دستهای نا آشنا

 
دیوانه شده باشم به گمانم...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
 

آنها مرا توی دنیایشان راه نمی‌دهند. توی دنیایی که مال لحظه‌های تنهایی‌شان است. مال فکر‌های خودمانی‌شان.

راهم نمی‌دهند و من دلم می‌گیرد. اما به خودم می‌گویم حق نداری اعتراضی داشته باشی. دنیای هرکس مثل خانه‌اش است. مال خودش است. می‌تواند هرکسی را خواست تویش راه بدهد. می‌تواند به بعضی کلیدش را بدهد و برای بعضی حتی در را هم باز نکند. 

به خودم می‌گویم. بی خودی خودت را لوس نکن. به جای دلخوری برو، دنیای لعنتی خودت را بساز و کلی خصوصی‌اش کن. اما می‌بینم من هیچ دنیای خصوصی خاصی ندارم. کلا آدمی هستم که دور امورش دیوار خاصی ندارد. نه اینکه نخواهد داشته باشد. چیزی نیست که ارزش دیوار کشیدن را داشته باشد. اصلا چه فرقی می‌کند. این حرفها فایده ندارد. من دلم می‌سوزد که آنها مرا توی دنیایشان راه نمی‌دهند. و من همیشه فکر می‌کنم به آنها نزدیکم. خیلی نزدیکم...

گاهی که خیلی دلم می‌سوزد به خودم می‌گویم حق دارند خوب. تو  حرفشان را نمی‌فهمی. مدل فکر کردنشان با تو فرق دارد. مزاحم آدمها نشو. اگر درکشان نمی‌کنی دردسرشان نشو. راهت را بگیر و برو...

بعد دلم می‌خواهد که راستی راستی راهم را بگیرم و بروم توی جاده‌های پیچ در پیچ ذهنم گم بشوم. هوس می‌کنم ازشان دورتر بشوم . خیلی دورتر از حالا. خیلی دور از آنکه بتوانم به این چیزها فکر کنم. آنقدر که اگر بگردند دنبالم هم نباشم. نقطه ریزی شده باشم ته سفیدی دور جاده که دارد محو می‌شود و محو که شد تمام شده است دیگر مهم نیست که کجا راهش بدهند یا ندهند...

 


 
 
حسرت
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦
 

توی سریال  Grey's Anatomy که هر شب توی شبکه MBC persia نگاهش می کنم یک خانم سیاه پوست و چاق دوست‌داشتنی هست که آدم بسیار جالبی است و به طرز عجیبی مهربان.

توی یکی از این قسمتهای اخیر سریال، کودک مریضی را که آخرین ساعات عمرش را می‌گذراند مدت طولانی در آغوش گرفت تا نترسد. حس خوبی داشت برای من دیدن اینجور مهربانی‌ها توی یک فیلم. حس آشنایی داشت. انگار که آن آدم من باشم. به خیالم آمد من اگر آنجا بودم اگر می‌توانستم آن کودک را در آغوش بگیرم حتما اینکار را می‌کردم. درست همانقدر مهربان. درست با همان کیفیت. اصلا من گاهی همه‌ی وجودم آغوش می‌شود. یک آغوش بزرگ که آدمها را توی خودش نگه دارد که نترسند. که آرام بشوند. که گریه‌شان تمام بشود. شاید بلد نباشم حرف آدمها را خوب گوش بدهم. شاید ندانم چطور دلداریشان بدهم. اما همیشه می‌دانسته‌ام چطور آغوش امنی بشوم برای آرام کردن دیگران. 

حالا اما از آنشب دلم چیزی شبیه آن آغوش مهربان و گرم و بزرگ را می‌خواهد. مثل همان که توی آن فیلم تن نحیف و ترسان آن کودک دم مرگ را در خودش گرفت. دلم می‌خواهد خدا از آن بالا بیاید و مرا که اینجا میان درهم تنیدگی اینهمه ترس جامانده‌ام، آرام بردارد و  توی آغوش گرم و مهربان و بزرگش بگیردو آنقدر صبر کند تا من دیگر نترسم. آنقدر بماند که تمام بشود تاریکی و سرمای اینهمه ترس..... حالا دلم همین را می‌خواهد...

 

با توام مهربان من. می‌آیی؟؟؟ بگو که می‌آیی .... من دلم مهربانی می‌خواهد. آغوش می‌خواهد. نوازش می‌خواهد. می‌آیی؟؟؟