دستهای نا آشنا

 
محکمتر خط بزن. سیاهی هم می‌تواند محو کند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠
 

توی یک خبری خواندم که تاثیر ترک عشق درست شبیه تاثیر ترک کوکائین است و آدمهای عاشق دقیقا همان نشئه‌ای را تجربه می‌کنند که از مصزف کوکائین به آدم دست می‌دهد. راست است به گمانم.

امروز داشتم به خودمان فکر می‌کردم. به آن نشئه‌ی دلچسبی که کنار هم بودنمان، در جانمان می‌ریخت. به آن روزهای سختمان از تابستان قبل، که تنها مسکن تحمل دردهایش همین با هم بودنمان بود و بس. به همه‌ی آن لحظه‌های مهربانی که مثل هزار نخ نامرئی ما را به هم وصل کرد و تمام شد و رفت.

و می‌بینم حالا که همه‌چیز تمام شده است، تو با من و دلبستگیت به من، درست مثل دلبستگی حقیر آدمی به مخدرش رفتار می‌کنی. دلبستگی تلخی که لای تمام تار و پود فکرت هست و ته همه‌ی ساعتهای تنهایی‌ات،  تویی که میان در هم تنیدگی تمام آن نخهای نامریی‌اش سرگردانی بی آنکه بدانی با این کشش مقاومت‌ناپذیر که گاهی خواهش تمام وجودت می‌شود چه باید بکنی؟

تنها بودنش را انکار می‌کنی. مدام طردش می‌کنی. مدام خطش می‌زنی که بگویی نیست. که ثابت کنی می‌توانی فراموشش کنی اگر که بخواهیُُ، با تمام هرچه که در توانت هست. مثل معتادی که بالاخره عزمش را جزم کند تا مخدر عزیزش را کنار بگذارد برای همیشه تا بقیه‌ی عمرش را با حسرت نشئه‌ی بکرش بگذراند. و  بشود یکی از آدمهای سالم درون چارچوبهای سخت. بشود مثل همه...

می‌دانی، یک زمانی توی دانشگاه بوشهر دوستی داشتم که معتاد بود. دانشجو بود مثل من و از شهر دوری آمده بود تا به قول خودش تبعید تحصیلی‌اش را توی آن شرجی بی‌پیر بگذراند. همیشه غروب‌ها می‌دیدمش که می‌نشست آنجا روبروی افق نارنجی دریا و سیگاری می‌گیراند و غرق می‌شد توی امواج فکرش و از سیگارش کام‌های عمیق می‌گرفت. نگاهش که می‌کردی مردی را می‌دیدی که سیگار را نمی‌کشید با سیگارش عشق‌بازی می‌کرد. آدم عجیبی بود و من در دوستی با او  بود که فهمیدم تعابیر زشت آدمها می‌تواند تعاریف ساده و زیبایی داشته باشد تنها به این شرط که بخواهی زیبا نگاهشان کنی.

یکروز برایم گفت که از تمام دوستانش بریده است چون هیچ‌کدامشان او را با دلبستگی‌اش به مخدرش نمی‌خواهند و گفت که این آدمها نمی‌دانند چه روزهای تلخی را همین مخدر عزیز خانمان برانداز برایش آسان کرده است که هیچ کدام آن دوستان یک لحظه‌اش را هم نمی‌توانستند تغییری بدهند. می‌گفت که بدبختی همین است که آدمها همیشه دارند خودشان را، حسشان را و حتی قلبشان را انکار می‌کنند و فکر می‌کنند در مسیر نجات هستند.

حالا اما هروقت به یادش می‌افتم پر می‌شوم از افسوس و دلم برای بوی سیگارش که با عشق می‌کشید تنگ می‌شود... و دیگر اینکه حالا می‌دانم که چقدر راست می‌گفت که بدبختی همین است که هیچ کدام از ما آدمها بلد نیستیم عشق به مخدرمان را بپذیریم و ستایشش ‌کنیم. تنها گرفتار در گره‌های کور آن نخ‌های نامرئی احساسمان همیشه در حال دور شدن هستیم از خودمان و آن مخدر عزیزی که می‌دانیم با بودنش از چه روزهای تلخی به سلامت گذشته‌ایم.

حالا تو هم از من فرار کن. با تمام توانت مرا خط بزن. بگذار لذت بودنم در روزگارت مثل تمام شدن یک اعتیاد حقیر محو بشود و برود. وقتی که رفت تو دیگر آزادی و درست می‌شوی یکی از همان آدمهای اسیر کلیشه‌ای که از هرچه بیرون از چارچوبهایشان می ترسند. خط بزن مرا. امتداد همین خطها ترا دوباره به حریم امن چارچوبهای بسته‌ات خواهد رساند ....درنگ نکن. فقط خط بزن...


