دستهای نا آشنا

 
بهانه‌ی ساده‌ای برای آنهمه نبودن...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
 

مدت زیادی می‌شود که پست تازه‌ای نگذاشته‌ام. نه اینکه چیزی ننوشته باشم. پراکنده زیاد نوشته‌ام. توی لیست مطالب همین بلاگ هم چندین پیش نویس هست که فرصت پست شدن را پیدا نکرده‌اند. من اینهمه وقت را در سکوت مانده بودم. شاید چون ذهنم در تمام این مدت برای تمام کردن حرفهایم واژه‌ کم می‌آورده است. شاید چون خیلی وقتها حرفی نبود برای گفتن. شاید چون در تمام این زمان طولانی بعد از آن تابستان تلخ ذهنم در  دالانی از سکوت و تاریکی خزیده بود. جایی مثل همان دالانی که من و او برای خداحافظی مقابلش ایستاده بودیمُ. دالان تاریکی که درگاهش را ابری مبهم از بوی رقیق سیگار و صدای حرف زدن دو أدم غریبه پر  کرده بود....

او آنجا ایستاده بود درست مقابل نگاه من و ذهن من غرق در تشویش تاریکی دالان و اتفاق رفتنش  شده بود.

نگاهش را رها کردم و سرم را پایین انداختم و به دستهایمان خیره شدم. به دستش که بی‌قرار بود و می‌خواست از میان انگشتانم بیرون برود و سر انگشتان من بی‌قراری دستش را لمس می‌کرد. بی‌قراری همان خداحافظی تلخی که ایستاده بودیم تا تمامش کنیم و دستها همیشه این چیزها را خوب می‌فهمند. دستش را رها کردم و در میان آنهمه تشویش و بی قراری زبانم برای گفتن هیچ هم یاری ام نکرد. تنها توانستم رویم را به عمق تاریکی بگردانم تا  او لرزش لبهایم و نم اشک نشسته در نگاهم را نبیند....

من ایستادم تا رفتنش را تماشا کنم و رفتن ذهنم را دیدم که آرام أرام در عمق تاریکی و سکوت دالان می‌خزید و بعد  ....

و من بعد از آن را درست به یاد نمی‌آورم.... به خیالم تنها تاریکی بود و ابر رقیقی از ترس و ابهام....