دستهای نا آشنا

 
گس و مسموم
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥
 

صبح جمعه است. از آن صبحها که آدم نمی‌داند برای چه باید بیدار شود. سرد است یا لااقل من سردم است. اتاق هنوز بوی شب می‌دهد و ساعتهای متوالی رخوت. اما روشن است. خیلی روشن‌تر از انتظار من.

مثل همیشه با چشمهای بسته دارم ته مزه خواب را در ذهنم می‌چشم. ذهنم هنوز از غصه‌های دیشبش تلخ است. غصه‌ها گاهی توی ذهن من مثل قطاری می‌شوند که با صدایی بلند و پر قدرت و با دودی گس و مسموم حرکت می‌کنند. و تنها وقتی می‌خوابم این قطار سنگین می‌ایستد. مثل قطاری که در ایستگاهش منتظر فرمانی برای حرکت دوباره است. و دود گس و مسموش حتی وقتی که خوابم، آنجا توی خوابهایم رهاست و دنیایم را مه‌آلود می‌کند. «گس مسموم» از واژه‌های فروغ است. خیلی وقتها یادم می‌آید. واژه‌ی «بخارهای گس مسموم» را می‌گویم. دیشب وقتی توی  تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب نان سالهای جوانی  را می‌خواندم، فکر کردم غصه‌ام، ذهنم را از چیزی سیال و چسبناک پر کرده است و همان موقع بود که دوباره یاد این واژه افتادم. و فکر کردم حتما منظور فروغ از این واژه به حس حالایم بی‌شباهت نبوده است.

انگشتم را گذاشتم لای کتاب درست روی شماره صفحه ۱۰۴ و کتاب را بستم. خیره ماندم به سایه‌های خاکستری روی سقف و فکر کردم چند وقت دیگر می‌شود اینطوری زندگی کرد. با اندوهی که گاهی آنقدر بزرگ می‌شود که حتی نمی‌توانی برای کسی از آن حرف بزنی. با روزهایی که انگار توی سایه‌های ترسناک کودکی دورت گم شده‌اند. فرزانه همیشه حرف از کودکی‌مان که می‌شود می‌گوید، تروخدا در موردش حرف نزن و صدایش پر می‌شود از یک جور التماس خاص. اما من هنوز بیشتر وقتها دارم از تاریکی آن کودکی دور عبور می‌کنم. دلم می‌خواهد لااقل با او حرفش را بزنم. با او که مسیر کودکی خودش از راهروهایی شبیه آنهایی که من ازشان عبور کرده‌ام، گذشته است. اما لحن التماسش آدم را ساکت می‌کند. 

اینست که من خودم تنهایی به آن روزها فکر می‌کنم. به آن گره‌های کوری که به اعصاب حافظه‌ام زده شده است. و اعصاب حافضه‌ام را می‌بینم که در کوری گره‌های آن نوارهای سیاه و بلند، فشرده می‌شوند. اعصاب حافظه‌ را اما نمی‌شود ازنو بافت. اینست که مدام لابه‌لای انبوهی آنهمه عصب و پیام و خیال می‌گردم تا شاید بشود، نوارهایی که مشمول گذر زمان شده‌اند را باز کنم. اما بی‌فایده است. کوری گره‌ها هم که گشوده شود، امتداد نوارها همیشه جایی ته ذهن جا می‌ماند. انگار روزهای عمرم مثل مهره‌های تسبیح از این نوارهای سیاه رد شده باشند. یکی را که پاک کنی می‌بینی بعدی هست و بعدی و یهو می‌بینی سالهای زیادی در هر خاطره تلخ گره خورده است. گاهی فکر می‌کنم مگر اینکه بمیرم تا یادم برود. اما حتی نمی‌میرم.

صبح جمعه است قطار دارد توی ایستگاهش بوق ممتدش را می‌زند که بیدارم کند.  بیدارم می‌کند تا باز توی مغرم راه بیافتد پر صدا و پرقدرت با آن بخارهای گس مسموم و تمام نشدنی‌اش. 

 

پانویس: برایم ننویسید که به خاطره‌های تلخ زندگی فکر نکن و زندگی را زیبا ببین تا به تو لبخند بزند. اینها که نوشتم تلاش آدمی است که می‌خواهد رویاهای شیرین و زیبایش را از آلودگی خاطره‌های بد و دور پاک کند... تلاش آدمی است که مدام دارد به نو کردن ویرانه‌های درونش فکر می‌کند.