 
 
...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
 

می‌دانی...

سخت است که کسی را بخواهی که کنارت نیست...

سخت است که دلتنگ کسی باشی که دوستش داری...

سخت است که ببینی قلبت میان این تنگی تلخ مدام فشرده می‌شود....

 اما اگر روزی بیاید که در آن بفهمی کسی که آنهمه دوستش داشته‌ای و برایش آنهمه دلتنگ بوده‌ای، هیچ‌وقت ارزش چندانی برایت قائل نبوده است، تازه می‌فهمی به هر چیزی نباید بگویی سخت. سخت چیز دیگریست.....

 


 
 
کودک نامشروعی که ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

خسته‌ام و خواب‌‌آلود. ساعت ٩ صبح است و من اما هنوز دلم نمی‌خواهد که بلند بشوم. انگار که امروز برای من، صبح هنوز شروع نشده است. خواب نیستم اما. مغزم دارد با سرعت کار می‌کند. جایی مانده میان تصاویر خوابی از تو که دوباره دیده‌ام و نور صبح و همه‌ی آن خستگی عمیقی که هنوز روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند.

اصلا هربار که خواب ترا می‌بینم صبح از من فرار می‌کند و مثل آدمی از خواب بلند می‌شوم که از یک کوه پرت شده باشد و یا از تصادف سنگینی خرد و خمیر جان سالم بدر برده باشد.  توی این خواب و بیداری دارم فکر می‌کنم شاید اگر دو هفته قبل بود دوباره مثل یک احمق تمام عیار گوشی تلفن را برمی‌داشتم و تلاش می کردم با شنیدن صدایت بفهمم که همه چیز روزگارت درست روی روالش پبش می‌رود یا نه؟  اما نه حالا دیگر اینکار را نخواهم کرد. فرزانه راست می‌گوید مرد ها هرچه را که بخواهند دنبالش می‌روند. و اگر کسی را نخواهند، حتی دلتنگش هم نمی‌شوند.

حالا دیگر اینها را برای خودم روشن کرده‌ام که تو دلتنگ من نخواهی شد هیچوقت. توی تمام پیاده روی‌های عصرگاهی این تابستان گرم این را برای خودم جا انداخته‌ام. با هر قدمم سعی کردم باور کنم که تمام شده است. همه‌چیز تمام شده است.

به خودم فهمانده‌ام، دیگر این زنگ زدن‌ها به امید شنیدن صدای آشنا و مهربانی که دلتنگش می‌شوی هیچ فایده‌ای ندارد. شنیدن صدایی که دیگر خیلی مهربان نیست و خیلی هم غریبه است و می‌تواند راحت به تو بگوید هیچ وقت دلتنگت نشده است در این زمان طولانی نبودنت. می‌تواند  بی دغدغه شکستن تو، به تو بگوید نگرانش نشوی چون حالش خوب است. چون نبودن تو در روزگارش خیلی بهتر از بودنت است. و جای خالی تو  هیچ وقت آزارش نداده و نمی‌دهد.

حقیقت تلخی است، اما من حالا دیگر باورش کرده‌ام. توی عبور تنهایم از شلوغی و داغی آن خیابانهای آشنا برای هردومان و خاطراتمان. توی راه رفتن روی سنگفرش های خیابان انقلاب که یک ردیف کاشی زرد رنگ پر از برآمده‌گی دارد و تو می‌گفتی برآمدگیهایش خستگی پاها را در‌می‌آورد. توی گذشتن از بلوار کشاورز در راه رسیدن به میدان ولیعصر. درست از کنار سبزی مهربان و همیشگی پارک لاله. توی گشتن بیهوده لابه‌لای قفسه‌های همان مغازه اسباب بازی فروشی محبوبمان ....

