دستهای نا آشنا

 
سرد، مثل سرمای فرو رفته در جان این شیشه‌ها....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
 

کلی حرف هست که اگر بهتر بودم اینجا می‌نوشتمشان. خیلی حرف. اما نمی‌توانم بنویسمشان. ذهنم مدام پرو خالی می‌شود. جمله‌ها مثل ماهی‌های کوچک و لیز از لای انگشتان مغزم فرار می‌کنند و روی خاک فراموشی می‌افتند و آنقدر بالا و پایین می‌پرند تا بمیرند. من اما نمی‌توانم برشان دارم و مهربان توی تنگ این صفحه رهایشان کنم. تنها ایستاده‌ام و به فراموش شدنشان، به آرام مردنشان نگاه می‌کنم. همیشه همین‌طور می‌شوم وقتیکه می‌ترسم. ترسیده‌ام از جای خالی خیالی که توی ذهنم نشسته بود. ترسیده‌ام از تو و از خودم و از رفتن ناگهانی آن خیال مهربان. همین دو‌ روز قبل بود که نشسته‌ بودم در آن واگن خلوت مترو و به تو فکر می‌کردم و آن فکر سیال، آن آرزوی شیرین که آدمهایش تو بودی و من، از لایه‌های احساسم توی ذهنم جاری بود... آرزویی که دوستش داشتم. شیرین بود و نرم و می‌شد آدم چشمهایش را ببند و در نرمی مهربانش فرو برود. اما حالا که ایستاده‌ام اینجا کنار این ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پنجره، پشت به فضای ابری این شرکت،آن آرزو تمام شده است. رفته است. افسوس که بازهم، قشنگ‌ترین آرزویم، گنجشک کوچکی شد و از میان دستانم پرید و رفت...

 

با نگاهی به این قطعه شعر فخری برزنده: 

قشنگ‌ترین آرزویم

در دستهایم

گنجشک کوچکی می‌شود

که لاجرم

پرش می‌دهم.


 
 
خیالی که همین‌طور بی‌وقفه دارد از ذهنم می‌چکد...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

نشسته‌ام پشت میز شیشه‌ای آشپزخانه و یک تکه نان بیات مانده از نهارم را می‌جوم. به آدمهایی که توی جاهای مختلف شرکت پراکنده‌اند نگاه می‌کنم، که توی روشنایی مانیتورهایشان، در کد زدن های بی‌ پایانشان غرق شده‌اند. مثل مجسمه‌های سنگین و قدیمی. من اما اینجا نشسته‌ام، نهارم را طول می‌دهم و توی افکار خودم می‌لولم. نشسته‌ام بی حرکت و تنها می‌جوم و به آدمها نگاه می‌کنم.

شرکت ما کوچک است. جایی برای قدم زدن ندارد. خیلی از ساعتهای روز را نمی‌شود بلند حرف زد. سکوت، مثل یک آدم جدی هر روز زودتر از همه می‌آید و کارش را شروع می‌کند. فقط گاهی برای کشیدن سیگار یا هوا خوری بیرون می‌رود. و وقتی نیست آدمها با هم حرف می‌زنند و یا حتی بلند می‌خندند. 

نان بیاتم را می‌جوم و به دورو برم نگاه می‌کنم. خیره می‌شوم به نمکدانهای عروسکی روی یخچال. دو تا آدمک ار جنس چینی هستند که همدیگر را بغل می‌کنند. سفید و سیاه. صورت نمکدان سفید را بیشتر دوست دارم. صورتش مهربانتر است. با آن سری که نرم سمت شانه‌اش کج کرده است انگار کسی است که درکت می‌کند. کسی است که بخواهد همه را مهربان بغل کند. اما نمکدان سیاه را زیاد دوست ندارم. با آن سوراخهای پر از فلفل چشمهایش، مثل کسی است که مهربانی بلد نباشد. بغلش را جوری باز کرده است انگار که بخواهد بگوید بغل یعنی چه؟ این مسخره‌‌بازی‌ها چه معنی دارد؟ من را کمی یاد مامان می‌اندازد که هیچ‌وقت دوست ندارد کسی را بغل کند. یا اگر بغل کند آنقدر خشک و مصنوعی اینکار را می‌کند انگار که  یک مجسمه بغلت کرده باشد. یا آدمی که دستهایش چوبی باشد...

اما نمکدان سفید مثل روح است. من را یاد بابا می‌اندازد. دستهایش را یک جوری باز کرده مثل آنوقتهایی که مامان مرا دعوا کرده بود و بابا می‌خواست از دلم دربیاورد. 

دلم برایش تنگ شده است. یک جور تنگی عجیبی که انگار به تنت چسبیده باشد. یک جوری که می‌دانی هست و تمام نمی‌شود. حتی اگر خیلی هم بگذرد. خیلی بیشتر از 2 سال یا 3 سال...

نانم را هم تمام کرده‌ام. آدمها همانطور سرشان توی کارشان است. سکوت، حتی هوس یک سیگار هم نکرده است. بلند می‌شوم، می‌روم و بی‌سرو صدا می‌نشینم پشت میزم و آرام آرام می‌شوم یکی از همان مجسمه‌های قدیمی ساکت و غرق‌شده...