دستهای نا آشنا

 
دیوانگی
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩
 

یعضی وقتها آنقدر می‌ترسم که حساب ندارد. از خودم، از هرچه که دارد رخ می‌دهد. از همه چیز. از آنچه که در درون و بیرون من است. از درسهایم، از پروژه‌هایم، از آدمهای اطرافم و بیشتر از همه از خودم. از خودی که دیگر آدم سابق نیست. خیلی چیزها برایش سخت است. خیلی چیزهای ساده در گذشته‌هایش غول‌های ترسناک اکنونش شده‌اند.

از آدمها عصبانی می شود و بخشیدن برایش سخت می‌شود. از سوء استفاده آدمها و بی ملاحظه بودنشان غمگین می‌شود و فراموش کردن برایش سخت می شود. از حرفهای بیهوده آدمها دلخور می‌شود و ساکت ماندن برایش خفه کننده می‌شود. بعد ناگهان از خودش می‌ترسد. از آدمی که شده است و از اینکه روزی برسد بخشیدن و فراموش کردن و کوتاه آمدن و آرام ماندن از یادش برود. بی اختیار به رتیل سیاهی فکر می‌کند که شاید دارد از درونش به بیرون می‌خزد. می‌ترسد یکی از این روزها وقتی جلوی آینه اتاقش ایستاد خودش را نبیند و تمام آینه را رتیل سیاه لعنتی پر کرده باشد.

خودش را دوست ندارد و این دختری که آمده و جایش را گرفته است را. فضای این اتاقها گاهی برای فرارش از این‌همه ترس خیلی کوچک است. شبها روی تختش دراز می‌کشد و فکر می‌کند به همه‌ی این اتفاقات تکراری که روزش را می‌سازند و به آدمی که دارد می‌شود و آدمی که قبل‌تر ها بوده است. می‌خوابد و بابا را خواب می‌بیند که او هم دوستش ندارد. بابا را می‌بیند که دلخور است و مثل آدمهای قهر توی خواب جوابش را می‌دهد و یا هیچ حرف نمی زند و خسته بیدار می‌شود و تمام نمی‌شود اما این حرفها توی ذهنش.

دیروز کنارش دراز کشیده بودم و او خواب بود. مثل بچه‌ها معصوم و آرام نفس می‌کشید.

چشمهایم را بستم و دیدم خودم را دوست ندارم حتی یک ذره و فکر کردم ذرات این دوست نداشتن حتما مثل یک مرض مسری سخت با نفسم در هوا رها می‌شود و با نفس او که دارد اینطور آرام در خواب نفس می‌کشد ترکیب می‌شود و مبتلایش می‌کند به عارضه‌ی مهلک دوست نداشتن من و از این فکر ترسیدم.

امابازهم نتوانستم خودم را دوست بدارم و آن دخترکی را که آنجا کنار او دراز کشیده بودباموهایی رها روی بالش.

تنها فکرم رقت به آن شب زمستانی سرد که من در آن هفده ساله بودم و در تاریکی خیابان نزدیک بود که زیر یک اتوبوس آبی رنگ شرکت واحد له بشوم. و آن لحظه‌ی آخری که توانستم خودم را پرت کنم در باغچه‌ی کنار خیابان و له نشوم و اتوبوس که با بوق ترسناک بلندش گذشت و مرگ هم شاید....

با چشمهای بسته کنار نفسهای آرام او  فکر کردم که کاش آنشب فرصتی نمانده بود  برای پریدن از آغوش باز آن مرگ نزدیک . و یک قطره اشک از لای مژه‌های بهم فشرده‌ام رها شد و از میان نفس‌های آرام او روی گردنم گذشت و آرام افتاد جایی درون خالی میانمان....


 
 
سرد مثل ...؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
 

کاش کسی می‌شدی که غصه‌ام را از لابه‌لای حرفهایم می‌فهمید. بعضی وقتها به خیالم می‌رسد از سر ناچاری حرفهایم را می‌شنوی. این جور وقتها تلفن را که قطع می‌کنم حس بدی می‌آید سراغم که دوستش ندارم. مرا یاد چیزی دور در گذشته‌ام می‌اندازد. چیزی که مثل گرفتن دستهای غریبه است. سرد است و آدم از سرمای نا‌آشنایش مور مورش می‌شود....

 

 

 

 


 
 
آلودگی به فناوری....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢
 

من: این کاغذ‌هارا تو برام بیار لطفا.( ۴ تا برگA4 ناقابل)

طرف: من چرا کاغذ‌های تو رو باید بیارم؟

من: خوب، چون تو مردی...

طرف: ببخشید! مرد همون الاغه؟؟؟

من: نه بابا این چه حرفیه می‌زنی؟؟ چرا جسارت می‌کنی؟ این که تو می‌گی اگر بوده هم ورژن خیلی قدیمیشه. چون الاغ یک موجود تک‌منظوره اس. ولی مرد کاملا چند منظوره‌ محسوب می‌شه. می‌دونی که؟

طرف: آهان یعنی همون الاغه که یه سری پلاگین (Plug-in) اضافه روش نصب کردن؟؟؟؟؟؟

من:خنثی