دستهای نا آشنا

 
وقتی کسی باشد که گریه‌ی آدم را ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
 

صدایت را که پشت تلفن می‌شنوم، نمی‌دانم چرا آرام، آرام بغضم نرم می‌شود. اشکهایم نرم می‌ریزند روی گونه‌هایم... روز بدی را گذرانده‌ام. از بگو مگویی که بعد از ظهر داشته‌ام دلم هنوز پر است. و تصویر دکتر سریانی وقتی که داشت می‌گفت امکان ندارد که به من نمره‌ی قبولی بدهد، از جلوی چشمهایم کنار نمی‌رود. اصلا همه‌ی ناراحتی‌ اینروزهای اخیرم کپه شده است توی سینه‌ام...  از عصر سرم دارد گیج می‌رود. تازگیها وقتی حجم ناراحتی‌ام بالا می‌رود حال تحو و سرگیجه می‌گیرم. سرگیجه‌ی ممتدی که بی‌هوا می‌آید و انگار با هیچ چیز هم تمام نخواهد شد. مثل کسی می‌شوم که سم خونش بالا زده باشد. یا مثل آنوقتهایم که توی کشیدن قلیان برازجانی تازه‌‌کار بودم.

حالا صدای تو آنور خط تلفن است و دارد به صدای گریه‌آلود من دلداری می‌دهد. گریه کردنم اما دست خودم نیست. با لحن مهربانی می‌گویی " ببین حالا که من زنگ زدم داری برام گریه می‌کنی.... خوبه اینجوری حالمو بگیری؟"

حرفت گریه‌ام را کمی پس می‌زند. آرامتر می‌شوم انگار. از گریه کردنم برایت جا می‌خورم. برای یک لحظه به گریه کردن خودم شک می‌کنم. انگار توی خواب گریه می کرده‌ام. صورتم اما خیس است و خیسی اشکهای سریده روی گوشی تلفن جلوی چشمم برق می‌زند...

صدایم آرام می‌گوید" خوب برای تو گریه‌هامو نگم، پس واسه کی بگم؟"

.

خداحافظی کرده‌ایم. چند دقیقه قبل. حالا حالم بهتر است. سرگیجه‌ رهایم کرده است و حالا دارد آهسته از من دور می‌شود...

 

 

 


 
 
ماهی قرمز تنگ بلورمان...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤
 

غریبه شده‌ای. این را خودت هم می‌دانی. دیگر آن دوست مهربان و نزدیکی که آدم از داشتنش به خودش ببالد نیستی.

غریبه شدنت هر دلیلی که دارد فرقی ندارد. نتیجه‌اش همین است که اینروزها رخ می‌دهد... راستش را بخواهی آنوقتها وقتی می‌نشستیم کنار هم و کار می‌کردیم فکر می‌کردم ترکیبمان بهترین زوج کاری دنیا را می‌سازد. فکر می‌کردم که تو همان کسی هستی که می‌تواند تصویر ایده‌های ذهن مرا بروشنی خودم بینید. آنوقتها خیلی چیزهای دیگر هم بود که حالا نیست. حالا به خیالم جای خیلی چیزها میان من و تو خالی شده باشد. جای یک دوستی عمیق،جای یک عالمه لبخند، جای یک عالمه حس مهربان نزدیک، و جای خیلی چیزهای دیگر که من و تو شاید هیچ وقت با هیچ همکار دیگر، دوست دیگر و یا آدم دیگر تجربه نخواهیم کرد.

چه فرقی دارد که حالا توی پوست خالی آنهمه دوستی و صمیمیت بدمیم تا خودمان را گول بزنیم که هستند. زنده‌اند و و میانمان را گرم و پر نور نگه داشته‌اند.

واقعیت اینست که، تمام شده‌اند. به خیالم مرده باشند. اما مردنشان آدم را آزار می‌دهد. مثل مردن ماهی قرمز هفت سین، یا مثل پلاسیده شدن سبزه‌ی عید است. دیدنش توی ذوق می‌زند و ذهن را ناآرام می‌کند...

منهم حالا ذهنم نا آرام است. چون ماهی قرمز تنگ دوستیم با تو را می‌بینم که مرده است و یک وری روی آب تنگش شناور مانده است. مرده است و من دلم راضی نمی‌شود تنگ را خالی کنم و آنهمه زیبایی و آرامش را که روزگاری حرکت باله‌هایش در ذهنم می‌ریخته را از یاد ببرم. دلم راضی نمی‌شود به خودم بگویم دوستی ساده‌ی صمیمی مان تمام شده است. اما تمام شده است. این را هر بار که حرف می‌زنیم با تمام وجودم حس می‌کنم...

اینهم شاید یکی از آن اتفاقاتی است که آدم باید قبولش کند. باید یادش بگیرد. باید از آن عبور کند و پشت سرش را هم نگاه نکند...

دیگر چه اهمیتی دارد که من هر بار که از پله‌های مترو بالا می‌آیم و به خیابان می‌رسم، به آن پنجره‌ی طبقه دوم برج سهیل نگاه ‌کنم و با خودم فکر ‌کنم دوست قدیمیم حالا آنجا توی فضای دنگال آن دفتر، دارد چکار می‌کند؟

و یادم بیاید چه حیف که دیگر دوستی‌ در کار نیست. چه حیف که آن ماهی قرمز تنگ بلور مرده است. چه حیف که آنروزها تمام شده‌اند و در حالیکه آرام از پیچ کوچه سلمان فارسی می‌‌پیچم، طعم تلخ غصه را در دهانم مزه مزه کنم...دیگر چه اهمیتی دارد ؟؟

 

 

پا نوشت: یک معذرت خواهی بدهکارم به همه‌ی دوستان عزیزم که در این مدت با لطف به اینجا سر می‌زدند و صفحه‌ی بروز نشده‌ی مرا می‌دیدند. امیدوارم سال نوی همه، زیبا باشد و شاد و پر امید.