دردی که روزهای بعد خواهی داشت... نمی‌دانم چرا اما بی‌اختیار به رفتنت فکر می‌کنم. به اینکه اگر یک جای دیگر این دنیا تنها بودی توی چنین وضعی، حالت بهتر بود یا بدتر... به اینکه  حضور من با آنهمه پریشانی توی چشمهایم هیچ فایده‌ای هم برای حال امروزت داشت؟

به تو فکر می‌کنم که چقدر دوستت دارم. آنقدر زیاد که بی‌شک حاضرم بجایت تمام درد و ترس و رنج و دلهره‌‌ی حالایت را یک جا تحمل کنم. به این فکر می‌کنم که تا خوب شدنت دیوانه خواهم شد...  و دوباره جای بخیه‌ها روی صورتت  ذهنم را بهم می‌ریزد...

.

کار بخیه زدن تمام شده است. خدا را شکر می‌کنم که به خیر گذشته است. که همه چیز آنقدر خوب است که تو می‌توانی حرف بزنی. بخندی و از همه مهمتر حالا با من به خانه برگردی... ترس و پریشانی‌ام دارد آرام آرام جایی در عمق وجودم رسوب می‌کند. می‌دانم که حالا نگاهم آرام تر است... تو هم آرامتری... اتفاق به خیر گذشته است و شب عید ما شروع شده است...


 
 
رنگ... رنگ تند خاطره‌هایی که...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧
 

توی فضای نیمه تاریک کافی شاپ، روبرویم نشسته‌ای و با فنجان قهوه‌ات بازی می‌کنی. مدام روی صندلی‌ات جابجا می‌شوی. گاهی هم سرت را بالا می‌آوری و نگاهم می‌کنی. نگاهت اما پراست از حرف. حرفهایی که نگفتنشان دارند اذیتت می‌کنند و حتما نمی‌دانی چطور باید گفته بشوند...

هر بار که سرت را بلند می‌کنی، توی چشمهایت خیره می‌شوم. ساکت نگاهت می‌کنم و حرفی نمی‌زنم. وقتی هم که نگاهم نمی‌کنی خودم را با ته مانده کیک توی بشقابم سرگرم می‌کنم.

حس عجیبی دارم. فضای این کافی‌شاپ مرا می‌برد به یک خاطره‌ی دوری که درست نمی‌دانم چیست. تصویر مبهمی است که جلوی چشمم می‌آید و می‌رود. چیزی مثل سایه‌ی محو رنگی که از روی بوم پاکش کرده باشی. اثری که ناچاری زیر هزار لا رنگ تازه پنهانش کنی و می‌دانی بعدها هیچ کس نخواهد فهمید که کدام رنگ بوده است که در موج پشیمانی‌ ذهنت پاکش کرده‌ای...

می‌دانی، به خیالم خاطره‌ها هم رنگ داشته باشند. مثلا آن خاطره‌‌هایی که توی اولین‌های آدم‌ها ساخته می‌شوند، همیشه رنگهای تندی دارند. از آن اولین‌هایی حرف می‌زنم که آدم در آنها، عمق لحظاتش را با کس دیگری شریک می‌شود. لحظه‌هایی که در سادگی‌ مرموزشان جذبه خاصی برای بودن کس دیگری وجود دارد... یک چیزهایی مثل حس اولین قدم زدنت با کسی که دوستش داشته‌ای یا حس اولین باری که دستش را توی دستت گرفته‌ای. یا احساس آن وقتی که برای بار  اول بغلش کرده‌ای و از گرمای دلچسب تنش هیجان زده شده‌ای...

همیشه توی این لحظه‌ها خاطره‌هایی ساخته می‌شوند که مثل تاش یک رنگ تند روی بوم ذهن می‌نشینند، و تا همیشه هم می‌مانند... بد و خوب این ثانیه‌ها زیاد مهم نیست. مهم حسشان است. حسی که  توی ذهن می‌سازند... بعضی وقتها اما بعد از مدتی رنگ تندشان ذهن آدم را دیوانه می‌کند. بیچاره می‌‌شوی از حضورشان بر سفیدی ذهن که از پشت هر اتفاقی پیداست. آنوقت است که مجبور می‌شوی پاکشان کنی. پاک کنی که زندگی‌ات رنگ عادی خودش را بگیرد ... و پاک می‌کنی. اما ذهنت دیگر مثل اول سفید نمی‌شود، همیشه سایه‌اش همانجا می‌ماند. سایه‌ای که هیچ وقت دیگران نمی‌دانند چگونه زیر خروار خروار خاطره‌ی تازه پنهانش کرده‌ای. اما خودت، خوب می‌دانی که هست. همیشه همانجاست روی صفحه ذهنت.

