دستهای نا آشنا

 
آی عشق! چهره‌ی آبیت پیدا نیست...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
 

حال کسی را دارم که عزیز‌ترین احساسش را در مخفی‌ترین جای قلبش پنهان کرده باشد و ناگهان ببیند که نیست... گم شده است... دل آدم می‌گیرد از جای امن دروغین خالی...

چه حیف! گاهی احساس‌ها هم مثل بوی عطرهای عزیز، مثل پرنده‌ها می‌پرند، می‌روند.

 

پینوشت: شعر عنوان از شاملوست...


 
 
دریچه‌ی بی‌ پرنده .... دریچه‌ی خالی....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

از تاریکی آن کوچه بلند گذشتیم. دستم را پیش آوردم که دستت را بگیرم. دستم را پس زدی و گفتی نمی‌خواهم دستم را بگیری... دستم ناچار ماند میان فضا....

تاریکی کوچه تمام شد و ایستادیم لب شلوغی آن خیابان همیشگی. ایستادیم روبروی هم برای خداحافظی. لبهایت را به عادت همیشه‌ات جمع کرده بودی. لبهایت همانطور بودند که وقتهای ناامیدی و افسره‌گی‌ات هستند. تنها وقتی طرحشان عوض شد که خواستی بگویی که نمی‌دانی ما چرا باید وقتمان را با هم بگذرانیم. اصلا چه حرفی داریم که به هم بگوییم جز مشتی حرف روزمره‌ی بی‌فایده... لبهایت را نگاه کردم و دلم فشرده شد از اندوه و از تلخی آهنگ هجاهایی که آن لبهای آشنا داشتند در فضای میانمان می‌نواختند. ...  تلخ بودند و تیز، مثل تیزی تیغ، خراشان و سریع و ناآرام...

چه می‌توانستم بگویم سرم را زیر انداختم و از خیابان گذشتم. دل له شده‌ام اما در خودش مچاله بود وقتی که از خیابان عبور می‌کردم... نمی‌دانم چرا یه خیالم آمد که شبیه آن مجسمه‌ی مقابل تماشاخانه‌ی ایرانشهر شده‌ام. همانی که یک آدم مجهول را نشان می‌دهد که توی قلبش یک دریچه دارد و کنار دریچه‌ی قلبش دو پرنده سر در گریبان هم نشسته‌اند. شبیه همان مجسمه باع هنر بودم با آن قلب سوراخ و مچاله‌ام، که دیگر پرنده‌های دریچه‌‌ی سینه‌اش پریده بودند....

خودش مانده بود حالا و سوراخی میان سینه‌اش که سوت و کور بود و خالی وخاطره‌ی صدای آواز پرنده‌ها دلگیرترش می‌کرد...

 

 


 
 
بازگشت
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥
 

خیلی وقت است که به خانه‌ی اینجا سر نزده‌ام. وارد صفحه‌ام که می‌شوم حس آدمی را دارم که بعد از مدتها کلیدش را، درون قفل در خانه‌ای می‌چرخاند که برای سفری دور ترکش کرده است.

در را که باز می‌کتم، نامه‌های دوستانه‌ی جلوی در اولین چیزی است که می‌بینم. می‌خوانمشان و شادم می‌کنند. خیر مقدمی خوبی هستند برای این ورورد ناگهان من به سکوت این خانه...

قدمی می‌زنم از سر شوق، و می‌بینم همه جای این خانه‌ی تنهایی‌ها را خاک فتح کرده‌است. تنها می‌شود جایی را تمیز کرد برای نشستن و آرام گرفتن. برای آنکه بنشینی و ببینی اینهمه وقت را به چه گذرانده‌ای که نبوده‌ای..

و می‌بینی که به هیچ. همه‌اش گذشته است به دوندگی‌هایی که حالا برای تمام شدنشان خوشحالی و می‌بینی که خسته‌ای شاید و کمی دلگیر و دیگر هیچ.

نگاه می‌کنی به دلت، که هنوز همان خسته‌ی تنهایی که بوده مانده است. دلت انگار سهمش از روزگار همین خستگی شده و همین تنهایی درونی.

به خودم می‌گویم، سخت می‌گیری شاید. اما دلم می‌گوید، سخت هم که نگیری گاهی خودش سخت است. گاهی خیلی سخت می‌شود برای تویی که دیگر آن آدم بهتر قدیم و ندیم‌هایت هم نیستی. کاش کسی بود که می‌خواست همین آدم حالایت را دوست بدارد. همین دخترک مو مشکی آرام و کمی پژمرده‌ای را که شده‌ای. کاش کسی بود که همین آدمی که هستی را آنقدر دوست بدارد که دلش نیاید با دنیا هم عوضش کند...

دلم راست می‌گوید و حالا دیگر کسی را می‌خواهد که راحت نگذرد از بودن من. راحت فراموشم نکند و راحت به زندگی بدون من فکر نکند... اصلا دغدغه‌اش ترس نبودنم باشد...

پیر شده‌ام به گمانم... آرزوهایم رنگ و بوی ماندگاری گرفته‌اند توی اینهمه تنهایی. دست خودم نیست، دلم حالا دیگر کسی را می‌خواهد، که دوست داشتنش مثل خودم هزار در داشته باشد به باغ‌های سبز امید ...دلم حالا دیگر از درهای بسته که پشتشان پر است از حرف‌های جدایی و غصه و ناامیدی می‌ترسد.

نمی‌دانم. فرزانه راست می‌گوید شاید. سخت می‌گیرم به خیالم. اما سخت هم که نگیرم پیدا کردن چنین آدمی خودش آسان نیست به گمانم... سخت است و دلم اینرا خوب می‌داند.