دستهای نا آشنا

 
رقص ذره‌ها در نور آیا پایانی هم دارد؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

حسش شبیه حسی است که به یک فنجان خالی قهوه داری که از نوشیدنش لذت برده ای. حالا فنجان خالی آنجا مانده و تنها یادگار یک طعم خوب است که دیگر تمام شده. تنها یک فنجان خالیست که مانده آنجا روی میز. حالا فقط باید جسور بود و فنجان خالی را شست. روی میز ماندنش بی‌فایده است... هیچ فنجان خالی‌‌ی نشسته‌ای طعم دلپذیر قهوه‌ی تمام شده‌اش را برنخواهد گرداند.

می‌ایستم مقابل آن پنجره ناآشنا و خیره می‌شوم به شیب شیروانی‌های نقره‌ای رنگ مقابل و گوش می‌دهم به صدای آن سازی که رهاست توی فضای اتاق لای تک تک ذرات غباری که در نور آفتاب پاییزی می‌رقصند. و من اما حالا، دیگر به معصومیت کودکی‌هایم نیستم که ساعتها مجذوب رقص ناتمام این ذرات در نور می‌شدم.

حقیقت همین است. به همین روشنی.. من حالا برای این حقیقت تلخ غمگینم. آنقدر غمگین که دلم سیگار می‌خواهد و گریه که این بغض را نرم نرم بیرون بریزد.

حالم خوب نیست و پرم از حس ناآشنایی که دوستش ندارم. حس بهتی غریب از تمام شدن داستانی دارم، که نمی‌خواسته‌ام که تمام بشود. و من حالا حتی نمی‌دانم قسمت پایانی داستان از کدام لحظه شروع شده است. می‌دانم که همه‌ی داستانها از جایی شروع به تمام شدن می‌کنند. اما حتی آدمهای دیگر این صحنه هم انگار نمی‌دانند این داستان دارد به لحظه‌ی پایانش نزدیک می‌شود.

چطور می‌توان به همه‌ی آنها گفت که بس است. دیگر تمام شده است؟ چطور می‌توان آنان را بی‌حرکت سرجاهایشان نگه داشت تا آن پرده قرمز مخملی کلفت پایین بیاید و آرام آرام حضورشان در صحنه را بپوشاند؟ چطور می‌شود داستانهای تمام شده را متوقف کرد؟ چطور؟

کاش همه چیز به سادگی شستن یک فنجان قهوه بود. اما نیست. هیچ وقت هم نبوده است حتی خیلی وقت قبل‌تر از حالا که من دیگر می‌دانم باید برای بی‌حرکت ایستادن در جایم و پنهان شدن پشت پرده‌ی پایانی ژست بگیرم. کاش کسی بداند که چقدر سخت است...

 من ایستاده‌ام حالا اینجا، روبروی این شیروانی‌های نقره‌ای پشت این پنچره‌ی ناآشنا و دلم سیگار می‌خواهد و گریه و گریه و گریه...

 

پانوشت: نوشته‌های این صفحه کاملا شخصی است و به هیچ کس در مورد اینکه چرا نوشته شده‌اند توضیحی نخواهم داد. 


 
 
آی ساحل آرام و امن و مهربان، پس چرا نیستی؟؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

توی زندگی یه چیزهایی یا یک آدمهایی پیدا می‌شوند که عجیب می‌‌خواهی مال تو باشند اما نمی‌شود که بشود، مال تو باشند. و خوب می‌دانی هیچ وقت هم نخواهد شد. دقیقا هیچ وقت...

بعد یک زمانی می‌رسد که می‌پذیری این نشدن را و  کم‌کم جای خالی آنهمه خواستن بی‌جواب، با حسرتی پر می‌شود که آخر کارش به بی‌تفاوتی‌های محض می‌رسد. چون آدم نمی‌تواند همه عمرش را با بار سنگین حسرتهای کوچک و بزرگش زندگی کند. اینست که می‌زند به جاده‌های فراخ بی‌خیالی...

اما گاهی اتفاق ساده‌ی ناگهانی، پیدا می‌شود که آن حسرت تلخ را از هزار توی فراموشی‌های آدم بیرون می‌کشاند. چیزی ساده، مثل آهنگی که توی یک تاکسی می‌‌شنوی و یا عطر آشنایی جا مانده از عبور یک ناشناس که در آسانسور غافلگیرت می‌کند. ساده، مثل لبخند غریبه‌ای که رنگی مبهم از یک تبسم آشنای قدیمی را در خودش دارد و یا عکسی که یک شب اتفاقی در یک سایت گذری، از یک آدم ناشناس می‌بینی...

