دستهای نا آشنا

 
همین.... فقط همین
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
 

دو سه روزی می‌شود که باز غصه است. حرفی نمی‌زند اما معلوم است که یکجایی توی درونش خالیست و شاید پر است. پر از درد.

آرام حرف می‌زند مثل همیشه. مثل هرروز و همین‌طور قاطی حرفهایش یک قرص کلرودیاپوکساید را می‌بلعد. بدون هیچ جلب توجهی. انگار یک آبنبات را خورده باشد و یا حتی چیزی بی‌اهمیت‌تر از آنرا....

دل من هم گرفته است اینروزها. از آن شب بد.... دلم از آن شب هنوز خسته است و بی‌خانمان. انگار جایی ندارد برای ماندنش. مثل مهمانی شده که زمان رفتنش رسیده باشد و مدام فکر می‌کند به بستن چمدانهایی که برای همه‌ی چیزهای عزیزش جا ندارند و به طی کردن راه درازی که باید تنها برگردد...

توی قلبم برای خودم و تو خانه ساخته بودم. بزرگ نبود اما گرم بود. امن بود. جای ماندمان بود. جای ماندنت در روزگار دلم. تک تک آجرهایش را خودم چیده بودم توی تمام با هم بودنهایمان.... اما از آن شب بد ویران شده است لانه‌ی امنم، و من انگار نه جانی دارم برای دوباره ساختنش و نه امیدی....

نشسته‌ام وسط آن ویرانه‌ی دلگیر و دلم جایی برای ماندن ندارد.... خسته است و شکسته و عجیب بی‌خانمان. پرنده‌ی بی‌بال‌پر تنهایی است حالا و دیگر فقط همین...