دستهای نا آشنا

 
نامرئی احساس! خودت را نشان بده....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩
 

تازگی‌ها فرصتی دست داد و من توانستم برای بار دوم فیلم اترنال سان شاین را تماشا کنم... داستان فیلم خیلی آشناست. آشنا که می‌گویم منظورم اینست که کمابیش برای همه‌ی آدمها یکجورهایی پیش می‌آید.

قصه‌ی فیلم در مورد دختر و پسری است که با هم دوست هستند و رابطه‌ی خوبی هم دارند. مثل همه‌ی زوج‌ها گاهکی کارشان به دعوا می‌رسداما، روزهای خوششان از روزهای ناخوششان خیلی بیشتر است . تا اینکه یک شبی به یک دلیلی دعوایشان می‌شود و با اوج دعوا رابطه‌شان را تمام می‌کنند و تصمیم می‌گیرند که با کمک یک روانپزشک تمام خاطرات مشترکشان را با یک روش سریع پاک کنند. توی مسیر همین پاک کردن خاطرات است که می‌فهمند خیلی بیشتر از آنچه فکرش را می‌کردند بهم وابسته هستند و می‌‌بینند که با همه‌ی وجودشان می‌خواهند دیگری را در روزگارشان نگه دارند....

آنچه آشناست شاید همین است. همین که ندانی چقدر به بودن یکنفر در روزگارت وابسته‌ای... نمی‌دانی و تمامش می‌کنی با هزار منطق به‌ظاهر درست. به خودت می‌گویی دیگر باید تمام می‌‌شد. اصلا خوب شد که تمام شد و خودت را می‌سپاری به ماجرای فراموشی هرچه که با دیگری داشته‌ای. اما چیزی نمی‌گذرد که از همه‌ی آن منطق‌ها و دلخوری‌ها و خستگی‌ها چیزی جز فوج فوج دلتنگی برایت نمی‌ماند.

آنوقت است که تازه می‌فهمی با هزار نخ نامرئی احساس به دیگری بسته‌ شده‌ای و خودت نمی‌دانسته‌ای. نخ‌های نامریی احساسی، که همه‌جا پیدایشان می‌کنی. لای ورقهای کتابی که شش ماه قبل می‌خواندی، میان خرت و پرت‌های دکوری گوشه و کنار اتاقت، لابه‌لای ورق‌های سررسدیت، میان تاریکی جامدادیت وسط روان‌نویس‌های رنگی استدلر، میان شلوغی واگن‌های مترو، توی تاریکی سالن‌های سینما، لابه لای قفسه‌های کتابفروشی‌های انقلاب و اصلا همه‌جا. هر جا که باشی، هر جا که بروی بی‌دفاع اسیر دلتنگی تلخی می‌شوی، که آنجا کمینت را می‌کشیده است...

گرفتار این دلتنگی که می‌شوی از سر ناچاری به ذهنت رو می‌آوری. توی تنهاییت مدام می‌گردی دنبال آن دلایل منطقی که حکم جدایی را می‌دادند. توی خاطراتت همه‌ی دعواها را هزار بار مرور می‌کنی و روزهای بد با او بودنت را از نو نگاه می‌کنی و می‌بینی که هیچ کدام از آن برهان‌های قبلی‌ات دیگر درست کار نمی‌کنند. می‌بینی که همه‌ی آن دلخوری‌های اعصاب‌‌ خراب‌کن، حساسیت‌های بیهوده‌ای بوده‌اند که حالا برایت پوچ شده‌اند. دیگر مهم نیستند و اصلا هیچ وقت هم مهم نبوده‌اند.

آنوقت اما شاید دیر باشد برای این فهمیدن‌ها. اصلا آدمها چیزهای مهم را دیر یاد می‌گیرند و دیر بزرگ می‌شوند و افسوس از همه‌ی آن داستان‌های خوبی که توی این دیر فهمیدن‌ها دیگر به اتفاق تولدشان نمی‌رسند.

گاهی فکر می‌کنم زندگی ساده‌تر از آنست که حتی فکرش را می‌کنیم، فقط ما آدمهاییم که همیشه داریم پیچیده نگاهش می‌کنیم... آخ امان از ما آدمها...


 
 
طولانی‌ترین....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
 

چند روزی می‌شود که در کار پست جدید نوشتن هستم. اما وصال نمی‌دهد به گمانم به این راحتی‌ها. منی که همیشه سر دردل کردنم توی این صفحه باز بوده است حالا لالمانی گرفته‌ام برای نوشتن. بخت هم گاهی یاری نمی‌دهد. مثل امروز که پستی نوشتم که بعد از مدتها می‌خواست مرا به وصال زدن دکمه‌ی انتشار برساند که نفهمیدم چطور شد که پرید. و خلاص.....

راستش را بخواهید، چند روزی است که یکجور عجیبی کلافه‌ام. گیر کرده‌ام وسط داستان سردرگم روزهایم و آدمهایش.... آخ از این روزها که عجیب خالی و کشدارند گاهی. نه اینکه گمان کنید کاری ندارم که مشغولم کند و یا از شدت بی‌کاریست که این حرفها را می‌زنم ها. نه....

هزار کار ریز و درشت هست که در صف انتظار انجام شدن دارند خیره خیره نگاهم می‌کنند. اما من نمی‌دانم چه مرگم است. تمرکز انجامشان پیدا نمی‌شود. دلم می‌خواهد زندگی تا اطلاع ثانوی متوقف شود با همه‌ی این کلافگی‌هایش....

و بدتر از خالی این روزها و اینهمه کلافگی‌اش آدمهایش هستند که نمی‌دانم گاهی چطور تحملشان کنم. گاهی فکر می‌کنم بیهوده است. هیچ وقت روابط من با یکسری از آدمهای دنیایم بهتر نشده و نمی‌شود. اما راستش خسته شده‌ام دیگر از این فاز تحمل که حتی مثل فرزانه هم تویش نمی‌توانم خوب باشم.....

اصلا همه‌ی اینها درد بی‌پولی است به گمانم. اگر پول می‌داشتم، همه‌ی این آدمها را با مهربانی و لبخند از روی اعصابم پیاده می‌کردم و با یک تور خوب می‌فرستادم سفر دور دنیا.... بروند حالش را ببرند برای خودشان و تا اطلاع ثانوی نباشند برای شخم زدن اعصاب...

راستی کسی می‌داند طولانی‌ترین سفر دور دنیا چند روزه است؟؟؟؟