دستهای نا آشنا

 
مثل آب بود در کویر.... اما همه چیز را همه نمی‌فهمند به گمانم...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

می‌دانم که به رویت خودت نمی‌آوری که دلت چقدر می‌سوزد هربار که یادت می‌افتد....

آخر کسی نمی‌داند که تو چطور همه جسارتت را جمع کرده بودی تا بشود که روبرویش بنشینی و بگویی که می‌خواهی و می‌توانی کنار او بمانی برای همیشه...

و او که سرش را پایین انداخت و موقع گوش دادن به حرفهایت، لبهایش را به عادت همیشه‌اش جمع کرد و بعد راحت گفت که تو، آن آینده‌ای نیستی که او همیشه برای خودش می‌خواسته است...

به همین سادگی اینرا گفت بعد از تمام هرچه که بود میانتان و اتفاقا کم هم نبود و بعد دیگر حرفی نماند برای گفتن و تمام....

و بعد از آن تو اما غرق ماندی در اندوه و حیرت هدر شدن آن جسارت ناب، که مثل آب چشمه‌های زیرزمینی کویر خنک بود و شیرین و گوارا و طعم عشق داشت و با آن می‌شد تا آنور دنیا را دوید....

و دلت می‌سوزد هربار که یادت می‌آید که او هیچ وقت نخواهد فهمید که تو برای هر جرعه‌ی آن جسارت ناب چه قله‌های بلندی از ترس را به تنهایی فتح کرده بودی....


 
 
همین جابجایی ساده است که اینطور آدم را به داخل فنا می‌فرستد؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

ورقها را که داشت روز میز می‌چید گفت" می‌دانی زنها همیشه رابطه‌هاشان را با عقل شروع می‌کنند و مردها با احساس. اما زمان که می‌گذرد  به مرور جایشان عوض می‌شود. آخرش مردها با عقل رابطه‌شان را تمام می‌کنند و رنها با احساس تلاش می‌کنند نگهش دارند" و راست می‌گفت....