دستهای نا آشنا

 
خیال...خیال نازک سرشار من....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥
 

من توی ذهنم یک خانه‌ی زنده دارم. یک خانه‌ی سرشار. یک خانه که گاهی بزرگ است و گاهی کوچک. دکورش گاهی سنتی می‌شود و گاهی مدرن. اما همیشه قشنگ است. راحت است، مهربان است.

خانه‌‌ی ذهن من دیوارهای سفید دارد با فضایی دلباز. فضایش شبها اما، همیشه با نور کمی روشن می‌شود و پر است از رقص سایه‌های خوب و سربراه با بوی عطر رهایی که آدم را یاد آغوشهای مهربان می‌اندازد.

خانه‌ی ذهنم پر است از کتاب. کتابهایی، که مثل هجاهای زیبای یک شعر در سادگی قفسه‌های چوبی‌شان ایستاده‌اند و حضورشان به آدم آرامش می‌دهد...

گوشه و کنار خانه‌ام، همیشه پر است از لطافت و همیشه می‌شود جایی گلدانی پیدا کرد که پر باشد از تازگی گلهای سفید که بوی زندگی می‌دهند...

خانه‌ی خیال من تلوزیون ندارد اما مبلهایش راحت است و گلیم‌هایی دارد پر از نقش‌های زیبا که  ناگهانی سرمای سرامیک‌های سفید را پنهان می‌کنند. خانه‌ فکر من لبریز است از موسیقی، آوا و رنگ و عشق. و همه‌جایش می‌شود شمعهای رنگی عطری که توی نور لرزانشان همه چیز خیال‌انگیز و زیباست، پیدا کرد.

خانه‌ی رویاهای من پرده‌های ساده و سفیدی دارد که جلوی پنجره‌های تمیز آویزان شده‌اند. پنجره‌هایی که پشتشان تصویر سبز و ساده‌ وشفافی از درختان بلند نشسته است.

خانه‌ی ذهن من ساده است، آرام است و تابلوهای شاد پر از رنگ دارد. از آن تابلوهایی که آدم می‌تواند با یک لیوان چای ساعتها روبرویشان در نرمی یک مبل فرو برود و توی تمام پیچ و خم‌های تصاوبرشان گم بشود.

 خانه‌ی خیال من، پراست از لیوانهای رنگی کوچک و بزرگ و ظرفهای سفالی و آیگینه. همه‌ی قفسه‌های آشپرخانه‌اش در هیجان بوی غذاهای ساده‌ای که سریع درست می‌شوند، رنگی هستند و خوشمزه، نفس می‌کشند. غذاهایی که خوردنشان در صمیمیت رها توی آن نور آرام به آدم می‌چسبد.

خانه‌ی خیال من توی روزهای ابری پر است از نور سبز درختان پشت پنجره‌ها و ردپایی از بوی باران، در زمینه‌ی موسیقی ملایمی که سرشاراست از آرامش ....

خانه‌ی ذهن من زیباست. تک است. دنج است و من دلم امروز دارد در آرزوی حقیقی بودنش پرپر می‌زند.....

 


 
 
کمیاب...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

سرم را پایین می‌برم و لبهایم را می‌گذارم روی گودی گردنش...

بی‌اختیار شانه‌اش را جمع می‌کند و می‌گوید نکن... آرام می‌گوید نکن. مهربان می‌گوید...  فوت می‌کنم توی تاریکی بین گردن و شانه‌اش که بوی عطرش را می‌دهد، و می‌خندد. آرام می‌خندد.

نفسم را رها می‌کنم روی گردنش و قلقلکش می‌دهم. او بلندتر می‌خندد. راحت می‌خندد.... شیرین می‌حندد.

حس خوبی دارم. امشب شده است که چند لحظه‌ای را بخندد. دارم به خنده‌اش فکر می‌کنم و اینکه  دلم چقدر برای صدای خندیدنش تنگ شده است. برای همین سبک و کودکانه خندیدنش...

بعضی وقتها حاضرم دنیا را بدهم که فقط کمی اینطوری بخندد. اما افسوس.... همه‌ی دنیای کوچک من هم گاهی بهای یک خنده‌ی شیرین صدادارش نمی‌شود....

روزگارم حالا اما پر است از کرور کرور گرانی که تمام شدنشان دارد آرزویم می‌شود...