دستهای نا آشنا

 
یکی از این شبها...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

دستهایم را بالا می‌برم و کمرم را تکان می‌دهم. چرخ می‌زنم و از پرواز بال دامنم توی هوا پر می‌شوم از یک حس اثیری زنانه. مدتهاست که این حس اثیری در تنم نچرخیده است. رقصم را تند می‌کنم که عضلات خشک تنم نرم تر شوند. چرخ می‌زنم و خون در تنم می‌گردد. به صدای آن موزیک تند پر هیجان و کم ارزش چنان می‌رقصم که خودم جا می‌خورم. انگار که مریم جا مانده باشد کنار اتاق و خیره به دختری که در میانه‌ی اتاق می‌چرخد و دامنش به سرعت کمرش موج بر می‌دارد و می‌شکند، نگاه کند.

خیره مانده‌ام به آن دختری که دارد خودش را به زور این رقص تند از میان اندوهش بیرون می‌کشد. می‌رقصد که یادش بیاید تنش هنوز زنده است. تنی که غصه‌های این تابستان جانش را خراشیده است. می رقصد و عطر تنش رها در تاریکی اتاق زیر نور پر رنگ و رنگارنگ صفحه‌ی روشن تلوزیون رها شده است و دلش به تندی قلب کبوتر ترسیده‌ای می‌زند. می‌رقصد و اشک نشسته در گوشه‌های چشمش، با هر چرخش تندش در اتاق نیمه تاریک برقی می‌زند....

دلم دارد از جا در می‌آید. دلی که تنگ است و مدتهاست در آن حفره‌ی تنگ سینه مچاله مانده است. اتاق مدام با نورهای تند و لرزان صفحه‌ی تلویزیون پر و خالی می‌شود و رنگ های مات و مبهم بر دیوارها می‌نشینند و برمی‌خیزند و من با دستانی فرو برده در گیسوانم، چرخ می‌زنم.

چرخ می‌زنم و به خودم فکر می‌کنم و پیله‌ای که دارم صدای ترک خوردنش را می‌شنوم. می‌رقصم و نمی‌دانم این چه حسی است که در من اینگونه موج بر می‌دارد و تنم را چون پروانه‌ای می‌رقصاند. می‌رقصم و اما سرم عجیب سنگین است از هجوم پریشانی که دارد تنم را فتح می‌کند و من با گیسوانی رها بر شانه‌ها می‌چرخم. دست در دست بال رقصان دامنم می‌رقصم تا دست پریشانی تنم را رها کند و برود و دلم حالا مثل قلب کودک ترسانی در سینه می‌کوبد....

سرم گیج می‌‌رود و نگاهم اتاق را دور می‌زند و من رها می‌شوم بر نرمای یکی از مبلها. چشمانم را می‌بندم و نور رنگارنگ صفحه‌ی تلویزیون بر پلک بسته‌ام مدام دست می‌مالد و می‌رود و من نا توان از فرط هیجان، با صدای بلند گریه می‌کنم.

شب بیرون آرام لمیده است و حالا یکی دیگر از آن کلیپ‌های پر از نور و رنگ و صدا آغاز شده است و من اما ته‌مانده‌‌ی توانم مثل اشک‌هایم در تنم ماسیده است....