دستهای نا آشنا

 
من و تو و اینروزها...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
 

این حرفها، شاید تنها یک اعتراض ساده باشد. اعتراضی، به سادگی همه‌ی روزمرگی‌هایمان که توی اتاق سبز رخ می‌دهد. به سادگی لباسهای رها شده‌مان روی مبلهای آجری و یا لوازم آرایشی که روی نقش قلمکار جلوی آینه جا مانده ‌اند...

اعتراضی که از درون من می‌آید. من یعنی، آدمی که خستگی مثل پوست به تنش چسبیده است. هرچه می‌کنم رهایم نمی‌کند. به‌گمانم جایی درون ذهنم خانه کرده باشد. خستگی ذهن خیلی بد است . با هیچ خوابی تمام نمی‌شود. با هیچ سفری به فراموشی نخواهد رفت. پر است از اضطراب. و اندوه و خیلی وقتها هم ترس.

 ... می‌آیم توی اتاق و تو را می‌بینم که گوشی تلفن توی دستت به سقف خیره‌ای و صورتت خیس است از اشک. همین کافی است که خستگی از ته جانم بالا بیاید و تمام تنم را فرا بگیرد. می‌تواند آنقدر بالا بیاید که از سرم هم بگذرد. آنوقت دست و پا زدن زیادی بیهوده است...

نه. دست و پا نخواهم زد. فایده‌ای ندارد. تنها خسته‌ترم خواهد کرد... می‌گذارم از جانم بالا بیاید و مرا فرا بگیرد. مثل بهمنی که تمام کوهستان را در خودش بپوشاند.

از اتاق بیرون می‌آیم. توانم این روزها کمتر از آنست که طاقت دیدن رد اشک روی صورتت را داشته باشم...

کاری هم نمی‌توانم بکنم. تنها، می‌آیم به اتاق سبزمان و مچاله می‌شوم زیر پتویم و به تو فکر می‌کنم که تصویر چشمهای پر از اشکت مثل غبار، پنجره‌های خیالم را تار کرده است. می‌دانم ، حالا تمام شب را با تصویر غصه‌های تو خواهم خوابید... با عکس آن چشمهای پر از اشک و نگاه ترت که خیره به سقف مانده است.

تمام شبم را به صورتت قکر می‌کنم، که پشت کتاب "مرشد و مارگاریتا" پنهانش می‌کنی تا اندوهش دیده نشود.  به چهره‌ات فکر خواهم کرد که گاهی از پشت لپ‌تاپت پیداست و پر است از نا‌امیدی مطلق. آنوقتهایی که داری با پیشانی چین‌خورده‌ات خبر می‌خوانی و یا با کسی چت می‌کنی و صورتت عجیب پیر به نظر می‌رسد. آنقدر به اینها فکر می‌کنم تا خوابم ببرد....

بعد دوباره یکی از همین صبحها شروع می‌شود و من خسته و سنگین بلند خواهم شد. هیچ کس اما چیزی از رنجی که من از همخوابگی با پیکر اندوه کشیده‌ام نخواهد دانست. هیچ کس حتی تو.... خسته و سنگین بلند می‌شوم و بعد باز هم هیچ...

این حرفها را به چه کسی می‌توان گفت؟ هیچ کس عمقش را درک نخواهد کرد. آدمهای دیگر خیلی که نجابت خرج کنند دلداریت می دهند و یا ساکت گوش می‌دهند و باز همه‌چیز سر جایش خواهد بود.... همه‌ی صبحها همانقدر خسته آغاز می‌شوند و همه‌ی شبها همانطور مچاله زیر حجم پیکر زمخت اندوه خواهند گذشت...

حالا دیگر می‌دانم که زندگی تکرار مکررات است. شاید هیچ وقت بهتر از اینها نتواند باشد...


 
 
جسارت برای...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

نفسم را جمع می‌کنم و یکجا می‌دمم روی شعله‌ی شمعها. سعی می‌کنم که همه را یکجا خاموش کنم. انگار اگر با یک فوت نتوانم خاموششان کنم تمام آرزوهای تولدم بر فنا می‌روند....

تمام آرزوهایم اما برای دیگران است. برای خوشبختی علی و مهدیه. خوشحالی و موفقیت فرزانه و فرشته و سلامتی مامان و برای خودم هیچ...

بازهم مثل همیشه مغزم موقع آرزو کردن قفل می‌کند و فرصت هیچ آرزویی را برای خودم نمی‌گذارد. راستش من اصلا هیچ وقت بلد نبوده‌ام که آرزو کنم. قبل تر ها به این ناتوانی‌ام ساده نگاه می‌کردم. زیاد برایم مهم نبود که آرزوهایم مثل ماهیهای قرمز همیشه توی حوضچه‌ی خیالم شناور باشند اما من هیچ وقت نتوانم توی مشتم بگیرمشان و لمسشان کنم... مهم نبود که همیشه از لای انگشتان ذهنم فرار کرده‌اند و رفته‌اند و مشتم را خالی گذاشته‌اند...

اما مدتی است که برایم مهم شده است. درست نمی‌دانم از کی، اما این را همانروزی فهمیدم که با علی و فرزانه ایستاده بودیم پشت ویترین یکی از لپ‌تاپ فروشی‌های ولیعصر و علی پرسید برای تولدم چی دوست دارم کادو بگیرم؟ و دیدم که هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسد. دیدم که نمی‌دانم و یادم آمد که هیچ وقت هم، توی هیچ تولدی نمی‌دانسته‌ام که چه می‌خواهم. و حسودیم شد به همه‌ی آن آدمهایی که از سر ذوق آرزوی داشتن چیزی را می‌کنند و با تمام وجود می‌خواهند که داشته باشندش...

به همه‌ی آن آدمهایی که جسارت خواستن را دارند. حسودیم شد به رضا که می‌تواند سفارش کادوهای تولدش را در بلاگش برای دوستانش بنویسد...

دیشب وقتی که به تاریکی اتاق خیره مانده بودم تا خوابم ببرد داشتم به تو فکر می‌کردم و دیدیم که حتی نمی‌دانم ترا می‌خواهم داشته باشم یا نه؟ این را می‌دانم که بودنت و حس خوبش را می‌خواهم. می‌دانم که گرمی دستانت را دوست دارم. می‌دانم که نبودنت پر خواهد بود از روزهای سرد و تلخ و بی امید و خروار خروار تنهایی.... اما نمی‌دانم می‌خواهم داشته باشمت یا نه؟ اصلا شاید جسارت این خواستن را ندارم. جسارت آرزو کردن برای همیشه بودنت. جسارت گفتنش را حتی توی خلوت تاریک این اتاق وقتی که همه خوابند....

شمعها را فوت کردم و خیره ماندم به دود سفیدشان و ته دلم گفتم کاش خدا تنها جسارت آرزو کردن را به من هدیه کند....

 

 

 

پانوشت ١: تولدم روز دهم مهر بود. این پست دیرتر از زمانش نوشته شد متاسفانه.

پانوشت٢: از همین جا از همه‌‌ی دوستان عزیزم که با تبریکات صمیمی و مهربانشان خوشحالم کردند تشکر می‌کنم. تشکر از لطف همه به خصوص فرزانه و دوستان دیگرمان علی، محمود، آدرین، رضا، تارا، آمنه، علیرضا و هادی و ....