دستهای نا آشنا

 
یک داستان...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

یک داستانی هست میان یک زن و یک مرد که تنها یک جایش حقیقی است. آدمهای این داستان، می‌توانند هر کسی باشند و یا هر اسمی داشته باشند. خیلی مهم نیست این آدمها کجای دنیا ایستاده باشند یا به چه تصویری نگاه کنند. توی این قصه، چیز دیگری است که اهمیت دارد.

مثلا می‌شود فرض کرد که زن داستان ما ایستاده است کنار دریا و خیره مانده است به افق. کمی بعد مرد داستان وارد صحنه می‌شود و می‌آید درست کنار زن می‌ایستد. قلب زن حسش می‌کند و شروع می‌کند به تند‌تر طپیدن. زن پر می‌شود از تلاطم، درست مثل موج‌های دریا.

مرد آرام می‌گوید، می‌دانستم که اینجایی. آمدم با‌هم باشم .... زن اما فقط غمگین نگاهش می‌کند. توی نگاهش نا‌آرامی هست و بیش از آن نا‌امیدی. به مرد نگاه می‌کند و می‌گوید، اما ما تمام کرده‌ایم... و وقتی این را می‌گوید چیزی درون سینه‌اش می‌لرزد... مرد ساکت ایستاده است و به دورها نگاه می‌کند. زن ادامه می‌دهد، می‌دانی، بدترین قسمت این تمام کردن اینست که تو کنارم باشی و من ناچار یاشم به زندگی بدون تو فکر کنم.... می‌فهمی؟ پس لطفا برو و دیگر برای با‌هم بودنمان برنگرد.... و مردبعد از مکثی کوتاه بی‌هیچ حرفی می‌رود.

وقتی مرد دارد دور می شود، زن با چشمانی پر از اشک همانجا ایستاده است و دارد به رفتن مرد نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید " رفت... یعنی تمام شد؟ یعنی همه چیز واقعا تمام شد؟ کاش ..." و ناگهان مرد می‌ایستد، برمی‌گردد و دوباره به زن نگاه می‌کند...

درست در همان لحظه، توی آن نگاه، زن به خودش می‌گوید اگر نرود، یعنی هنوز هم امیدی هست به باهم بودنمان. یعنی هنوز همه چیز تمام نشده است. مرد اما رویش را می‌گرداند و دوباره راهش را ادامه می‌دهد و آرام و با تردید دور می‌شود... و اینجای داستان است که زن در خودش فروریخته است. آسمان تیره‌تر از همیشه است و زن در حالی که زانوهایش توانی برای ایستادن ندارند، توی اشکهایش غرق شده است. و زندگی و آدمهایش بی‌آنکه چیزی بفهمند مثل ابتدای داستان، کار خودشان را ادامه می‌دهند...


 
 
خواب من...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
 

خواب دیدم توی خانه‌مان پرنده‌ای بود، سفید و کوچک و آرام. مرغ عشق بود انگار. توی خواب من اما پاهایش را به‌هم بسته بودند و قرار بود که کشته شود به گمانم. فرزانه گرفته بودش توی دستهایش و آبش می‌داد. بعد گفت "ولش می‌کنم بپره برای آخربن بار" و رهایش کرد سمت تاریکی شب حیاط‌ خانه تا آخرین پرواز عمرش را تجربه کند. پرید با همان پاهای به هم بسته‌اش و بالهایی که از بی‌پروازی همیشه ماندنش در قفس خسته بودند. پرید اما فقط تا اول باغچه. آنجا که تازه انبوهی درختهای حیاط آغاز می‌شود. من ایستاده بودم جلوی در پشت شانه‌های کوچک فرزانه و رفتنش را نگاه می‌کردم.....

پرید و تا ابتدای انبوهی درختهای حیاط  رفت ...جلوتر اما نرفت. برگشت به سوی خانه درست نشست روی شانه‌‌ی من . نمی‌دانم چرا نرفت؟ نخواست که برود. درخت‌ها و آسمان را، رها کرده بود و برگشته بود میان خانه و آرام نشسته بود روی شانه‌ی من. فرار نکرده بود و به من پناه آورده بود. نگذاشتم بکشندش. به همه گفتم این پرنده باید زنده بماند و زنده بود وقتی که از خواب بیدار شدم....

بیدار که شدم حس عجیبی داشتم. ذهنم از لمس اتفاق درون خوابم از هیجان لبریز بود. اتفاقی که در آن من پناه کسی شده بودم و این قصه‌ی تازه‌ای بود در روزگارم، چه اهمیتی داشت اگر  فقط در خواب رخ داده باشد. حالا بیدار بودم و حس تازه‌ام هنوز با من بود. حسی که طعم شادی داشت و امید و اندوه هم... بیدار که شدم همه‌ی این حس‌ها تنیده در میان هم مثل خوشه‌های انگور رسیده در ذهنم آویخته بودند ... و من از حضورشان آرام بودم، خوب بودم و سرمست....

