دستهای نا آشنا

 
خاطره خود کلانتر جان است، مثل زندان ژان‌وال‌ژان است ....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 

بعضی لحظه‌ها هستند که هنگام عبور از میانشان، می‌بینی که نمی‌‌خواهی تمام بشوند... حیفت می‌آید که فراموش بشوند و بروند به ناکجاآباد لحظه‌های معمولی.... اینست که درست وقتی میانشان هستی، می‌خواهی هر طور که می‌شود طولانی‌ترشان کنی.... می‌خواهی ماندنی‌شان کنی... و به همین سادگی ماندنی می‌شوند در تو و در خیالت....

اینست که بعضی خاطره‌های آدم رنگی‌تر هستند. نو هستند و تازه. و همین‌طور نو می‌مانند، بعد از سالها، بعد از همیشه... و هروقت که یادت می‌آیند آنقدر زنده‌اند که انگار درست ایستاده‌ باشی میانشان...

و گاهی هم حس حضورت در آنها، آنقدر عمیق می‌شود که دیگر رهایت نمی‌کنند. حبس می‌‌مانی میانشان، ساعتها. و زندگی حقیقی‌ات در اطراف آن پیله‌ی خاطره می‌گذرد و تو اما بدون درکی از زمان، تنها از دالان خاطره‌هایت، عبور می‌کنی...

همین‌است که من، هنوز ایستاده‌ام پای آن نرده‌ی سفید مرمری، جلوی دیوارهای آجری تماشاخانه ایرانشهر، مقابل تو و تلاش می‌کنم چشمانم را باز نگه دارم، زیر فواره‌ی آفتاب که می‌پاشد میان صورتم...

و همین است که من، هنوز ایستاده‌ام آنجا سر تقاطع حقانی پشت چراغ قرمز، زیر خنکی آن باران مهربان بهاری و خیره شده‌ام به چشم‌های تو که توی پس زمینه‌ی ابری آسمان تهران سبز‌تر از همیشه‌َ‌َشان شده‌اند...

و همین است که مرا می‌ترساند... همین حبس شدن میان لحظه‌‌های عزیز.... همین گم شدن میان دالان‌ خاطره‌‌های ماندنی....

 

پانوشت: عنوان برگرفته از یکی از ترانه‌های محسن نامجو

 


 
 
نزدیک و رخ دادنی...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
 

ترس داستان غم‌انگیری است. ترس یک اتفاق گاهی از خودش هم بزرگتر می‌شود. ترس من هم حالا دیگر خیلی بزرگ شده است. مثل دانه‌ایست در بطن من که دارد رشد می‌کندو حالا درخت تناوری شده است و هر صبح که بیدار می‌شوم می‌بینم که بزرگتر است و سایه‌اش تاریک‌‌تراست از روز قبل....

در من است و با من. حتی وقتی من وتو با هم هستیم. حتی وقتی که لبه‌ی پنجره‌ی لبخند هم، دل به گرمی احساسمان داده‌ایم، هم آنجاست. توی ذهنم نشسته و نگاهم می‌کند.... مدام یادم می‌آورد که تمام می‌شود هرچه هست میانمان...یادم می‌آورد که دیگر چیزی نمانده است....

  ترس این تمام شدن اما دیگر از خودش بزرگتر است. گاهی نمی‌دانم حتی، از چه چیزی دارم با تمام وجودم محافظت می‌کنم. از تو ؟ از بودنت؟ از حسی که کنارت درونم را پر می‌کند....؟ و یا شاید از خودم....

 می‌دانم کار بیهوده‌ای است.... مثل مراقبت از بیماری می‌ماند که می‌دانی مردنیست. می‌دانی رفتنی‌است. اما نمی‌توانی رهابش کنی.... نمی‌توانی بپذیری که اگر زودتر برود هم چیزی عوض نخواهد شد. دلت می‌خواهد آنقدر بمانی تا خودش از تو دل بکند و برود. خودش تمام بشود.... دلت می‌خواهد آنقدر بمانی تا اتقاق مثل آوار رها بشود روی روزگارت... می‌مانی ولی ترس این تمام شدن، ترس آن آخرین نفس، ترس تصور آن مرگ نزدیک رخ دادنی رهایت نمی‌کند....

 

دارم خودم را دیوانه می‌کنم....می‌دانم. می‌دانم...

 

پانوشت: تبریک ساده‌ی ساده برای شروع بهار به تمام دوستان عزیزی که اینجا را می‌‌خوانند. با آرزوی لبخند و اینکه ترس راه خانه‌‌ی دلشان را هیچ وقت پیدا نکند. تا هزار بهار دیگر ...تا همیشه...