دستهای نا آشنا

 
عطری با طعم بی‌قراری....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧
 

بوی ادکلن تازه‌ات را دوست ندارم. ادکلن تازه‌ات را من برایت نخریده‌ام. کادوی تولدی است که از دوست ناشناسی گرفته‌ای.

ادکلن تازه‌ات خوشبوست. بوی سبک و خنکی دارد. از آن عطرهای مردانه‌ایست که  گاهی توی آسانسور یا تاکسی، پشت سر صاحبشان جا می‌مانند و ذهن آدم را درگیر خودشان می‌کنند.

اما این عطر، ذهن مرا آزار می‌دهد. بی‌قرار می‌شوم وقتی می‌بینم تازگی‌ها توی همه‌ی دیدارهای عصرگاهیمان تنت بوی همین عطر را می‌دهد. بوی همین عطر که می‌دانم آنرا روی نبض گردنت زده‌ای تا بهتر پخش بشود. بویش با هر نفست توی فضا رها می‌شود و مثل بادی سرد، برگ آرامشم را می‌لرزاند. گاهی که ادکلنت را به بند چرمی ساعتت زده‌ای، حتی نوازشت هم برایم غریبه است. نمی‌دانم چه چیزی در این عطر تازه‌ات هست، که اینقدر می‌تواند دلنگرانم کند...

کنار هم نشسته‌ایم توی پارک و تو حرف می‌زنی. از کارهای امروزت. از برنامه‌ی آخر هفته‌ات. از همکلاسی‌های دانشگاهت و ...  من اما هیچ کدام را درست نمی‌شنوم. دستم را توی دستت گرفته‌ای و با انگشترم بازی می‌کنی و حرف می‌زنی. من اما دارم با نا‌آرامی ذهنم کلنجار می‌روم. بوی عطرت با هر نفست توی ذهنم می‌گردد. به دلیل اینهمه بی‌تابی‌ام فکر می‌کنم. بی‌تابم شاید چون، با بوی عطرت چیزی هست که درست نمی‌دانم چیست. به گمانم با بوی این عطر، طعم دیگری همراه است...

طعمی شاید شبیه به حس دوست داشتن.  بویی، شبیه بوی عطرهایی که کسی با عشق برای دیگری می‌خرد. بویی شبیه آن عطرهایی که من برایت می‌خرم. حسی دارد نزدیک به آنکه من همیشه با آن برایت عطر انتخاب می‌کنم...

دلم اما ناگهان فرو می‌ریزد ... آخر این عطری نیست که من برایت خریده باشم. کادوی تولدی است که از دوست ناشناسی گرفته‌ای....


 
 
داستان زندگی ما....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

تازگی ها یک کتابی خواندم که برایم خیلی جالب بود.  اسم کتاب "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" است که بعنوان عیدی بدستم رسید. و باید اعتراف کنم که تا چهاردهم فروردین حتی نگاهش هم نکردم. چون فکر می‌کردم خیلی جالب نباشد یا یکی از آن کتابهای خسته کننده قدیمی با متن‌های ادبی باشد که خواندن و نخواندنشان چندان دردی از آدم دوا نمی‌کند... اما وقتی شروع به خواندنش کردم به شدت مجذوبش شدم. آنقدر که تمام کردنش را به کارهای غیر ضروری دیگر ترجیح دادم و واقعا خواندنش تجربه‌ی تازه‌ای بود از این نظر که هم لذت بخش بود و هم رنج‌آور.

توضیح این مطلب چندان هم برایم آسان نیست. راستش لذت بخش بود از‌آن جهت که من به ادبیات فارسی و خواندن متون آن به شدت علاقمندم. خواندن متن‌های نثر و نظم فارسی برایم همیشه دلچسب بوده و هست و این کتاب از این نظر بسیار غنی بود. اما آنچه این لذت را شیرین‌تر می‌کرد روانی داستان و دقت نویسنده آن در راستگویی و  اشاره به نکات ضروری و ظریف بود. داستان مربوط به کسی است که در دوره قاجار زندگی می‌کند و که از هوش و ذکاوت و سواد در آن زمان برخوردار است و مسیر زندگی خود را به تصویر می‌کشد.

