دستهای نا آشنا

 
فاصله
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

دستت را دور شانه‌ام حلقه می‌کنی و مرا به سمت خودت می‌کشی. مقاومتی نمی‌کنم. پنهان نمی‌کنم که دلم شانه‌ی مهربانی می‌خواهد که سرم را به آن تکیه بدهم. در این لحظه‌ی خاص، در میان خنکی هوای این شب پاییزی، شاید تنها همین دست گرم که شانه‌ام را در خود گرفته است، بتواند حالم را بهتر کند. پیشانی‌ام را به نرمی لباست می‌سپارم و مشامم پر می‌شود از عطر آمیخته به بوی سیگارت.

بوی سیگارت مرا می‌برد به آن شب تابستانی دوری که سرمست از شادی باهم بودنمان دو نخ سیگار خریدیم و توی تاریکی یک خیابان خلوت، زیر چتر یک درخت نارون غربیه دود کردیم. ساکت و آرام لب جوی آب نشستیم و به سیگار‌هایمان پک زدیم. تو بودی و من و سکوت و صدای عبور نسیم از میان برگهای درخت... به آرامش آن شب دورمان فکر می‌کنم و به این نزدیکی پر فاصله‌ی حالایمان...

حالا تو اینجایی و دستت مهربان و صمیمی شانه‌ها‌یم را در خود گرفته است و من اما دورم از تو. آنقدر دور که یادم نرود لحظات ساده‌ی نشستمان کنار هم، روی نیمکت سبز این پارک کوتاه است و تمام شدنی....

حس من حالا شاید شبیه حس مسافر غریبی باشد که به سایه‌سار مهربان تک درختی کنار جاده پناه آورده است. نشسته‌ام کنارت و سرم را به شانه‌ات تکیه داده‌ام و مشامم را از عطر سیگارت پر و خالی می‌کنم. تو اما دستت را به دور تنم حلقه کرده‌ای و در سکوت خیره مانده‌ای به نور کم‌جان چراغ مقابلت و عمیق نفس می‌کشی. حرفی نیست برای گفتن... نشسته‌ایم و آرامش میانمان را در سکوت مزمزه می‌کنیم...

به گمانم بودنت آرامم کرده است، اما هرچه می‌کنم نمی‌توانم از پیکر فاصله‌ی میانمان چشم بردارم. می‌دانم به تو چیزی نخواهم گفت از این آرامش عمیقی که با بودنت در جانم ریخته‌ای... ساکت خواهم ماند، تا فاصله خودش لذت لحظات کوتاه آرامشمان را به انتها ببرد...