دستهای نا آشنا

 
دستگیره‌ای برای توقف اضطراری
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
 

قرصهایم را تحسین می‌کنم. گاهی توی خالی کشدار این روزها تنها دریچه‌ای هستند که به آرامش باز می‌شوند. قرصهای سفید و نارنجی کوچکی که می‌گذارند چشمهایم روی هم بروند و هیچ تصویری بر صفحه‌ی سفید ذهنم آزارم ندهد. می‌گذارند فراموشم بشود هرچه را که باید فراموش کرد.

قرصهایم را فرو می‌دهم و صبر می‌کنم تا یک رخوت و بی حسی گنگ بیاید و مرا پر کند و اینطور وقتها همه چیز در ذهنم رقیق است و عجیب لرزان. خودم و  تو و فرزانه و بابا و تکرار مدام رفتن‌ها و تمام شدن‌ها و همه‌ی هرچه که هست. هرچه که می‌تواند ذهنم را در میان تند بادش از جا بکند و با خودش ببرد.

می‌گذارند زندگی آرام و لخت و سنگین در من رسوب ‌کند و خلاص. و بعد دیگرهیچ نمی‌خواهم. حتی ترا و دستهایت را که مهربانانه مثل قبل انگشتم را در خود بگیرند و با انگشترم بازی کنند...

آه که من نمی‌دانستم که گاهی قطار خاطره می‌تواند آنقدر تند برود که آرزوی پیاده شدن از آن حسرتی غریب بشود. حالا این قرصهای عزیز کوچک، همان دستگیره‌ی توقف اضطراری مهربانی هستند که می‌شود با آنها متوقف شد و آرام گرفت. می‌شود با آنها فراموش کرد و خندید. می‌شود با آنها کمی هم زندگی کرد.  حتی می‌شود با آنها روزی تلخ مثل امروز را که در آن رفتن بابا یکساله می‌شد هم، آرام و بی گریه گذراند ....

برای همه‌ی اینهاست که من اینطور قدرشناسانه تحسینشان می‌کنم.... برای همین توقف‌های کوتاه در ایستگاه‌های  خالی زندگی....


 
 
ترس از ریسمانهای سیاه و سفید....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

نمی‌توانم باور کنم که دوستم داری. تو هم حتما، فکر می‌کنی که دوستم داری. تو خیال می‌کنی که من متولد سال ١٣۶٢ هستم. چون قیافه‌ام و صدایم به آدمهای  اوایل دهه ۶٠ بیشتر می‌خورد تا آدمهای دهه ۵٠.

 هرروز بیشتر اصرار می‌کنی که دوستم باشی. از خودت پیش من با غرور و آرامش حرف می‌زنی و مدام تجربه‌هایت را به رخم می‌کشی.

به تو نگفته‌ام که ۵ سال از تو بزرگترم. نگفته‌ام که خیالاتی شده‌ای. نگفته‌ام که همه چیز را نمی‌دانی.  آخر نمی‌خواهم چینی نازک غرورت شکسته شود. دوست ندارم صورت احساس لطیفت را خراشیده ببینم.

جواب تلفن های مکررت را نمی‌دانم چه‌طور بدهم و جواب حرفهای مهربانت را و تمام آن همدردی‌هایی که اینروزها برای سالگرد فوت پدرم با من می‌کنی. نمی‌دانم چه می‌توانم بگویم وقتی که می‌گویی دلت می‌خواهد در مراسم سالگرد پدرم شرکت کنی تا با بودنت در آنجا، تنهاییم را کوچک کنی وحجم سنگین اندوهم را سبک.

من اما به خاطر این نگفتن همه چیز، پرم از عذاب وجدان. به خاطر اینکه از تو بزرگترم و تو هنوز نمی‌دانی.  تو آنقدر محکم به تصورت از من چسبیده‌ای که از گفتن حقیقت ناتوانم کرده‌ای. کاش تنها کمی به من حق بدهی. کاش  جنس ترسم را بشناسی...

