دستهای نا آشنا

 
مثل شیشه‌ای که خردش کنند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠
 

به من گفتی که" بودنم با نبودنم هیچ فرقی ندارد." گفتی که بودنم حکم داروی بی‌خاصیتی را دارد که مصرفش تنها دردی جدید بسازد و بس...

و من اما دلم گرفت، برای خودم و برای تعبیرت از بودنم. روی تخت دراز کشیدم و خیره ماندم به جای نا‌معلومی از سقف و صدایت مدام توی ذهنم تکرار شد و در همه‌جای وجودم نشست. مثل شیشه‌ای که خرد بشود و پولک های برنده‌اش همه‌جا را نا امن کند.

به خودم فکر کردم و به بودن بی‌فایده‌ام. به خودم و آنروزی که موهایم را از پیشانی‌ام کنار زدی و گفتی"آخ که اگر تو نبودی من چکار باید می‌کردم مریم؟؟؟ "

به خیالم از آنروز دو هفته هم نگذشته باشد. همانشبی را می‌گویم که پیش ما بودی. همانشبی که چند ساعتی را با بچه‌ها گذراندیم و سعی کردیم، پشت سادگی خنده‌هایمان پنهان بشویم و فراموش کنیم که مدتهاست هیچ قاصدک خوش خبری از آسمان روزگارمان نگذشته است.‌ آنشب با خودم گفتم چه خوب که توی این هجوم اندوه، ته این بن‌بست خستگی‌ها لااقل هنوز همین با‌هم بودنمان برایمان مانده است.

حالا تو اما می‌گویی که" بودنم دردی را دوا نکرده است و توی این روزهای نبودنم جای خالیم را حتی حس هم نکرده‌ای..."

حرفت توی ذهنم با سرعت عجیبی زاد و ولد می‌کند. زیاد می‌شود و تمام وجودم را پر می‌کند و می‌دانم از جایی حوالی دلم آماس خواهد کرد.... دراز می‌کشم روی تخت و صبر می‌کنم تلخی شنیدن حرفت جایش را کنار آن غصه‌های دیگر پیدا کند. دراز می‌کشم و خیره می‌مانم به جای نا معلومی در سقف و اتاق آرام آرام پر می‌شود از تاریکی شب...


 
 
آرزوی تاریک یک سلول برای پنهان شدن...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
 

درکت نمی‌کنم. نمی‌خواهم که درکت کنم. لااقل یک امروز را نمی‌خواهم به نبودنت حق بدهم. دلم نمی‌خواهد که دوباره بگویم" به بودنت نیاز دارم. به حضورت، که در میان تمام گرفتاریهای این روزهای سخت تنها دلخوشی من است."

زنگ می‌زنی و از همان اول اما برای رفتن بی‌تابی... حرف می‌زنی و صدایت توی همهمه‌ی صدای دوستانت گم است... آنقدر برای رفتن عجله داری که ذوقش نمی‌آید تا بگویم که چقدر به حرف زدن با تو نیاز دارم. تو می‌خواهی بروی و فرصت نمی‌شود تا بگویم، من دلم برای صدایت در زمینه‌ی آرامش خانه‌تان و خودمان تنگ است. و برای همه‌ی روزهای گذشته‌مان و حتی شاید، روزهای بودن آدرین...

گوشی را می‌گذارم و فکر می‌کنم که چه‌فایده دارد گفتن این حرفها که دیگر تکراری شده‌اند.... خیره می‌شوم به تاریکی اتاق و اشک از هر دو چشمم با هم می‌ریزد. به خودم قول می‌دهم که دیگر برایت نگویم که حالم خوب نیست و  اینروزها خوره‌ی دلهره‌ی درسها و کارهایم چطور جانم را می‌جود... به خودم قول می‌دهم که دیگر به تو نگویم که حجم نگرانی‌ام برای آدرین دارد از ذهنم سرریز می‌کند و دیگر حتی حساب غصه‌ها‌ی فرزانه را هم گم کرده‌ام....

برای خودم خط و نشان می‌کشم که دیگر به تو نگویم چقدر دلتنگ نبودن پدرم هستم که دارد اندوه نبودنش یکماهه می‌شود و جای خالیش توی آن اتاق کنار آشپزخانه مثل زهری که روی زخم بریزند، جگر آدم را می‌سوزاند...

