دستهای نا آشنا

 
پرنده‌ای رها زیر سقف نیمه تاریک آشپزخانه...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥
 

ایستاده‌ام جلوی اجاق گاز. غذا را می‌چشم و به تو فکر می‌کنم، که هنوز هم ندارمت. و دلم اما سخت می‌خواهد که باشی...

دلم می‌خواهد، می‌بودی و می‌شد که حالا، درست همین حالا که من اینجا ایستاده‌ام و ترشی غذا را می‌چشم، بی‌هوا از جایی پشت سرم پیدا شوی و  مرا تنگ در آغوشت بگیری. تنگ و مهربان و پر نوازش و گرم...

دلم حالا توی نور کمرنگ این روز ابری،  جایی میان سردرگمی گیج‌آلود این لحظه‌ها دارد صدایت می‌زند. تو صدایی نمی‌شنوی؟

به دیوار تکیه می‌کنم و با چشمان بسته، گوش می‌دهم به صدایی که آرام از میانه قلبم، از درون سینه‌ام، بلند می‌شود و مثل پرنده‌‌‌ ای زیر سقف ذهن، به دنبال تو پرپر می‌زند... صدای بالش فضا را پر می‌کند. همه‌ی دریچه‌ها اما بسته است. ذهنم هیچ‌وقت باز‌تر از این نمی‌شود... تنها می‌ایستم و با چشمان بسته گوش می‌دهم تا پرنده‌ی صدایم مثل همیشه در فضای تنگ سردرگمی و ترسم، آنقدر دور بزند تا جان بدهد...

سرم پر شده از صدایم که نام تو را تکرار می‌کند... آخ کاش به من بگویی...

تو... هیچ وقت آیا... مرا شنیده‌ای؟؟؟؟