دستهای نا آشنا

 
خستگی عبور از یک مسیر ناهموار
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸
 

نمی دانم چرا؟ ولی دیگر فکر نمی‌کنم عشق یک سفر است درون دیگری. گرچه قلبم می‌گوید که هست. اما همیشه دریافتهایم خلاف این بوده است.

 خوب این اتفاق خوبی نیست. شاید همین تغییر تصورم در مورد عشق باعث شد که احساس کنم از گروه آدمهای جوان خارج شده‌ام. قبلا جدا فکر می‌کردم عشق هیجان انگیز است ولی از وقتی دیگر به عشق به چشم یک سفر نگاه نمی‌کنم دیگر اینطور فکر نمی‌‌کنم .....

چه حیف شد که مسیر من از این جاده نا هموار گذشت.چه حیف که دیگر عشق فرآیند شیرینی را به یادم نمی‌آورد.حیف که حالا من از عشق می‌ترسم.حیف که حالا آنقدر سعی می‌کنم آدمها را بشناسم و رفتارشان را تحلیل کنم که دیگر لطفی برای عشق و هیجانش نمی‌ماند. من حالا دیگر از ناشناخته های آدمها به وجد نمی آیم. می‌ترسم...

چه حیف ...... نه؟