قسمت رنج‌آور داستان اما برای من آن بود که  در مقایسه ساده‌ دیدم زندگی ما ایرانیان از زمان قاجار تا بحال هیچ فرقی نکرده است. آدمهای این کتاب به‌اندازه‌ی حالا دروغگو و ریا‌کار بودند و توسل به مقدس نمایی، استفاده ابزاری از دین، ریاکاری مثل همبن حالا رایج بوده است. دولتمردان جامعه هیچ دغدغه‌ای جز کسب ثروت بیشتر و نفع شخصی خود نداشتند و از استفاده از دین در توجیه دنیا طلبی خود در هیچ کجا فروگذار نمی‌کنند.

در جامعه‌ی به تصویر کشیده در این کتاب افرادی را نشان می‌دهد که با دغدغه‌ی دنیای خودشان، دین یک عده آدم ساده‌لوح را وسیله‌ی از سر راه برداشتن مخالفانشان کرده‌اند. وقتی کتاب را می‌خوانید به خیالتان می‌رسد که کسی داستان زندگی اکنون ما را به متن ادبی روانی حکایت کرده است و همین شباهت عجیب بود که نا‌آرامم می‌کرد.

بعد از خواندن این کتاب تا حد زیادی افسرده‌تر شدم. اصلا می‌توانم بگویم که نا‌امید شدم. این حس برایم پیدا شد که شاید زندگی ما ایرانیان هیچ وقت بهتر از این نشود و اخلاقیات ما ایرانیان که غالبا همه با آن آشنا هستیم تغییری نخواهد کرد.  البته من منکر همه‌ی خوبی‌های خاص مردم ایران نیستم اما انصافا شاید ما ایرانیان هیچ وقت این دروغگویی و حسادت، ریاکاری، قسم‌های دروغ و بی‌اساس به مقدسات دینی و عزیزانما ن، تنبلی، بی‌برنامگی و  هزار و یک درد دیگر آبا و اجدادیمان را رها نکنیم. اینست که امید برای بهبود نقش برآب است و به قول حاجی بابا " این نان فتیر از همان خمیر است". تصور کنید که این چقدر می‌تواند آدم را غمگین کند که در چنین کتابی خطوط زیر را بخواند :

" به ایرانیان دل مبندید که سلاح جنگ و آلت صلح ایشان دروغ و خیانت است، به هیچ و پوچ ترا به دام می‌اندازند، دروغ ناخوش ایشان را فطری ایشان است، قسم را شاهد این معنی.... به جان تو، به جان خودم، به مرگ اولادم، به روح پدرم، به نان و نمک، به قبله، به قرآن، به حسن، به حسین، به چهارده معصوم، به دوازده امام، از اصطلاحات سوگند ایشان است. خلاصه آنکه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا سر و چشم و ریش مقدس و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و .. همه مایه می‌گذارند تا دروغ خود را راست نمایند...."

به گمانم خواندن همین بریده‌ی کوتاه از کتاب بتواند تا حدی نزدیکی اوضاع آنزمان را به آنچه همه‌ی‌ما می‌شناسیم و بارها و بارها در روزگارمان دیده‌ایم نشان دهد.

من از خواندن این کتاب لذت بردم اما خواندن آنرا تنها به کسانی که با خواندن متون نچندان ساده‌ی فارسی قدیم مشکلی ندارند توصیه می‌کنم. ولی خواندن خلاصه‌‌ی داستان را به همه دوستانم پیشنهاد می‌کنم و خوشحال می‌شوم دیدگاه شما دوستان عزیز را در زمینه‌ی مقایسه زندگی اکنون ما با آنچه به روایت این کتاب در ایران 200 سال قبل رایج بوده در قسمت نظرات  همین پست بخوانم....


 
 
با همین‌ها که هست....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
 

دستش را می گذارد روی دستم و می‌گوید "هر وقت دلت گرفت به من زنگ بزن. می‌آم پیشتُ، که تو مثل همیشه آنقدر سربه‌سرم بذاری تا حالت بهتر شه..."