برای من که اینطوری بوده‌ است. بعضی خاطره‌ها را از روی ناچاری‌ام پاک کرده‌ام. اما همیشه اتفاقات ساده‌ای هستند که اثرشان را به یادم بیاورد. چیزی مثل همین اتفاق ساده که اینجا روبروی تو توی فضای نیمه تاریک و دودآلود این کافی‌شاپ دنج نشسته‌ام و به چشمهایت نگاه می‌کنم. به نگاهت خیره می‌شوم و به آن رنگ تند پر هیجانی فکر می‌کنم که زمانی خودم از صفحه ذهنم پاکش کرده‌ام و سایه‌اش اما برای همیشه مانده است. همانجا روی صفحه سفید ذهنم...

تو هنوز هم با فنجانت بازی می‌کنی و حرفی نمی‌زنی... و من فقط به حرفهای چشمهایت گوش می‌کنم و به رنگ تندی فکر می‌کنم که همین حالا با حرفهای نگاهت داری روی ذهنم مینشانی ....

تو می‌گویی روزی می‌رسد که ناچار بشوم دوباره همه چیز را پاک کنم؟؟؟


 
 
یک نوشته قدیمی ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
 

یک قطره درشت اشک از چشمم می‌چکد و درست می‌افتد روی حرف ( ام ).... و من نگاهش می کنم.
به حرف (ام ) خیره می‌شوم که حالا نصفش درشت‌تر شده است. هوا ابری است و نور اتاق رنگ دلگیری دارد ....
بلند می‌شوی می‌آیی کنارم آرام می‌نشینی و نگاهم می‌کنی. می‌دانم که داری مهربان نگاهم می‌کنی... این را هم می‌دانم که دلت می‌خواهد حرف بزنی.... اما فقط نگاهم می‌کنی. فقط نگاهم می‌کنی و صدای آرام نفسهایت تکرار می‌شوند.
دارم فکر می‌کنم که مهربان نگاه کردنت را دوست دارم و شاید اگر چشمهایم خیس نبود اگر بغض گلویم را پر نکرده بود حتما من هم نگاهت می‌کردم. شاید حرفی هم می‌زدم . اما .....

دستت را جلو می‌آوری موهایم را از جلوی صورتم آرام کنار می‌زنی و لبخند می‌زنی.....
به حرفهایی فکر می‌کنم که حالا می‌توانستی بگویی. به حرفهایی که شاید منتظر مانده ای تا ازمن بشنوی ..... به لحن صدایت وقتی که مهربان است.
حرفی نمی‌زنم و به لحن صدایت فکر می‌کنم. وقتی صدایت مهربان است به نظرم رنگش تغییر می‌کند. انگار که در میان عکسهای سیاه و سفید تارو قدیمی با آدمهای جدی و عبوس عکسی پیدا بشود رنگی، شفاف و پر از لبخند.....
و دلم می‌گیرد از اینکه حرفی نمی‌زنی. از اینکه من و تو همیشه حرفهایمان برای خودمان می‌ماند. از اینکه آن عکس شاد رنگی هیچ وقت پیدا نمی‌شود... دستت را دراز می‌کنی و آرام دستم را می‌گیری و فشار می‌دهی. دستهایت عرق کرده و مهربان است و گرم.

بغضم نرم می‌شود و با اشکهایم بیرون می‌ریزد..... به صدای آرام نفسهایت گوش می‌دهم و به حرف (ام) روی کیبورد خیره می‌شوم. تار دیده می‌شود وحالا قطره درشت اشک من تمامش را پوشانده است....