آخر من می دانم که این بزرگتر بودن من، روزی مثل علف هرز گیاه رابطه‌مان را خشک خواهد کرد. مهم نیست که چقدر قد کشیده باشد. هرچه هم که زیبا باشد خشک خواهد شد. آنقدر خشک، تا زمانی برسد که با من طوری رفتار کنی که انگار هیچ وقت کنارت نبوده‌ام. انگار که من نبوده‌ام که با تو از شلوغی آنهمه خیابان گذشته ام. آنگار من نبودم که بی هیچ توقعی تنها به احترام بودنت در روزگارم شادی و غمت را از خودم ‌دانسته‌ام.

 اگر  همه چیز را بدانی آنوقت ناگهان آدم دیگری می شوی. غریبه‌ای می‌شوی که گویی هیچ وقت به من زنگ نزده است.  کسی می‌شوی که  انگار هیچ کدام از حرفهایش را با من نگفته است. ناشناسی که هیچ وقت مرا دوست هم نداشته است.  حالا حتی شاید باور هم نکنی که می‌شود روزی بیاید که تو در آن از شنیدن جمله‌ی " دلم برایت تنگ شده است." از من ناراحت بشوی...

ساده‌ی ساده، غریبه ترین آدم دنیا می‌شوی و بی احساس‌ترین. و دیگر هیچ پرنده‌ی مهربانی‌ای از رواق چشمانت به قلب من پر نخواهد کشید.

می‌روی و همه چیز برایت تمام خواهد شد و آنوقت من پر از ناچاری، پشت دیوار تنهایی ‌ام از هجوم تمام خاطرات مشترکمان به ذهن پناه خواهم گرفت. و معصومانه از تمام خیابانهایی که با هم از آنها گذشته‌ایم و تمام نیمکتهای سبزی که با هم رویشان نشسته‌ایم، خواهم ترسید.

خواهم ترسید از خودم و از بی‌تفاوتی تو و سرعت عبورت از من و حتی از سکوت سرد تلفن همراهم، که آنوقت حتما مثل پیله‌ی خالی پروانه‌ای از حضور صدایت خالی خواهد ماند.

با همه‌ی اینها چه؟ با همه‌ی اینها هم نمی‌توانی سکوتم را ببخشی؟ کاش فقط کمی به من حق بدهی.... کاش که...


 
 
من و تو و هیچ ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

کنارم آرام راه می‌روی. حرفی نمی‌زنی. غرق شده‌ای در عمق فکرهایت. دلم می‌خواهد به من فکر کنی. دلم می‌خواهد با من حرف بزنی. اینها را به تو نمی‌‌گویم. نمی‌گویم که حتی همین حالا که کنارمی دلتنگت هستم. نمی‌گویم که این ساکت قدم زدنت، وقتی شانه به شانه‌ام راه می‌روی مرا دیوانه می‌کند. انگار همیشه چیزی باید باشد که نگذارد من از طعم با هم بودنمان لذت ببرم....

.

زنگ را فشار می‌دهم و صبر می‌کنم صدایت از توی آیفون بگوید : بله؟

صدای خودم را می‌شنوم که می‌گوید "منم". من یعنی مریم. یعنی همین دختری که دارد از پله‌ها بالا می‌آید تا ترا ببیند. من یعنی کسی که بار سردرگمی‌هایش از وزن خودش هم بیشتر است. به تو اما که برسم نمی‌گویم که چقدر این سرزدن‌هایم به تو ناآرامم می‌کند. نمی‌گویم هر بار که به دیدنت می‌آیم حجم سینه‌ام انگار کوچکتر می‌شود و تا چند روز نفسم کم می‌آید. تا به تو برسم، پر می‌شوم از هزار فکر متلاطم. تو جلوی در آپارتمان ایستاده‌ای و صورتت پر است از خستگی. از همین اولین نگاهت می‌دانم که روز خوبی نخواهیم داشت. تنها می‌گویم سلام و به صدای آشنای هجاهای این کلمه در ذهنم گوش می‌دهم... سلام می‌دهی و من تمام قد در عمق سکوت خانه‌ات فرو می‌روم....

.