برای خودم جا انداخته‌ام که امیدی نیست به کودک زیبای مرده دوستی‌‌مان که بتواند دوباره نفسی بکشد. امیدی نیست به تو که یک زمانی تنها روزنه نفس کشیدن بودی میان همه‌ی خستگی‌هایم. جا انداختنش از روز پدر، حتی دیگر برایم  سخت هم نبود  به گمانم که دلشکسته‌ترین دختر دنیا شده بودم وقتی که از از سر خاک بابا آمدم و به تو زنگ زدم و تو حتی نخواستی با من حرف بزنی. با من که تمام راه بهشت زهرا تا خانه را با امید مهربانی خیالی تو تحمل کردم و اشک نریختم. عجیب دلم می‌خواست بیایم جلوی خانه‌‌تان و مثل آنوقتها بدون هیچ حرفی تنها بغلت کنم. دلم می‌‌خواست ببینمت و دستت را بگیرم تا حس بودنت کمی آرامم کند. تنها همین. بعد می‌رفتم برای همیشه. مثل همین حالا. تو اما حتی دلت نخواست آنروز توی چت با من حرف هم بزنی....

می‌بینی این امید را مثل کودک نا‌مشروعی که آبستنش شده باشی تنها باید سقط کنی و بعد ساعتها خیره به هیچ به جای خالیش در بطنت فکر کنی. به فاصله‌ی کوتاه بودن و نبودنش در درونت....

زنگ اس‌ام‌اس موبایل به خودم می‌آوردم. غلتی می‌زنم و گوشی را بر‌می دارم. پیام را می‌خوانم و گم می‌شوم میان سردرگمی و نا‌آرامی. < سلام. وقت داری امروز ببینمت؟>

طعم تلخی دهانم را پر می‌کند و اشک از گوشه‌ی هردو چشمم رها می‌شود و جایی میان تاریکی گیسوانم گم می‌شود. تنها جواب می‌دهم < سلام. خبر می دهم.>

 


 
 
به گمانم سکوت دری دارد به ایوان آرامش...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

تازگیها یک ٢٠۶ سفید خریده‌ای. توی ماشین تازه‌ات بوی خوب نویی می‌آید و بوی خوشبو کننده‌‌ای که از آینه‌اش آویزان کرده‌ای و بوی ادکلنت. توی ماشین تازه‌ات، زیر خنکی مهربان کولرش حس خوبی هست. یک حس تازه که با همه‌ی حسهایی که من کنار تو داشته‌ام فرق دارد. حس خوبی که وقتی توی ماشینت هستم و تو می‌نشینی کنارم و حرفهایم را گوش می‌دهی تمام فضا را پر می‌کند. تو کنارم می‌نشینی آرام و بی اعتراض. خسته نمی‌شوی از من و حال و احوالم و من دارم کم کم مجذوب این صبوریت می‌شوم در تحمل من که همیشه اینقدر دیر عادت می‌کنم.

جالا کم کم بودنت برایم دارد پر می‌شود از حس تازه‌ای که هیجان دارد و آرامش. نمی‌دانم از کی این‌طوری شده است ؟ پیش ترها چیزی بود در من که با آن بودنت را پس می‌زدم. نمی‌خواستم قبول کنم که تو  هم می‌توانی همانی باشد که رنگی به روزگارم بیاورد. حالا اما به گمانم دارم نقشت را در زندگی‌ام می بینم.  درست اما نمی‌دانم از کی؟

شاید از همان عصر غمگینی که با هم توی ماشینت نشسته بودیم و من غرق در سکوت خودم خیره مانده به هیچ از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. سکوت توی ماشینت  پشت شیشه‌های داغ از آفتاب پر پر می‌زد و ماشینت پر بود از همان طعم خوب رها در فضا و اندوه من و خنکای کولر و عطر تو.

آرام رانندگی‌ات را می کردی و من جایی پشت دیوار غصه‌ام پرسه می‌زدم. تو آرام در میانه تلخی غصه‌ی من دستت را پیش آوردی و دستم را گرفتی و روی دنده ماشینت گذاشتی و  گفتی< بیا با هم رانندگی کنیم. >

و تا انتهای راه دنده را با دست من نگه داشتی و عوض کردی. توی راه حرفی نزدی، دلداری‌ام ندادی، تنها کنارم نشستی و رانندگیت را کردی ولی گرمی دستت نگذاشت حس خالی تنهایی از درونم مثل یک شب سیاه بالا بیاید و وجودم را پر کند و ببرد.

حالا توی بیشتر این عصرهای تابستان، توی عطر آشنا و نوی ماشین تازه ات، با بودنت به تنهایی هایم رنگ می‌زنی. آرام و بی هیچ حرف اضافه‌ای کنارم می‌نشینی و صبورترین مرد دنیا می‌شوی و تمام تلاشت را می‌کنی که ‌نگذاری غصه مثل چادر سیاه شب زندگی‌ام را بپوشاند. حالا به گمانم تو با همین‌ها آرامم می‌کنی...