 
 
هوای دونفری...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩
 

دیروز و امروز هوا ابری بود. هوا که ابری می‌شود نمی‌دانم چرا اینقدر توی ذهنم پررنگ می‌شوی. جان می‌گیری و می‌آیی جلوی چشمم می‌نشینی. این نور خاکستری روشن روزهای ابری که می‌تابد روی شهر، من همه‌اش یاد آنروزهایی می‌افتم که با تو گذراندمشان. یاد آنروزهایی که هوا ابری بود و تو حتما تلفن می‌زدی و می‌گفتی" هوا رو ببین. دو نفری شده‌ها.... بریم بیرون؟؟ "

حالا اما هوا که ابری می‌شود دلم میگیرد. به یاد تو می افتم و هوای "دو نفری" آنوقتهایمان که تنها بهانه ساده‌ای بود برای دیدار بیشتر....

 دیروز عصر با بچه‌ها برای وقت گذرانی رفته بودیم سینما. برای دیدن فیلمی که فکر نمی‌کردم آنقدرها هم فیلم خوبی باشد. اما فیلم بدی نبود... داستانی بود در قالب طنز از پیرمرد عاشقی که بعد از سالها از دیار فرنگ برگشته بود و دلش می‌خواست با عشق دوران جوانیش زندگی کند.

توی یک صحنه فیلم پیرمرد به عشقش، عشق قدیمی پیرش گفت "یک زمانی همه دنیا تلاش کردند که من و تو مال هم نباشیم و موفق شدند...." و من نمی‌دانم چرا بی‌اختیار یاد خودمان  افتادم و همه روزهای با هم بودنمان که برای همیشه تمامش کردیم. و نمی‌دانی چقدر دلم برای خودم گرفت. دلم به جای تو هم گرفت و به این فکر کردم که تو هم شاید تمام این سالها را با یاد من زندگی کرده باشی. درست مثل من. درست مثل آن پیرمرد داستان. درست مثل همه آدمهای عاشقی که ناچارند فراموش کنند که یک جایی دلشان را جا گذاشته و گذشته‌اند که در ظاهر مثل دیگران زندگی کنند و باطن زندگیشان اما همیشه می‌شود یک مشت خاطره‌ی نخ نمای پوسیده که بعد از سالها مثل آدامس جویده شده دیگر برایشان شیرین هم نخواهد بود.

و من اما نتوانستم مثل همه آدمهای توی سالن به رنج ساده آن مرد و زن پیر بخندم چون به خوبی آنها میدانستم که اینطور وقتها فراموشی داروی کمیابی است و گذر زمان هم فقط خاطرات را آنقدر کهنه می کند تا نخ‌نما بشوند و جایشان را بدهند به حسرت. حسرت  آنهمه روزهای خالی پر از دلتنگی.

می‌بینی برای من و تو هم، تنها حسرت مانده است. حسرت همه روزهای ابری که هوایمان دور از هم "دو نفری" می شود بدون آنکه خالی تنهایی مان را بودن آن دیگری پر کند. و  کاش می‌دانستی که حالا کام ذهن من از طعم همه آنروزهایی که با این حس تلخ گذشته و میگذرد چقدر تلخ است.... دیگر هزار سال هم که هوا ابری بماند فرقی نمی‌کند. هوای من دیگر مثل آنوقتهای بودنت "دو نفری" نمی‌شود. و کسی چه می‌داند؟ هوای تو هم شای همینطور باشد...

و من امروز اما چقدر دلم هوای آفتابی می‌خواهد...

 

پانوشت: فیلمی که در موردش حرف زدم، فیلم خواستگار محترم است که در حال حاضر اکران می شود.


 
 
همانی که منم...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
 

ایستاده‌ام ساکت و خودم را توی شیشه تیره‌ی واگن مترو نگاه می‌کنم. به خطوط صورتم خیره مانده‌ام و فرم چشمها و ابروها و... همه چیز همان است که همیشه بوده است. همان چشمها با همان نگاه همیشه‌شان و همان اندوهی که ته‌ چشمها نشسته است و هیچ وقت تمام نمی‌شود..... ده سالی می‌شود که همین قیافه‌ام را دارم. قبل تر از آن تصویری که از خودم داشتم با این تصویر فرق زیادی داشت. گل خام بی‌رنگ و نقشی بود که باید عوض می‌شد. آنوقتها تصویرم از خودم موقتی بود. خیلی موقتی... مبهم بود و لرزان. و مثل تصویری که در آب یک برکه نقش می‌بندد مواج بود و پر حرکت. مدام روشن و تاریک می‌شد و با اندک موجی محو ...