من اما دلم فشرده می‌شود از غصه.... ساکت می‌مانم و نگاه می‌کنم به درختهای سبز پارک...

.

به من می‌گوید "به خاطر من غصه نخور. به خاطر من که اینهمه دوستت دارم. حداقل سعی کن. قول می‌دهی که سعی کنی؟ بیا اصلا هردومان تمام سعی‌مان را بکنیم...." و منتظر جواب نگاهم می‌کند....

من اما جوابی ندارم که بدهم. ساکت می‌مانم و فکر می‌کنم به  رنگ مهربانی‌اش که از پشت حریر صدایش پیداست....

.

سرش را روی سینه‌ام می‌گذارد و  با لبخند می‌گوید" چقدر بغل کردن آدمی که دوستش داری کیف داره." راست می‌گوید. من هم دارم به همین فکر می‌کنم وقتی این حرف را می‌زند. وقتی که این حرف را می‌زند من خیره به تیرگی موهایش دارم به این فکر می‌کنم که بغل کردنش چقدر آرامم می‌کند...

.

خوب شاید همین‌ها بس نباشد برای همیشه شاد بودن آدمی مثل من. اما خیلی وقتها آنقدر هست که بتواند آدم را از ته سیاهی غصه‌اش بیرون بکشد. شاید اگر همین ‌ها هم نباشد آدم توی یکی از سیاهچاله‌های غصه‌هایش مدفون بشود. خوب است که همین‌ها هست...خوب است.


 
 
کاش می‌توانست که بشود...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
 

چقدر دلم می‌خواهد امشب را تا خود صبح راه بروم. آنقدر بروم که قلبم آرام بگیرد. آرام بگیرد. آرام بگیرد.....


 
 
آخرین عصر من و تو؟؟؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
 

چشمهایت سرگردانند و نا‌آرام و نگاهشان خالیست... تنها چند لحظه‌ی کوتاه چشمهایت مهربان می‌شود. با لبخند نگاهم می‌کنی و می‌گویی"خوشگل شدی". خوشحال می‌شوم از شنیدن اولین حرف مهربانی که امروز گفته‌ای. تنها همین نگاه مهربانت رنگی از آشنایی دارد. تنها همین نگاه...

می‌دانی دلم می‌خواست که ببینمت. دلم می‌خواست با هم قدمی بزنیم و اگر فرصتی بود برویم یک جای دنج بنشینیم و غذایی بخوریم. دلم می‌خواست دستهای همدیگر را بگیریم و از کنار هم بودنمان تازه شویم. دلم می‌خواست می‌توانستم بغلت کنم یا سرم را به شانه‌ات تکیه بدهم و بودنت را مزه مزه کنم. دلم می‌خواست ببینم که از دیدنم خوشحالی یا چیزی شبیه این... همه‌ی اینها را دلم می‌خواست. اما... اما هیچ کدام اینها نشد.

تنها شد که بنشینیم روبروی هم و غرق شویم در پریشانی فکرهای خودمان . توی آن سرمای میان من و تو دیگر جایی نمانده بود برای حرفهای گرم و نگاههای مهربان. ما بگمانم مثل دو نفری بودیم که از سر اجبار با هم همراه شده باشند. مثل دو نفری که مغلوب از ناچاریشان پشت یک میز می‌نشینند و غذایشان را می‌خورند...

 نشستیم رو بروی هم توی آن فضای کم نور با آن دیوارهای تیره، در میان آنهمه آدمهای غریبه، زیر ابری از دود سیگار و تنها و پریشان به هم نگاه کردیم....

افسرده از اینکه حرفی نمانده بود برای گفتن.

دلمرده از اینکه چاره‌ای نبود جز همان سکوت سرد و دلتنگ برای آنهمه حرف خوب که ذهن هیچ‌کداممان را چراغان نکرد تنها ساکت ماندیم و دقایق آخرین عصر دلگیرمان را با غذا فرو دادیم....