همیشه همین چیزهای ساده کلید رهایی آن حسرت‌های تلخ، از پشت پرده‌های ضخیم فراموشی می‌شوند که  آدم را دیوانه‌ کنند، دلتنگ کنند و ...

بی‌قرار می‌شوی و دلتنگ و رها می‌مانی میان دریا دریا حسرتی که ناچارت می‌کند تا دوباره باز به ساحل آرام فراموشی‌های امن برسی...


 
 
ساز سرگشتگی...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
 

برای تولدم یک ساز کادو گرفته‌ام. یک تار که دوست داشتنی است و ناشناخته... هنوز برایم مثل غریبه‌ی تاره‌واردی است که نمی‌شناسمش. آمده و اینجا نشسته کنار اتاقم و  زیر چشمی نگاهم می‌کند. تنها لبخندی گاهی میانمان هست از روی غریبگی و اشتیاق ... هنوز دوست نشده‌ایم با هم. دلم اما می‌خواهد دوستم بشود برای لحظه‌های ناآرامی‌‌ام. تسکینی برای این سرگشتگی‌‌های همیشگی‌ که رهایم نمی‌کند.

تار را دوست دارم، خیلی بیشتر از سه‌تار. تار بزرگتر است و البته چموش‌تر. باید در آغوشت بنشیند برای نواخته شدن. مثل سه‌تار کوچک و ظریف نیست و به گرمی هر دستی و هر تنی دل نمی‌دهد. باید آغوشت برایش شیرین باشد تا صدایش دلت را بلرزاند. اینها را می‌شود فهمید. از همین زمان کوتاه با هم بودنمان. از همین لبخند‌های مشتاق غریبگی...

می‌نشینم جلوی آینه، سازم را بغل می‌کنم و به تصویر خودم خیره می‌شوم. به دختری  که آنجا نشسته با موهای مشکی بلند و رها روی شانه‌هایش و تاری که در آغوش گرفته است. به تصویری که برایم آشناست. انگار قبل‌ترها هم دیده باشمش. نگاه می‌کنم به تصویرش که کسی یا چیزی را یادم می‌آورد و حسی را نرم ته دلم تکان می‌دهد. مثل خاطره‌ای که در تاریکی ذهن جرقه‌ای بزند و گم شود و با عبور کوتاهش فکر آدم را مه‌آلود کند.

اصلن یک حسی دارم این روزها، که نمی‌توانم از آن حرف بزنم. دورتر و مبهم‌تر از آنست که گفته شود. مثل صدای آواز پرنده‌ایست که می‌شنوی اما نمی‌دانی از میان انبوهی کدام درخت است که به تو می‌رسد. اینست که نمی توانم بگویمش. نمی‌توانم بگیرمش و رهایش کنم در قفس کلمات این صفحه...

حسی است که هست و هی بزرگتر می‌شود. انگار ادامه‌ی خوابهای مرموزی باشد که پایشان به دنیای بیداری‌هایم رسیده است...

این ساز و آینه و تصویر میانش، با هم  این حس را پررنگتر می کنند. ذهنم را پر می‌کنند از ابر رقیقی از فکر و کلمه. اما هنوز هم گفتنی نیست. شاید نواختنی باشد... شاید روزی نوایی بشود نرم، که از دل این تار بیرون بریزد. به گمانم از آن حس‌هاست که برای کلمه شدن درست نشده‌اند. غریب است و مرموز و نرم و غمگین... و برای آدمی مثل من سخت .

خوب نیستم اینروزها. هیچ خوب نیستم...

 


 
 
یک روز در خانه، یک روز در آشپزخانه...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
 

بادمجانها را می‌چینم توی تابه و درش را می‌گذارم. ظرفشویی را روشن می‌کنم و روی میز را دستمال می‌کشم. به ماشین لباسشویی نگاه می‌کنم که پرده اتاق نشیمن را در خودش می‌چرخاند. ذهنم شلوغ است. خانه تمیز کردن می‌خواهد. فردا تولدم است و باید برای مهمانهایی که می‌آیند خانه تمیز باشد. باید شام درست کنم.

