دستهای نا آشنا

 
غصه نخور بادبادک من. آسمان آنقدر‌ها هم دور نیست...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

ذهنم بی امان و کلافه شده است. دلش جاهای جدیدی می‌خواهد. آدمهای تازه و حرفهای نو. دیگر از این لحاف سنگین و نخ‌‌نمای تکرار که بر سر لحظه‌هایش کشیده شده است، بیزار شده است. مثل بادباکی شده که نخش را به شاخه‌ی درخت بسته باشند و رهایش کرده باشند زیر آبی آسمان. دل کوچک کاغذیش پر است از حسرت آن وسعت آبی دلپذیر که مثل آغوشی مهربان خواستنی است.

به این چیزها که فکر می‌کنم غصه‌ام می‌شود. از خودم و روزگارم بدم می‌آید. به این چیزها که فکر می‌کنم فضای خانه برایم تنگ می‌شود. تحمل تکرار برایم سخت می‌شود. دلم هوس امید و لبخند و پرواز می‌کند و هوس سفر.  دلم می‌خواهد از اینجا بکنم و بروم. قبل‌تر ها اینقدر دلم هوس رفتن نداشت اما حالا دلم حسرتش را دارد.

آخ که انگار هرچه می‌گذرد ابر حسرتهای آدم بزرگتر می‌شوند و تیره‌تر و آدم را سردرگم‌تر و ناچارتر می‌کند. کاش باد ناگاهی بیاید از دور و نخ بابدبادک سرگردانی مرا پاره کند و با خودش ببرد. به خیلی دورتر از این خانه و این درخت و این گوشه‌ی خاکستری دنیا.

اما هوا مدتهاست که صاف است و شاید هزار سال دیگر هم همین‌طور صاف و خاکستری بماند. شاید هزار سال بگذرد و بهار‌ها و پاییز‌ها رنگی از بادهای قوی و جسور را تجربه نکنند. به این چیز‌ها که فکر می‌کنم  دل کاغذی و نازک خیالم از غصه‌ سنگین می‌شود. به این چیزها نباید فکر کرد فقط غصه‌اش تحمل دوری آسمان را سخت‌تر می‌کند. به این چیز‌ها نباید فکر کرد شاید...