زود خداحافظی کرده‌ای و رفته‌ای و من توی تاریکی این اتاق به خودم فکر می‌کنم که دلم می‌خواست می‌توانستم لااقل برای تو بگویم که "کاش می‌شد بجای آدرین در سوراخ تنگ یک سلول انفرادی پنهان بشوم و تنهایی و تاریکی آنجا را موجه‌ترین دلیل عالم کنم برای همه چیزهایی که دیگر حس و حالشان برایم نمانده است..."

می‌بینی... بغض گلویم را گرفته است و آنقدرها روبراه نیستم که نازت را بکشم. می‌گذارم بروی و برسی به همهه‌ی جمع دوستانت و تنها می‌مانم با حرفهای تکراری‌ام که توی این یکماه روی سینه‌ام جا مانده است و خدا می‌داند تا کی قرار است که همینطور بماند....

 

پا نوشت: تشکر دوستانه از لطف دوستان عزیزی که در این یکماه تسلای اندوه رفتن پدرم شدند و خواندن نظراتشان دلم را تازه کرد...

 

 


 
 
سرمای گزنده‌ی مرگ
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

نشسته ام روبروی در و خیره مانده‌ام یه آن تابوتی که روی دستها دارد به من نزدیک می‌شود. تو را می‌آورند و می‌گذارند روی زمین و چقدر نزدیک به من... بی‌اختیار خودم را می‌رسانم به آن حجم بی جان آشنا که زیر آن ترمه قهوه‌ای رنگ آرمیده است. دستهایم را باز می‌کنم و حجم سرد و بی جان تنت را در آغوش می‌گیرم و سردی ناآشنای تنت تمام آغوشم را پر می‌کند. سرمای گزنده‌ی تن تکیده‌ای که در آغوش گرفته‌ام حس بدی دارد. غریبه‌است. حس تن تو نیست. سردی مرگی است که گویی پیش از من ترا در خودش فشرده است. با فریاد صدایت میزنم. بلند و بی امان. بلند صدایت می‌زنم تا صدایم راهی بشود که ترا از میان سرمای ناآشنای مرگ بیرون بکشد.

سرم را روی سینه‌ات گذاشته‌ام. سینه‌ی تن تکیده‌ای که باورم نمی‌شود مال تو باشد. تو، یعنی همان مرد مهربانی که همیشه توی چشمهایش برایم پر بود از لبخند.

تو، یعنی "بابایی". یعنی همان کسی که دستهای خسته‌اش را دور تنم حلقه می‌کرد و آرام توی گوشم می‌گفت " جان، باباجان " و مرا می‌بوسید، صد بار. هزار بار....

کسی مرا از تنت جدا کرده است. و باور مرگ مثل همین آب قندی که به خوردم می‌دهند جرعه جرعه درونم را پر می‌کند...

حالا من ایستاده‌ام توی این آفتاب و روی این خاک نرم و آن کسی که خوابیده است آنجا در انتهای آن عمق، پدر من است. پدری که سردی تن مرده‌اش در بازوانم نشسته است. خوابیده است آرام ته آن حفره‌ی بزرگ و صورتش شبیه آن وقتهایی است که من بچه بودم و بعد از ظهرها بالای سرش می‌نشستم تا بیدارش کنم که با من بازی کند... خوابیده است. آرام و صورتش روی خاک است و من دارم به نرمی این خاک و این عمق فکر می‌کنم و به پدرم که آنجا خواهد خوابید. به "بابایی خوبم" که بودنش تمام شده است و  باید نبودنش را باور کرد و به آن سردی گزنده‌ای که تنش را پر کرده است...

.

هنوز هم اما گاهی صدایش را توی خانه می‌شنوم و تصویر لبخندش که ذهنم را پر می‌کند و طاقتم تمام می‌شود... و مدام به حقیقت آن سرمای گزنده‌ای فکر می‌کنم که از تن او در من مانده است... و پناه می‌برم به در آغوش کشیدن پیراهنی که هنوز بوی تن گرمش را می‌دهد...