میوه‌های شسته شده را توی یخچال می‌گذارم و به فرزانه فکر می‌کنم که از وقتی قبول شده مدام دارد فکر می‌کند چطور ساعتهای کارش را با دانشگاهش تنظیم کند. و تصورش می‌کنم که هی با افسرده‌گی آن مسیر طولانی میان خیابان فرشته و امیرآباد را طی می‌کند. دیشب رفتم توی اتاق و دیدم با پیشانی چین‌خورده توی فکر‌هایش دست وپا می‌زند. ساکت نشسته بود روبروی تلوزیون خاموش و طوری نگاهش می‌کرد انگار دارد خبر مهمی را از تلوزیون می‌شنود. یک خبر مهم و تاسف‌بار البته. دلم نمی‌خواهد خسته باشد و افسرده و هی به چیزهایی فکر کند که ار سختی‌شان روی پیشانی‌اش چین بیافتد.

بادمجانها را پشت و رو می‌کنم و جلز و ولز روغن بلند می‌شود. ذهنم پر از صدا و شلوغی است. بچه‌ای در خانه همسایه مدام جیغ می‌زند. نمی‌دانم چرا؟ اما نمی‌گذارد آرام بگیرم. صدایش پراست از تنش. پراست ار ناآرامی. کاش کسی آنجا باشد که بغلش کند تا آرام بشود. اما نیست... حیف که آدمها هنوز هم به معجره آغوشهای مهربان بی‌اعتقادند...

گوشی تلفن را برمی‌دارم و باز هم زنگ می‌زنم. در دسترس نیست. تمام امروز را در دسترس نبوده است. رفته است برای کاغذ بازی‌های یک کار اداری مهم به یک شهر دور و حالا مدام در دسترس نمی‌باشد....

آن سندروم لعنتی هم شدت گرفته است. خانه ساکت است و فقط اما ذهن من و آشپزخانه است که شلوغ و پر سرو صداست. صدای لباسشویی و ظرفشویی و صدای روغن توی تابه...و کودک همسایه که بی‌وقفه جیغ می‌زند.

دلم نمی‌خواهد روزها در میان صداهای آشپزخانه بیایند و بروند. دلم روزهای پویا‌تری می‌خواهد. روزهایی شادتر و ‍‍ امیدوارانه‌تر از اکنون. روزهایی که با انگیزه ساختن شروع بشوند و با رضایت انجام کارهای خوب و متفاوت، تمام بشوند. روزهایی که در آنها ما آدمها مهربان‌تر و شادتر باشیم و هیچ اتفاقی آنقدر سخت و تلخ نباشد که بتواند، ذخیره امیدمان را تمام کند...

این آرزوی منست. تنها آرزوی من برای شبی که در سپیده‌دمان آن، متولد شده‌ام...

 


 
 
پراکنده گویی
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸
 

یکم:

دارم به سندروم افسردگی روز تولدم نزدیک می‌شوم، به گمانم. افسردگی روز تولد، اتفاق بدی است. بیشتر یک یادآوری تلخ است از هرچه که تابحال از دست رفته و چیزی از آن هم بکار کسی نیامده است. خوب دیگر، حال خوبی ندارد برای یکی مثل من.

انگار به اتفاقی نزدیک بشوی که خیلی قبل‌ترها تمام شده است و حالا از آن اتفاق تو مانده‌ای و دستهایی خالی و زندگی ادامه‌داری که بیشترش به درجا زدن در همان کلاسهای اول، گذشته است. مثل ساختن بنایی که حتی به گذاشتن آجر اولش هم نرسیده باشد.

دوم:

خواستم تن ندهم به افسردگی و....

امروز رفتم موهایم را مرتب کردم و ابروهایم را و حالا موهایم مشکی ‌تر از قبلشان روی سرم می‌درخشند.

سوم:

پاییز انگار زودتر از همیشه‌اش شروع شده باشد. دیشب آسمان دلش گرفته بود و داشت نعره می‌زد. فکر کردم نعره‌ی آسمان هم از دل گرفته‌اش است لابد. و به خودم حق دادم که دلم اینهمه گرفته است و می‌گذرانم بدون نعره‌ای و اعتراضی و حتی حرفی. تنها گاهی قطره اشکی که آرام می‌چکد و چیزی را در سینه آرامتر می‌کند. 

چهارم:

جی‌میل رابسته‌اند و سرچ گوگل هم خوب کار نمی‌کند. پای ل‍‍پ تاپم که می‌نشینم حس کسی را دارم که  مجبور است حرف زور را بشنود و زور شنیدن هنوز هم خیلی سخت است. خیلی سخت و البته دیگر غیر قابل تحمل...

پنجم:

مردم آذربایجان مدام توی ذهنم هستند. و اینکه آنجا سرد است و هی سرد‌تر هم می‌شود و ما کاری نمی‌توانیم بکنیم. غمگینم از زندگی اینروزهایمان...

