دستهای نا آشنا

 
دلی که آویزان است از بالای آن برج بلند...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٥
 

می‌گوید می‌خواهد برود. وقتی حرفش را می‌زنیم، نگاهش یکطوری است که انگار خودش هم دل خوشی از این رفتن ناگهان پیش آمده، ندارد. اما این که دلیل ماندن نمی‌شود. خیلی وقتها ادمها کارهایی می‌کنند که دل خوشی هم برایش ندارند. اصلا بماند که چه؟ حتی من هم دلیلی برای ماندنش نیستم. مگر من وقتهایی که زندگی ناچارش می‌کند که خودش را با دیگرانی که می‌شناسد مقایسه کند، دلیلی برای غصه نخوردنش بوده‌ام؟ نه نبوده‌ام... می‌دانم که نبوده‌ام.

من اما دلم می‌خواست  اصلا حرف این رفتن پیش نمی‌آمد. مرا یاد وقتی که فرزانه می خواست برود، می‌اندازد. این رفتن برای من با رفتن بقیه آدمهایی که هر تابستان دارند می‌روند خیلی فرق دارد. اینجور رفتن‌ها خیلی بدند. تو حتی با خیال نرفتن آن آدم هم نمی‌توانی خودت را آرام کنی. وقتی حرفش پیش می‌آید نرفتن از رفتن هم بدتر است... مثل آنوقتی که فرزانه نرفت و آنهمه غصه تمام نشدنی را تحمل کرد. شده بود گنجشکک بی بال و پری که هر چیزی یادش می‌انداخت که نرفته است. گیر افتاده بود اینجا میان همه‌ی آن چیزهایی که با بدبختی و با امید رفتن، توانسته بود ازشان دل بکند. دنیایش قفس کوچکی شده بود که هیچ چیزی تنگیش را کم نمی‌کرد.

حرف این رفتن‌ها که پیش آمد، دیگر تمام است. هرکارش که بکنی هست. سخت است و تلخ. اینست که من غصه‌اش را می‌خورم. و حتی نمی‌خواهم که نرود...

آخ که این رفتن‌ها هیچ وقت قرار نیست تمام بشوند. مدام تکرار می‌شوند و هر بار دایره‌شان تنگ‌تر از  دفعه قبل شده است. هربار آدمی که می‌رود به تو نزدیکتراست و هربار تو اندوهت بزرگتر.

از آن روزی که گفت می‌رود این اندوه لعنتی توی سینه‌ام نشسته است. من هرروز در محل کارم در طبقه چهاردهم آن برج بلند می‌نشینم و همانطور که طرح می‌زنم با خودم می‌ترسم. هراسانم و انگار دلم در کسیه نایلونی کوچکی از بالای آن برج بلند آویزان باشد و هر نسیمی بتواند بکند و  رهایش کند میان زمین و آسمان. می‌نشینم آنجا و میان آنهمه صدای رها در فضای شرکت و کار می‌کنم و به آنروزی فکر می‌کنم که با هم توی خیابان ولیعصر قدم می‌زدیم و به رفتن فرزانه فکر می‌کردیم و اینکه چقدر دلمان برایش تنگ می‌شود.... آن رفتن رخ نداد اما فرزانه را از ما دور کرد و برد در هزار توی غصه‌هایی که تمام نشدند. حتی تا بحال....

اینستکه من میترسم. از رفتن و نرفتن به یک اندازه می‌ترسم. از گم شدن خودمان در پیچ و خم غصه‌ها می‌ترسم. از اینکه برود و من تنها از تمام خیابانهای این شهر رد شوم و رگبار خاطره‌ها سینه‌‌ام را بسوراند، می‌ترسم. از اینکه بماند و غصه نرفتنش تمام لبخندهایمان را تاراج کند هم می‌ترسم....

من به همه اینها فکر می‌کنم و دلم میان آن کیسه نایلونی کوچک در طبقه چهارهم آن برج همانطور آویزان می‌تپد.