اسمم را ته دیوان حافظ کوچکم می‌نویسی. با خط خوب و خوانا. خوشم می‌آید که اینقدر زیبا نوشته‌ای مرا. سرت را بلند می‌کنی و  در چشمهای من مهربان لبخند می‌زنی. اینطوری که نگاهم می‌کنی آسمان دلم آفتابی می‌شود.  انگار دلم نفس می‌کشد و قلبم خوشحال می‌تپد....

داری دیوان حافظم را ورق می‌زنی و لابه لای شعرهایش می‌گردی و من  با ذوق چشمهایم را می‌بندم و به خودم می‌گویم هرچه که خواند حسش به من است. تو می‌خوانی:

"دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟      چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟"

دیگر گوش نمی‌دهم. بقیه‌ی این شعر را از حفظ می‌دانم. دلم می‌گیرد. خیره می‌شوم به سرامیک های سفید کف سالن سینما و وانمود می‌کنم که به شعر خواندنت گوش می‌دهم. تمام خوشحالی چند لحظه قبل مثل قاصدک سفید و سبکی در باد رفته است...

حالا دوباره من مانده‌ام و تو و هیچ....


 
 
نقطه‌ی عزیز سبز رنگ من....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
 

تو برای من حالا دیگر تنها همان دایره‌ی سبز رنگ کوچکی هستی که کنار اسمت، توی ستون چت جی‌میل روشن می‌شود. باورش برای خودم هم سخت می‌شود گاهی که به همین سادگی از آن آدمی که بخش بزرگی از زندگیم شده بود، رسیده‌ای به یک نقطه کوچک سبز رنگ.

مثل دور شدن می‌ماند. مثل وقتیکه، عزیزی را در ابتدای جاده‌ای طولانی  برای آخرین بار می‌بوسی و دستش را رها می‌کنی تا برود و در حالی که سر انگشتانت از آخرین لمس دستش بی‌حس شده‌اند، آنقدر می‌ایستی و رفتنش را تماشا می‌کنی تا در امتداد جاده از حجم حضورش تنها نقطه‌ای کوچک بماند.

آنوقت می‌دانی که حتی اگر فریاد هم بزنی نقطه‌ی کوچک صدایت را نخواهد شنید. آنقدر دور است که  دیگر حتی اگر  با تمام توانت بدوی هم به او نخواهی رسید.

حالا گاهی من فقط  به آن نقطه سبز رنگ کنار اسمت خیره می‌شوم و به خیالم می‌رسد که تو همان نقطه‌ی دوری شده‌ای که صدایم را  هم حتی نخواهی شنید. آنقدر دور که  شاید دیگر ذهنت هم از یادم خالی باشد و به‌جای من و یادم غرق شده باشد در تازه‌های اطرافش .

تو برای من حالا تنها همان نقطه‌ای. باورت نمی‌شود که چقدر با اندوه در خالی این اتاقها راه رفته‌ام تا، از آن حجم عزیز و بزرگ زندگیم که تو بودی تنها همین نقطه‌ی کوچک روشن کنار اسمت بماند. وه که  گاهی چه فشردگی عظیمی در حجم احساس یک آدم می‌تواند رخ بدهد.

افسوس. چه فایده دارد حالا گفتن این حرفها که مثل طعم قرصهایم دهانم را تلخ می‌کنند.

راهت را برو. شاید باید رها کنیم تمام این حرفهای بی‌فایده را، نقطه‌ی عزیز من.

حالا دیگر چیزی عوض نخواهد شد. بیا در سکوت قرص‌های فراموشی‌مان فرو بدهیم هرچه‌قدر هم که تلخ باشند... به گمانم فراموشی هنور هم بهترین داروی این جور وقتها  باشد ...


 
 
هذیان
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
 

برایم نوشته است <می افتم میان هذیان گویی واژه‌ها. تب تو اگر بگذارد، کمی عاقل می‌شوم>

برایش می‌نویسم < تب من اما ، مدتیست که از تاب افتاده است. به گمانم تابش برای هردومان جا نداشت.

نترس، من اما تمام هذیانهایت را با نخ به گردنم آویخته‌ام. .. از آن تب و تاب عزبز شاید، تنها همین ها جا مانده است...>