دستهای نا آشنا

 
تبریک
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧
 

حال عجیبی دارم اینروزها. خوب بهار است دیگر حالا و سال نو شده و شاید روزگار هم...

اما من بی‌قرارم.  دلم دستهای نگاه مهربانی را می‌خواهد که آدم را نوازشگرانه بکاود و نرم باشد مثل حریر  و گرم مثل عشق و بلد باشد دل آدم را بی‌تاب کند و خوشحال...

نگاهی که چیزی را درون آدم بیدار کند و زنده. و دل را کمی تازه کند و امیدی داشته باشد در خودش برای عبور  از لحظه‌های تلخ. برای عبور از میان دشوار زندگی. از میان اینروزها...

من بی‌تابم و مانده‌ه‌ام سرگردان میان لحظه‌هایی که بوی بهار دارند و زندگی، اما خالی دنگالشان آدم را می‌ترساند.... 

بهار تان مبارک باشد و شاد و همایون... بدون ترس و بی‌تابی و ناچاری و اندوه