دستهای نا آشنا

 
صدای آب .... صدای ساز...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
 

نشسته‌ام روی آن صندلی مقابلت با آن روکش جاجیمی در حالی که انباشتگی ذهنم  امانم را بریده است و چشمانم سنگین است از بی‌خوابی‌های اینروزها...

دلم می‌خواهد کسی باشد که برایش حرف بزنم از این انباشتگی ذهنم که پر است از حرف... دلم می‌خواهد تو آن  آدم باشی ولی حسی هست که می‌گوید نیستی... نمی‌توانی باشی... من ناآرامم. ناآرام اما خوشحال و مثل همیشه مهربان ...

آمدم اینجا نوشتمش که بدانی می‌توانی روی مهربانی من حساب کنی... مثل همیشه اقیانوسی از عشق درون سینه‌ام لب‌پر می‌زند که می‌شود همه‌ی آدمهای دنیا را با آن سیراب کرد...

نوشتمش اینجا که یادت نرود.... همین! 


 
 
چه می‌شود کرد دیگر.... من اینجور آدمی هستم.... :(
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
 

دارم به تو فکر می‌کنم که حالا دیگر، نمی‌دانم حتی کجایی... دوباره شده‌ای چراغ کوچکی در پنجره چت، که گاهکی روشن می‌شود و تمام...

ته دلم حسی هست که می‌گوید توی دنیایت خوشی و حالا دیگر، حتی مرا یادت هم نمی‌آید. منی که حالا دیگر آنقدر دورم از تو که بودنت برایم، یعنی همان روشنی گاه گاه  چراغ سبز رنگ جلوی اسمت در پنجره چت. هر وقت چراغت روشن می‌شود توی خیالم تصورت می‌کنم که نشسته‌ای جلوی لپ‌تاپ جدیدت و خبر می‌خوانی و همان کنجکاوی خوب یادگرفتنت توی صورتت موج می‌زند. بعد ناگهان یادم می‌آید که فراموشم کرده‌ای و بی‌دغدغه و راحت داری زندگیت را می‌کنی و خلاص.

یادم می‌آید که نه مرا یادت هست و نه بودنم را و نه حتی صدایم و یا دستهایم را. تمام شده‌ام توی روزگارت،مثل محو شدن حباب صابونی که رقص رنگین و کوتاهش با ترکیدن بی‌صدایش تمام بشود. می‌دانم... حق با تو است.... هیچ کس ماتم ناپدید شدن حباب‌های رنگین صابونی که در فضای بازی‌های کودکانه رهاست را نمی‌گیرد. من برایت تمام شده‌ام  مثل حباب صابونی که بی‌صدا ترکیده و محو شده است... منی که اینحا نشسته‌ام آرام  و حالا بودنت برایم به  اندازه چراغ سبز رنگ جلوی اسمت در پنجره لعنتی چت کوچک شده است...

راستش چند روزی است که باز ناخوبم و ناآرام.   گاهی خوابت را می‌‌بینم  و گاهی یادت می‌افتم. اینجور وقتها دلم تنگت می‌شود. ساکت می‌شوم و توی سکوتم چند بیت اشک برای تمام شدنت در زندگی‌ام می‌ریزم. یا می‌نشینم آرام گوشه‌ای و رنگ می‌زنم بر سادگی‌ نقاشیهایم... آرام‌تر که می‌شوم به خودم می‌گویم فکرش را نکن دختر .... دوستت نداشت دیگر... آدمها را که نمی‌توانی مجبور کنی که دوستت بدارند و با همین فکر دلم راعاقل می‌کنم و سربراه...

اما چه بخواهم و چه نخواهم توی روزگارم هستی.  می‌توانم قبول کنم که دوستم نداشته باشی. اما نمی‌توانم آن درهم‌تنیدگی پنج ساله زندگیم با تو را انکار کنم. وقتی می‌گویم درهم تنیدگی، راستش را می‌گویم. از ردپای بودنت می‌گویم که هنوز هم همه‌جای زندگیم هست... توی لپ‌تاپم، توی گوشی همراهم، توی سازم، توی نقاشی‌هایم و توی ذهنم و میان سینه‌ام درون قلبم. چه بخواهم و چه نخواهم باید زمان درازی بگذرد تا آن پنج سال با هم بودنمان در زندگی من کمرنگ بشود.

من مثل تو نمی‌توانم آدمها را حباب کنم تا با تمام شدنشان، فراموشم بشوند. تو اما می‌توانی. می‌توانی هرروز در اتاقی که نقاشی‌های مرا روی دیوارهایش زده‌ای بیدار شوی و بی تفاوت و راحت سر کارت بروی. می‌توانی هرروز پای اجاق گاز میان آشپزخانه‌ات بایستی و هیچ تصویری از آشپزی کردن‌های دونفری‌مان را به یاد نیاوری. می‌توانی موقع بیرون رفتن از خانه جلوی آن آینه‌ی توی هال بایستی و بدون دیدن تصویر من که در آینه ایستاده‌ام کنارت، خانه را ترک کنی...

آخ که اگر من جای تو بودم همه چیز خانه‌ام می‌توانست روزگارم را آشفته کند. اما تو مثل من نیستی. فراموش می‌کنی و می‌توانی توی آن اتاق لابه لای سایه و روشن‌های نقاشی‌های من بنشینی و حباب ساده‌ی بودن پنج ساله‌ی مرا به یاد هم نیاوری... خوش بحالت که می‌توانی... کاش من هم می‌توانستم....کاش.

اما برای من، فراموش کردن تو شاید سالها زمان ببرد. آخر آدمها توی زندگی من حباب نیستند. آدمها توی زندگی من، درخت هستند که افراشته و آرام سایه بودنشان را روی زندگیم پهن می‌کنند... درخت‌ها خشک هم که بشوند، سایه هم که نداشته باشند، با تبر تیز فراموشی تکه تکه هم که بشوند باز ریشه‌هایشان در عمق ذهنم جا می‌ماند و همیشه می‌دانم این ریشه‌ها جای بودن کسی بوده است که حالا دیگر نیست....

چه می‌شود کرد دیگر....من اینجور آدمی هستم.... :(