دستهای نا آشنا

 
صبر کن تا دلم آرام بگیرد....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥
 

میان تمام روزهای اخیرم که هیچ کدام خوب نبودند. میان تمام حرفهای تلخ این روزها، تمام حجم ترس و دلهره‌ای که جانم را در خودش می‌فشرد، میان تمام بد حالی‌هایم تنها یک چیز بود که حسرتش را خوردم. آنهم لذت در آغوش کشیدن تو بود.

هر بار که غصه‌هایم از جانم سرریز کرد تنها آرزو کردم کاش می‌شد که مثل آنوقتها، می‌آمدم از آن حیاط کوچک و سبز رد می‌شدم، از آن پلکان سفید عبور می‌کردم و می‌آمدم بالا و ترا توی قاب آن در سفید در آغوشم می‌گرفتم. آنقدر محکم که تمام دلهره‌های جانم تمام بشود. دلم آرام بشود. توی چشمهایت خیره شوم و آرام بشوم از اینهمه ترسی که در من خانه کرده است.

هنوز دلم جایی در میان دستهایت انگار جامانده است. دستهایت را کنار هم بیاور. بگذار  پرنده‌ی کوچک دلم در تاریکی میان انگشتانت پنهان بشود. تمام اینروزها دلم حسرت تاریک آغوشت را کشیده است. دستانت کنار هم نگه دار... و آنقدر صبر کن تا دلم آرام بگیرد....


 
 
ساده ها گاهی سخت‌ترند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

دستش را روی لبهایش می‌گذارد به علامت سکوت. آرام می‌گوید " چیزی نگو. یاد بگیر که خوب گوش بدهی".

راست می‌گوید شاید. من همیشه از آن آدمها بوده‌ام که با حرف زدن دلداری داده‌ام. با حرف شنیدن دلداری گرفته‌ام. گوش دادن برای کسی مثل من مهارت تازه‌ای حساب می‌شود....

غصه‌ام می‌شود که هنوز این چیزها را بلد نیستم. هزار سال  دیگر هم که تجربه جمع کنم،  همیشه همین به ظاهر ساده‌ها  هستند که  می‌توانند نادانی‌ام را به رخم بکشند....

حرفهایم را فرو می‌دهم....

حالا اما اتاق پر است از سکوتی محکم که مثل صدای کفشهای نو، توی مغزم قرچ قرچ می‌کند.


 
 
آلبومی پر از عکسهای کودکی....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

آلبوم بچگی‌هایم را با هم نگاه می‌کنیم. تمام آن عکسهایی که انگار کمی تارند و با همان دوربین ساده‌ی قدیمی‌مان گرفته شده‌اند. با من نشسته‌ای و عکسهایم را تماشا می‌کنی و مدام می‌گویی " چقدر شبیه عکسهای خودم هستند. "

شبیه عکسهای تو و عکسهایی که همه‌ی ما از کودکی‌هایمان داریم. عکسهایی با کودکانی ایستاده یا نشسته در  اتاقهایی بسیار معمولی‌تر از حالا و عجیب ساده‌ ...

 راست می‌گویی این عکسها همه دلمرده‌اند. حتی آنهایی که، با یک لبخند بزرگ تویشان ایستاده‌ایم و چشمهایمان پر است از برق هیجان کودکی...

هیچ کدام از  این عکسها را نمی‌شود به عادت حالایمان، توی قاب گذاشت و هرروز نگاهشان کرد. لبخندهای هیچ کدامشان آنقدر گرم نیست که بشود روی در یخچال چسباندشان و  هر صبح موقع صبحانه خوردن تماشایشان کرد.

با آن سکوتی که حتی در عکسهای تولدهایمان هم هست و آن نگاههای مردد و سرگردان تنها بدرد صفحات همین آلبوم قدیمی می‌خورند و بس...