دستهای نا آشنا

 
عکس
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
 

خیره می‌شوم توی عکست که خیلی اتفاقی در یکی از این سایتها به آن برخورده‌ام... توی عکس ایستاده‌ای جلوی کوههای پر از برف خاکستری رنگ و داری لبخند می‌زنی.

جا می‌‌مانم روی تصویر نگاهت و گرمی آن لبخند آشنای نشسته در برق چشمهایت. و ناگهان دلم تنگ می‌شود برای خودت و این نگاه آشنایی که یک دنیا حرف تویش موج می‌زند... و آخ که تو نمی‌دانی، که دیدن یک عکس چطور توانست دوباره دلم را لبریز کند از اشتیاق شنیدن آن حرفهایی که همیشه از گفتنش برایم دریغ کردی...

و دلم لبریز شد از یاد آنهمه حرف که هیچ وقت گفته نشدند و یاد آنهمه لبخند که عمر اتفاقشان قبل از تولدشان تمام شد... افسوس از آنهمه حرف، لبخند، نگاه و من و شاید تو ...

و حالا اما فقط من...

و حالا منم و عکسی از تو که که اتفاقی در یکی از این سایتها دیده‌ام و آرام نشسته‌ام در نگاهش لابه‌لای اینهمه سکوت...

 


 
 
ورقهای سیاه شده از احساس...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
 

هیچ وقت نفهمیدی که آن‌‌روزها تو را لابه لای ورقهای سررسیدم پنهان می‌کردم.

نمره‌ی تلفنت را، حرفهایت را، نگاه‌هایت را و همه‌جای آن دفتر نامت را طوری می‌نوشتم که فقط خودم می‌دانستم آن نام ناشناس، اسم توست...

و هیچ کس دیگر هم، هیچ وقت نفهمید.

امروز سررسید کهنه‌ی قدیمی‌ام را ورق زدم و تو را دیدم که هنوز لابه‌لای روزهایش زنده بودی. لابه لای روزهای تمام شده آن سال دور، جا مانده بودی. با همان اسم ناشناسی که خودم هم دیگر نمی‌دانستم نام توست. و احساسم هنوز مثل خون، گرم در رگهای دفترم می‌گشت...

تمام روزم به خواندن خاطرات با تو بودنم گذشت. خاطراتی که حالا هیچ شده‌اند... رقیقند و خالی. مثل بوی ادکلنی که بعد از رفتن مردی در راهروی عبورش جا مانده باشد.

خالی و رقیق مثل دود سیگار خوش عطری که در ایوان با یک دوست کشیده باشی. تنها نشانه‌ی رقصان کمرنگیست از حضوری که دیگر تمام شده است. چه بازی غریبی می‌شود این زندگی گاهی...

جا می‌خورم از اینکه تو توی ورقهای آن دفتر آنقدر زنده‌ای و در روزگار من اما، اینقدر عمیق تمام شده‌ای...


 
 
سهم من از بهار...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦
 

این روزها باران که می‌بارد، دلم هوس رفتن می‌کند. هوا که ابری می‌شود دلم می‌گوید کاش آزاد بودم و جل و پلاسم را برمی‌داشتم و می‌رفتم سفر...

یک جایی به غیر از اینجا. یک جایی‌که سبز باشد و یا آبی...و پر باشد از نفس و آرامشش نبض ذهن آدم را نوازش بدهد. دلم شاید می‌خواهد، بروم شیراز توی اینروزهای سبز اردیبهشت و غرق بشوم در عطر بها‌رهای نارنج...دلم شاید می‌خواهد توی سرخی غروب بنشینم روبروی آبهای خلیج فارس، روی یکی از تخته سنگهای گرم ساحل آب شیرین کن بوشهر. یا دراز بکشم روی شنهای نرم ساحل بندرگاه، و خیره بشوم به نزدیکی ستاره‌های آسمان جنوب و پر بشوم از بوی شور دریا ...

دلم جاده می‌خواهد. از آن جاده‌های خلوتی که از میان جنگلهای سبز می‌گذرند و می‌شود توی سبزی و سکوتشان، توی همان نور سبز ابری معصومی که فضا را پر می‌کند، خیره شد به قطرات ریز باران که روی شیشه ماشین سر می‌خورند و ذهن را سپرد به حرکت برف پاکن ها که مدام می‌روند و می‌آیند....

باران که می‌بارد دلم دیوانه می‌شود. توی باران درخت توت حیاطمان زیبا می‌شود. با شکوه می‌شود. جوان می‌شود و سبزی معصوم برگهایش حیاط را، خانه را و مرا بی‌قرار می‌کند. هوا که ابری می‌شود، اتاق‌های نیمه تاریک پر می‌شوند از نور سبز برگهای درخت...  اینجور وقتها، فقط خدا می‌داند که دلم چطور توی سینه‌ام پرپر می‌زند. هزار بار بالا می‌آید و نا امید برمی‌گردد...این جور وقتها، دلم بدجور احساس جا تنگی می‌کند توی قفس سینه‌ام...