اما حالا تصویرم ثابت است. تصویرم از "مریم رضائی" تصویر ثابتی است که دیگر زیاد تغییر نمی‌کند.  یادم نیست این تصویر از کجا با من همراه است. شاید از سالهای دانشجویی‌ام توی آن شهر دور... گاهی فکر می‌کنم به آن روزها که حالا اینقدر دورند از من و از خیالاتم... روزهایی که یک دوره‌ای همه زندگیم بودند. همه روزگارم... اما حالا خاطراتشان آلبوم کهنه‌ایست که به‌درد گاهی ورق زدن می‌خورد و بس...

یادت هست آنروز وقتی صبحانه می‌خوردیم گفتم " آنوقتها هیچ تصویری از "مریم" نداشتم... " این کشف همان موقع‌ام بود. همان وقتی که با تو نشسته بودم و از پنجره به آبی آسمان تازه باریده صبح خیره شده بودم و پهنه شیروانی‌های آلومینیومی غرق آفتاب تمام نگاهم را پر کرده بود. به خودم فکر کردم که قبل از زندگی در آن شهر دور هیچ کس مرا نمی‌شناخت. حتی خودم... سایه‌ای بودم که نبود. می‌آمد و می‌رفت اما نقشی نداشت. سایه بود تنها. یک سایه مبهم و تیره بدون هیچ خطی برای جدایی بخشهای گوناگون شخصیتم... سایه‌ای که ترکیبی بود از خودم و آدمهای دورو برم. طرح خامی‌بود از آنچه دیگران گفته بودند که باید باشم...

اما من توی آن شهر دور توی تمام آن ساعتهای تنهایی تمام نشدنی‌ام بود که خودم را شناختم.  توی تمام آن لحظه‌های غرق در بوی شور دریا و شکوه سرخ غروب خلیج بود که من آرام آرام تبدیل شدم به همین دخترکی که حالا  اینجا در واگن مترو خیره مانده است به تصویر خودش در تاریکی شیشه‌ها.....

سخت بود اما خودم را به هر زوری که بود کشف کردم. خودی که آنوقتها هیچ کسی نبود. همان دخترک غریبه‌ای که کسی مجال نمی‌داد تا بشود این آدمی که لااقل می‌داند کیست. یا می‌داند کی‌باشد بهتر است. آن روزهای گرم و تلخ بود که فرصتی شدند برای آنکه مریم امروز از پشت تمام پرده‌های هزار لایه درونش بیرون بیاید.

 آنروزی را که به خانه برگشتم تا بمانم هنوز یادم هست . وقتی که برگشتم آدم دیگری بودم. آدمی که به حالایم نزدیکتر بود تا کسی که روزی از آن خانه رفته بود تا توی شهر دیگری درس بخواند و آنقدر پدیده‌ی تازه‌ای بود که کسی ذوق درکش را نداشت چون با هیچ کدام از الگوهای سردرگم آدمهای خانه‌اش همگونی نداشت. کسی بود که دیگر " نه‌" های همیشه‌ی بی دلیل را نمی‌پذیرفت و برای خودش حرفهایی داشت که می‌خواست شنیده شوند. و چقدر سخت گذراند تا بپذیرند آن گل بی نقش و رنگ حالا ظرفیست لعاب خوره و کوره دیده...

ظرفی که با آنچه می‌خواستند فرق داشت اما زنده بود. چیزی بود مثل یکی از آن سفالینه‌های آبی لاجوردی براق که ساده‌اند اما هویتشان را در برق آبی رنگشان می‌توان دید و  رنگی از زندگی را شاید...

امروز که به تو رسیده‌ام همان هویت تمام چیزیست که دارم. تمام چیزی که می‌‌توانم به آن مباهات کنم. تمام آنچه که مرا می‌سازد. همان منی از روزهای دور دانشجویی‌ام با من همراه است. همان منی که آنروز را با تو صبحانه خورد. همان منی که گاهی توی خیابان با تو قدم می‌زند. همان منی که خیلی وقت است که خسته است. همان منی که روزی می‌گذارد و می‌رود که بازهم خودش بماند. همان منی که تصویرش حالا توی سیاهی شیشه‌های واگن مترو نقش بسته است و ته چشمهایش اندوهی هست که قرار است برای همیشه بماند...