 


 
 
کاش یادم بماند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
 

بیدار که شدم بی‌قرار بودم. برایش نگران بودم. یک جور نگرانی عجیبی که نمی‌گذاشت بخوابم. بلند شدم و رفتم پایین. کنارش دراز کشیدم و به موهایش دست کشیدم. به خیالم آمد موهایش پریشان و خسته است. مثل خودش. مثل نگاهش. دیشب قبل از خواب به این فکر کردم که شاید دلش یک بغل مهربان بخواهد. یک دست مهربان که موهایش را نوازش کند. شاید از حسرت گرمی یک آغوش است که بد اخلاق می‌شود و بهانه گیر.

کنارش دراز کشیدم و آرام نوازشش کردم و بوسیدمش. دلم خواست مواظبش باشم. دلم خواست محکم  توی آغوشم بگیرمش و پنهانش کنم. توی آغوشم بگیرمش و فرارش بدهم از هر چه ناامنی و بی‌قراری و ترسی که توی ذهنش دارد. دلم خواست آغوش مهربانی بسازم که تویش پناه بگیرد...خوب بود این مهربانی‌ام. آرام کرده بودش به گمانم. مثل همیشه بد اخلاقی نکرد. ساکت ماند و اشکهایش اما مثل همیشه زود ریخت رو گونه‌هایش.

 بعد که خواستم سر کار بروم یک جور حق شناسانه‌ای خداحافظی کرد. یک جوری که انگار به من مدیون باشد. شاید هم به خیال من اینطور آمد. بعد من توی تمام راه تا رسیدنم به شرکت به این فکر کردم که او هم تنهاست.  به‌اندازه‌ی من. به‌اندازه‌ی فرزانه و شاید بیشتر از هردومان. تنهاست و می‌ترسد و نمی‌داند که آغوش مهربان می‌تواند غصه‌ها و ترسها و ناآرامی آدمها را در خودش حل کند و معجون خوشحالی بسازد. اینست که بیشتر وقتها بهانه‌گیر است و تلخ و نا‌امید.... دست خودش نیست دیگر. من هم به جای او باشم همانقدر تلخم و بی‌حوصله و خسته .... آدم بدون بغل مهربان،  مثل کودکی می‌شود که مادرش را گم کرده است...همانقدر ترسیده. همانقدر آسیب‌پذیر و ناچار.

باید بغلش کنم. هر وقت که توانستم آرام بغلش کنم تا دلگرم شود... تا زنده بماند.کاش یادم نرود... کاش یادم نرود...


 
 
تکراری و ابری
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 

امروز برف می‌بارد. خشک، ریز و تند. و سرد است و بدتر از آن منم که بی‌حوصله‌ام. دست و دلم به کار نمی‌‌رود. جو امروز شرکت به‌اندازه‌ی هوا سرد است. من توی این شرکت جدید هنوز هم جا نیافتاده‌ام. بعضی روزها جو شرکت مهربانتر و صمیمی‌تر است، اما بیشتر وقتها انگار من غریبه‌ای باشم که در دایره صمیمیت آدمهای شرکت راهی ‌ندارد....

اینست که می‌آیم و می‌نشینم اینجا جلوی روشنی مانیتور لپتاپم و کارم را می‌کنم. گاهکی بلند می‌شوم چایی می‌ریزم یا توی شرکت دوری می‌زنم. همین. بیشتر روز را اما می‌نشینم پشت میزم و سعی‌ام را می‌کنم که کار کنم.

این روزها روزگار بد نیست. یعنی از قبل خیلی بهتر است. اما از وقتی توی این شرکت کار می‌کنم فهمیده‌ام مهارت صمیمی شدنم با آدمها را از دست داده‌ام. نمی‌دانم شاید آنها فکر می‌کنند که من دخترک ساکت و گند اخلاقی هستم که برای خودم کارم را می‌کنم. من اما نه آنقدرها ساکتم و نه آنقدر‌ها گند اخلاق. فقط با اتفاقات مختلف مهارت صمیمی شدنم با آدمها زنگ زده است. دلم محیط کار مهربان‌تری را می‌خواهد. جایی که کسی باشد که کمی با هم حرف بزنیم. همفکری کنیم و هرچه بلدیم را با هم همخوان کنیم. تحمل محیط کار غیر صمیمی توی روزهای سرد و برفی و ابری کار آسانی نیست. آنهم برای من با مجموعه‌ی بزرگی از مهارت‌های کند شده و زنگ زده ...

این که می‌گویم مجموعه بزرگ برای آنستکه، اینروزها مدام می‌بینم که زندگی همه‌ی دانسته‌هایم را به چالش می‌کشد. انگار آدمی باشم که در جلسه امتحان سئوالاتی را می‌بیند که می‌داند جوابشان را بلد بوده است، اما حالا چیزی یادش نمی‌آید. من هم انگار قبل‌تر از اینها بلد بوده‌ام که چالش‌هایم را حل کنم، اما حالا دیگر یادم نمی‌آید که چطور اینکارها را می‌کرده‌ام. اینست که سخت می‌گذرد. اینست که مثلا راحت نیست که بنشینی در یک فضای سرد و  غیر‌ صمیمی و صدای حرف زدن آدمها را با هم بشنوی، اما حرف خاصی نباشد که گفتنش به هیچ کدام از آن آدمها برایت لذتی داشته باشد. همین است که روزها سخت می‌گذرد. سخت و تکراری و ابری. و من دیگر دلم کم کم دارد برای فضاهای گرم و آفتابی تنگ شده است...