اصلا این روزها دلم هوای رفتن کرده است. از آن رفتن هایی که زمان برگشتنش را خدا می‌داند. از آن رفتن هایی که قرار نیست دغدغه زودتر برگشتن خرابش کند. از آن رفتن هایی که می‌دانی کسی نیست که منتظرت باشد. می‌دانی هر وقت که بخواهی برخواهی گشت. هر وقت که خودت بخواهی....

نمی‌شود اما. نمی‌شود... ماندنی شده‌ام. ماندنی مانده‌ام. دلم می‌داند، هیچ جا نخواهم رفت. نه شیراز. نه شمال. نه جنوب و نه حتی همین پارک چیتگر خودمان... هیچ‌جا.

دلم  می‌داند که هیچ دریایی را نخواهم دید. روی هیچ تخته سنگی برای دیدن غروب نخواهم نشست... سهم من از بهار شاید همین صدای باران است و همین نور سبز تیره که روزهای ابری اتاق‌ها را پر می‌کند. و دل من اما توی قفس سینه‌ام دیگر دارد خفه می‌شود....


 
 
خاطرات تیز...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
 

دوباره سرم گیج می‌رود. زیر دوش باز حمام می‌نشینم و خودم را می‌کشم کنار دیوار و تکیه می‌دهم به سردی کاشی‌های سفید خیس...

سرم را بالا می‌گیرم و خیره می‌شوم به سقف و پنجره کوچک هواکش که نور زرد و بی‌جانی را توی حمام می‌ریزد. و بخار رها شده در این نور زرد رنگ کهنه می‌بردم به سالهای دور کودکی و نوجوانی ‌ام.

کودکی و نوجوانی پوسیده‌ای که به خیالم همین رنگ را داشت. پر بود از نورهای بی‌جان و دلهره‌آور که زمینه آنهمه ترس و تنهایی‌ام بود. آه مگر اینکه آدم بمیرد که آنهمه ترس و دلهره را در کودکی و ناتوانیش از یاد ببرد....

زیر ریزش ممتد قطرات آب نشسته‌ام و فکر می‌کنم به آنهمه سال که گذشته است و خانه که هنوز همان خانه است. و در تمام این سالها تنها رنگ دیوارها عوض شده‌اند و پرده‌ها چندین بار و گیرم تیر و تخته‌ای... خانه اما همان خانه است که بود. مثل زنی که رنگ موهایش را عوض کند و یا دستی در صورتش ببرد اما اصل چهره‌اش همان باشد که همیشه بوده است. از جوانی تا پیری...خانه‌ای که ما توی آن بزرگ شده‌ایم. من تویش بزرگ شده‌ام و حالا زنی شده‌ام برای خودم که بیاید، بنشیند زیر دوش همان حمام کودکی‌هایش و خاطرات آنروزهایش را بجورد.

آه کاش می‌شد آدم حافظه‌اش را کیسه بکشد. آنوقت من می‌آمدم اینجا زیر این سقف توی این بخاز غلیظ می‌نشستم و تن عریان خاطرات تلخ کودکیم را آنقدر کیسه می‌کشیدم که پاک بشود. سفید بشود. تمیز بشود...

یا شایدخاطرات آن سالهای پر التهاب نوجوانی‌ام را می‌شستم که هنوز اضطرابشان جایی در نبض من می‌تپد. آن ترس بی انتهای عبور ازناشناخته‌های آنروزها را.

ترس آدم نویی شدن در میان کسانی که، دغدغه لطمه خوردن به معصومیت روحت را نداشتند. و اتفاق بزرگ شدن در حضور آدمهای تحقیر کننده‌ای که مفهوم سرد زننده‌‌ی بودنشان ذهن صاف و پر التهاب را چون پوست نازک و لطیفی پاره می‌کرد ....

آخ که چه خاطرات تیزی.... از روزهای دور ترس. وقتی می‌گویم ترس، کسی نمی‌داند از چگونه ترسی را حرف می‌زنم... من از ترسی می‌گویم، که آمیخته است با بهت و ناشناختگی و امتدادش می‌تواند زلال استعدادهای خروشان را بخشکاند. تهی کند. به تمام معنی کلمه... به همین وضوحی که می‌گویم...

.

نه تمام نمی‌شوند این خاطرات. هیچ وقت تمام نخواهند شد. انگار زندگی از جای غلطی شروع شده باشد. و شاید همه آدمها کم و بیش سهمی از همین خاطرات تیز دارند. خاطراتی که از یاد نمی‌روند. مگر اینکه آدم بمیرد که بتواند تلخی و دردشان را فراموش کند... مکر اینکه بمیرد...

چه خوب که من دیگر بزرگ شده‌ام...