دستهای نا آشنا

 
سلام ....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

اسم این ‍‍‍نوشته را <سلام> گذاشتم که طمعی از آغاز بدهد، بعد از زمان زیادی که از آخرین پست اینجا، گذشته است. تاریخ آخرین نوشته‌ را که نگاه کردم، باورم نمی‌شد که از 5 اسفند تا بحال اینجا چیزی ننوشته‌ام. البته نه اینکه توی همه این ماهها چیزی ننوشته باشم. توی این مدت هم می‌نوشتم فقط اینجا نمی‌آمدم. حرفهای دلم که سرریز می‌کرد توی موبایلم چند خطی می‌نوشتم تا حالم را بهتر کند. خوبیش این بود که هرجا که بودم، می‌شد نوشت. توی تختم میان تاریکی شب، یا توی شرکت یا حتی وقتی که توی تاکسی نشسته بودم. تسکین سریع و ساده‌ای بود که همیشه آرامترم می‌کرد. این بود که دوام آوردم و 4 ماه تمام اینجا نیامدم.

راستش اینجا نیامدنم یک دلیل دیگر هم داشت. این اواخر که می‌نوشتم حس می‌کردم حرفهایم باز تکراری شده است. نوشته‌هایم را که می‌خواندم، می‌دیدم که پر است از حال و هوای غصه‌‌دار روزهایم. این بود که گفتم بس است، دیگر ننویسم این حرفهای غصه‌دار را که همیشه نوشته‌ام. اصلا وبلاگ من همیشه جایی بوده است برای  نوشتن حرفهایی که گفتنشان آسان نیست. برای انعکاس حس‌هایی که با نوشتن می‌توان عمقشان را پیدا کرد نه با گفتن. یادم هست اینجا را که می‌ساختم پر بودم از همین حسها. از همین حرفهای نگفتنی. خیلی‌ها بودند که به من می‌گفتند اینهمه حرفهای غمگین نزن. از شادیهایت هم بگو. حق هم داشتند اما من اینجا را ساخته بودم که ظرفی شود برای حرفهایی که روی دست ذهنم مانده بود. این بود که همیشه حرفهای اینجا غصه‌دار بوده است و بعضا هم تلخ و گاه تکراری.

فکر حرفهای نو برمی‌گردد به چندی قبل که من نشسته بودم توی کافه میرا و نشریه‌ی ساده و دو صفحه‌ای اش را می‌خواندم که به بهانه درگذشت سیمین دانشور خاطراتی از زبان نویسندگان همدوره سیمین را چاپ کرده بود. توی یکی از این خاطره‌ها از زبان سمین نوشته بود که این نویسندگان جدید فکر می‌کنند هرچه غمگین‌تر بنویسند قلم شیوا‌تری دارند. نویسنده کارش گفتن از امید و زندگی است نه رنج و اندوه...

آنوقت بود که به این فکر کردم که سیمین عزیز حق داشته است. من هم خودم تنها از اندوه گفته‌ام و بس. و دیدم آنقدر این گفتن، ادامه داشته است که حالا دیگر جور دیگر نوشتن و حرف نو زدن برایم آسان هم نیست. بعد همان‌طور که چایم را مزه مزه می‌کردم، فکر کردم بد هم نیست کم‌کم خودم را به نوشتن حرفهای تازه‌تر عادت بدهم. اگرچه ترک عادت همیشه دردسر ساز است اما آدم بد نیست گاهکی تنی هم به آب تنوع بزند.

حالا من هم می‌خواهم رنگی به در و دیوار این خانه بزنم. پنجره‌هایش را باز کنم به سمت روشنی و تازگی و نسیم. شاید حتی بدهم برایش پرده‌های نو و سفیدی بدوزند که با نسیم حرفهای تازه آرام آرام برقصند... اما خوب اینها را که می‌گویم، فعلا تصمیم هستند. فکرهای ساده‌ای که توی تاب ذهنم نشسته‌اند و می‌روند و می‌آیند. خیلی نمی‌دانم چقدر می‌توانم عملی‌شان کنم. اما خوب اینجا نوشتنشان خودش قدمی است یرای اتفاقشان در سادگی این صفحه. اینجا می‌نویسمشان که یادم بمانند و آرام آرام رخ بدهند.

 

پانوشت: تشکر ساده از لطف دوستان مهربانی که صفحه ساده مرا از یاد نبرده‌اند و در تمام این زمان ننوشتنم در اینجا کنارم بودند.