دستهای نا آشنا

 
او که حالا نیست کنار من...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٩
 

مدتی است که دیگر نیست. یعنی بودنش مثل قبل نیست. یعنی هست اما کنار من و دلم نیست. دلم اما گاهی برایش تنگ می‌شود. برای بودنش و یا گرمی آغوشش و یا صدایش آن وقتهایی که با مهربانی حرف می‌زد. حالا که نیست همین‌‌ها یادش را برایم پررنگ می‌کند. وقتی دلتنگش می‌شوم، می‌نشینم پشت میزم و نقاشی می‌کشم و همانطور که گوشه‌های دنج نقاشی‌هایم را  رنگ می‌زنم به او فکر می‌کنم...

نقاشی، آرامبخش خوبی است برای تنهایی‌های من. زبانی است برای حرفهای دلم برای حرفهایی که نه می‌شود گفت، و نه می‌شود نوشت. با نقاشی می‌شود دنیا دنیا حرف زد بی‌ هیچ ترسی از اینکه غریبه‌ای بتواند، عریانی لحظه‌های خیال آدم را لمس کند.

چون آدمها نگاههای خودشان را دارند و عادت دارند همه‌چیز را از پنجره خیالها و احساسهای خودشان نگاه کنند. اینست که می‌شود تو، تنهایی‌هایت را رها کنی در فضای کاغذ و رنگ و خیالت راحت باشد که جایشان امن است و کسی آنها را آنطور که تو دیده‌ای نخواهد دید.

و من حالا مدتیست بی‌وقفه می‌کشم و رنگ می‌زنم آنچه را که تکه پاره‌های دنیای تنهایی منست. می‌نشینم و احساسم و خیالم و روزگارم را نقش می‌کنم، درست همانطوری که در دنیای منست و یا دلم آرزویش بودنش را دارد. نه آنطوری که، آدمهای دیگر می‌بینند یا خیال می‌کنند که هست. اینست که گاهی تصویرها از ذهنم و از نقاشی‌هایم سرریز می‌شوند. پر شده‌ام از تصویرهایی که از گوشه گوشه‌های ذهنم یکی یکی از پشت سایه‌های فراموشی بیرون می‌آیند و منتظر می‌مانند تا کشیده شوند... 

حالا که او نیست، تصویرهای باهم بودنمان هم از میان غبار اندوه و دلتنگی بیرون می‌آیند و غافلگیرم می‌کنند. و آنقدر توی دایره ذهنم چرخ می‌زنند تا جایی میان یکی از نقاشی‌هایم کشیده شوند و رهایم کنند. اما از مبان آن تصویرها، تصویری هست که آنقدر دوستش دارم که می‌خواهم، اینبار که دلتنگش شدم تمامش را نقاشی‌ کنم.درست همانطوری که من در ذهنم نقش کرده‌ام. زیبا و رویایی.

عکسی هست که خودم توی یکی از روزهای باهم بودنمان از او گرفته‌ام. توی آن عکس، او در میان اتاقی نیمه تاریک، نشسته است روی صندلی و دارد سه‌تارش را می‌نوازد. اما این چیزی است که آدمهای دیگر از این عکس می‌بینند. من اما توی آن عکس، مردی را می‌بینم که زیر ابری از اندوه رها در فضای روزگارش نشسته است و سازش را در آغوش گرفته است. آغوشی که امن است و مهربان. درست شبیه مرد عاشقی که یگانه عشقش را روی زانوهایش نشانده باشد و با سری که کمی به سمت شانه‌ خم شده است تماشایش می‌کند. نشسته و سه‌تارش را می‌نوازد و دستش طوری روی سیم‌های سازش نشسته است که انگار آن تارهای ظریف، امتداد انگشتانش هستند...

تصویر سه‌تار زدنش برای من اینطور است. تصویری است که دوستش دارم و دلم می‌خواهد گاهی با آن خالی دلتنگی‌هایم را پر کنم. دلم می‌‌خواهد توی خیالم ببینمش که سازش را دست گرفته و می‌نوازد طوریکه انگار سازش تکه‌ای از تنش شده است....

این تصویر، یکی از همان تصویرهای دنیای من و اوست، که نشسته است پیش چشمان خیالم و باید نقاشی‌اش کنم. او را و سازش را، با سری که کمی به سمت شانه خم شده است. درست مثل مردی که غرق در ابر رقیقی از اندوه به صورت معشوق نشسته در آغوشش خیره شده است....