دستهای نا آشنا

 
تکه‌های کوچک انتخاب....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤
 

نشسته آنور میز و با چنگال غذایش را زیرورو می‌کند و آرام نگاهم می‌کند. یکجوری آرام که آدم فکر می‌کند دارد با خودش می‌گوید "چقدر احمق است این دختر..."

بدیش همین جاست. همین جای ظربفی که نمی‌دانی واقعا احمق هستی یا نه؟ همین جایی که زندگی مثل یک پازل خیلی سخت مدام ترا به چالش می‌کشاند و تو بلد نیستی حلش کنی. نمی‌دانی آن کارهایی که می‌کنی، انتخاب قطعه‌های درست هستند یا حماقت محض...

بعد می‌شوی این آدمی که نشسته است اینجا و نمی‌داند به آن کسی که دارد واضح توی ذهنش و نگاهش حماقتش را ریشخند می‌کند حق بدهد یا نه......

به چشمهایش نگاه می‌کنم و مثل آنوقتها می‌شوم که بچه بودم و اگر مراقب جلسه موقع امتحان بالای سرم می‌ایستاد و به ورقه‌ام نگاه می‌کرد، ترس برم می‌داشت. با خودم می‌گفتم الان دارد توی دلش به همه‌ی چرندیاتی که نوشته‌ام می‌خندد و دستم سست می‌شد توی نوشتن و پشت گردنم داغ می‌کرد.... حالا بعد از آنهمه سال من هنوز همان کودک بیچاره‌ای هستم که همانقدر می‌ترسد و حتی کسی را ندارد که از این ترس تلخ لعنتی برایش کمی دردل کند...