ششم:

معذرت خواهی برای نوشتن اینهمه حرف تلخ ار آنهایی که اینجا را می‌خوانند و از روی لطف، سری به دل گرفته‌ی من می‌زنند.


 
 
پرهای سفید و رها که ذهن را به آشوب می‌کشند....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧
 

خانه‌ام سوت و کور شده

و دلم اما گواهی بد می‌دهد!

انگار که پرنده‌ی سفید احساسم را

گربه‌ی سیاه بدخلقی‌هایت خفه کرده باشد...


 
 
ساعت ده است ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦
 

ساعت ده است 
وعقربه ها با دو انگشت هفتی را نشان می دهند 
که به سمت چپ قلب فرو می افتد. 

خسته‌ام اما دلم می‌خواست که نبودم. پریشب توی آن لحظه‌ای که ایستاده بودم زیر شاخه‌های انبوه و پاییزی درخت توت حیاط ، زیر آسمانی که بالاترش پشت آن شاخه‌ها دستهایش را گشوده بود، حس کردم توی سینه‌ام دریچه‌ای گشوده شده است که عشق دارد از آن بیرون می‌تراود. حسش آنقدر عمیق بود که، دست زدم به سینه‌ام شاید که از انبوهی آن عشق ناگهان، تر شده باشد.

آن لحظه فکر کردم این عشق آنقدر زیاد است که از آن می‌توانم به همه‌ی آدمهای دیگر هم بدهم. آن لحظه داشتم به همه‌ی آدمهای دنیا فکر می‌کردم. توی آن لحظه، توی آن شب خوب اوایل مهرماه، حس کردم شاید ماموریت من در این دنیا همین دادن عشق باشد. همین باشد که از این دریچه به آدمهای دنیا نگاه کنم و لبخند روی لبهایشان بگذارم.

دیشب اما قلبم و درونم برهوت بود انگار. مثل چشمه‌ای که خشک شده باشد... هیچ دریچه‌ای در قلبم و در تنهایی‌ام باز نبود و دیدم که از آن هجوم عشق شب قبل حتی کف دستی هم برای خودم نمانده است. نشستم آنجا توی تاریکی اتاق و خیره به پایه نت فرزانه، تنها اشک ریختم. و اشکهایم چکید روی گوشی تلفنی که در دستم مانده بود. و حس کردم این تلفن تازه قطع شده مثل دری که به رویم بسته شده باشد، دارد رنجم می‌دهد. بس که حرفهای درونش تلخ بود و دلم را فشرده بود در سینه‌ام.

همانجا ماندم و آنقدر اشک ریختم توی تاریکی اتاق که آرام شدم و بعد خرد و خمیده از تاریکی اتاق بیرون زدم.

 

پانوشت ۱: شعر عنوان و ابتدای این پست از سروده‌های زیبای شادروان غلامرضا بروسان است. 

پانوشت ۲: درباره غلامرضا بروسان اینجا بخوانید.


 
 
صدایم و خنده‌ام و من که کم کم تمام می‌شویم ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦
 

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .

دلم می‌خواست کسی باشد که چنین شعر مهربانی را برای یکی مثل من بگوید و یا لااقل مرا در آغوش بگیرد و در گوشم بخواندش، آرام و مهربان با نجوایی شبیه قطره‌های باران که توی بهار بر شیشه‌های پنجره نواخته می‌شوند. و یا لااقل کسی که دستم را میان دستهایش بگبرد و برایم بخواندش با صدایی مطمئن و با نگاهی لبریز. دلم حرفهایی به این شیرینی می‌خواهد. به همین نرمی و به همین مهربانی...

دلم امشب سرشار است. سرشار از افسوس برای خودم و برای همه‌ی عمرم که چه ساده گذشت و چه خالی... و تلاش بی وقفه‌ام برای پر کردنش کفاف هیچ را هم نداد....

 

پانوشت: شعر از شادروان غلامرضا بروسان است. 


 
 
این روزها، این روزهای من....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

این روزهایم را سردرگم می‌گذرانم. با همه کارهایی که انجامشان خیلی مهم نبوده و شاید هیچ وقت هم برایم مهم نشود. اما ته مایه انگیزه‌ی انجام همه‌شان این بود که کسی از آدمهای اطرافم، کمی احساس بهتری داشته باشد. منظورم اینست که آن کارها را به خودی خود هیچ وقت انجام نمی‌دهم مثلن.

 سعی کرده‌ام صبور باشم و پر تحمل و به هر چه که ته مانده‌ی تحملم را بخورد فکر نکنم. سعی کردم که به چیزهای ساده دلم را خوش کنم تا یادم برود همه‌ی آن چیزهایی را فکر کردن به آنها ناراحتم می‌کند. 

سعی کردم بی توقع باشم و آرام و دیرتر از همیشه برنجم و تا جایی که می‌شود آدمها را خوشحال کنم. اما بازهم حالم خوب نیست. بازهم شبهایم پراست از کابوس. کابوسهایی پر از ترس و سردرگمی. اینها که می‌گویم رنگ اصلی خوابهای این روزهایم است. خوابهایی شلوغ، پر از آدمهای مرده و زنده‌ی روزگارم و من که در میان همه آنها یا دلگیرم و یا افسرده... 

خوابهایی طولانی به امتداد تمام ساعتهای ماندن در تخت. و بعدشان، صبح که آدم بیدار می‌شود  تنش انگار له شده است زیر انقباض آن خوابهای سخت. خوابهایی که در فضاهای تاریک و نیمه تاریک رخ می‌دهند و من که میانشان سردرگم دست بکار هیچم. و بابا که توی همه‌ی آن خوابها هست و هی رویش را از نگاهم می‌گرداند و هی دوستم ندارد. مثل آنوقتها که اگر دلگیر بود از آدم، تنها ساکت می‌ماند و حرف نمی‌زد. تنها حرف نمی‌زد و اینطوری نشان می‌داد که دلخور است و این بد بود و حتی حالا هم هنوز در میان خوابهای من، همانقدر بد است. 

امروز داشتم توی بازارچه پارک لاله، گوشواره‌های رنگی و زیبا می‌خردیدم، برای فرزانه و خودم. و ناگهان حس عجیبی با یک ته مایه تلخ در جانم ریخت و نمی‌دانم چرا به یادم آمد که هیچ وقت کسی بصورت جدی در زندگیم نبوده است، که نازم را بکشد. غیر از بابا که کودکی‌هایم را با مهربانیش نرمتر می‌کرد و فرزانه که با وجود غصه‌های خودش همیشه سعیش را می‌کند.  خوب، این خوب است اما انگار برای ذهن پریشان من گاهی خیلی کم است. اما من توی آن لحظه، توی آن لحظه‌ای که گوشواره‌های رنگی را نگاه می‌کردم، داشتم غصه می‌خوردم و غمگین بودم  و افسرده و حتی کمی هم ترسیده...

فکر کردم چرا آدمهای دیگر همیشه، برای آرام کردن من وقت ندارند معمولن. و غصه‌هایم همیشه آنقدر روی دستم می‌ماند تا اینکه خودم دیگر آرام بگیرم. مثل کودکی که توی تنهایی‌اش زمین بخورد و برای خودش آنقدر گریه کند تا آرام شود. خوب، گفتنش آسان است اما حتی حالا هم که بزرگ شده‌ام، هنوز نیازش به همان پررنگی تمام عمرم آنجاست ته ذهنم و روحم و جانم. درست سر جایی که همیشه بوده است. نیاز لعنتی اینکه، بعد غصه‌های طولانی و سخت کسی باشد که بفهمد که غصه خورده‌ام هرچند دلیلش برای دیگران بی اهمیت باشد، احمقانه باشد، پوچ باشد.

کسی که  بفهمد نوازش می‌‌تواند حالم را بهتر کند. کسی که با بودنش و با فهمیدنش آدم را نوازش کند... اما هنوز هم کسی نیست. و شاید هیچ وقت هم نشود که باشد. هیچ وقت.

چه فرق می‌کند اصلن. زندگی همین است دیگر با دغدغه‌هایی که تمامی ندارند و با ترسهایی که هرکدامشان را تمام کنی، یکی بزرگترش در راه است که بیاید و به تو برسد.

یادت هست؟ یکبار آنجا ایستاده بودیم کنار کیف‌های جاجیمی رنگی توی بازارچه پارک لاله! من به تو گفتم می‌ترسم آخرش حسرت آدمهای مهربان به دلم بماند و حالا امروز دیدم هنوز هم می‌ترسم از ماندن این حسرت... و دیدم عمق این ترس از آنچه خودم فکر می‌کنم خیلی بیشتر است. من امروز وقتی داشتم میان آن مهره‌های رنگی و گوشواره‌های زیبا می‌گشتم داشتم به عمق این ترس در خودم فکر می‌کردم و غمگین بودم.