دستهای نا آشنا

 
غیر از این دیگر هیچ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦
 

یک فیلمی دیدم که توی آن همه آدمها کاملا معمولی بودند. خیلی معمولی. آدمهای ساده‌ای که زندگی ساده‌ی خودشان را می‌کردند و برای خودشان می‌پلکیدند. بعد یک روزی توی زندگیشان یک آدمی، یک اتفاقی، چیزی پیدا می‌شد و روال زندگیشان را به هم می‌زد. بعد آن بهم ریختگی توی زندگیشان باعث می‌شد فکرهای اشتباه بکنند یا نا‌خواسته حق دیگران را از بین ببرند یا عصبانیتشان را خالی کنند وسط زندگی آدم بی‌گناهی که بی‌خبر از پریشانی آنها از کنارشان می‌گذشت....  و به همین سادگی روال زندگی یکی دیگر را بهم بریزند و بشوند یک آدم بد... و این زنجیره مدام تکرار می‌شود. هر روز آدمهای معمولی و به ظاهر خوب در این دور می‌شوند یکی از همان آدمهای بدی که تا دیروز براحتی ملامتشان می‌کرده‌اند. و به‌خیالشان هیچ وقت نمی‌شود که بشوند کسی که می‌تواند دیگران را بی‌دلیل برنجاند و یا حق‌شان را بخورد.وحالا اما یکی از همان آدمها هستند، فقط چون به هر دلیل ترسیده بوده‌اند یا عصبانی بوده‌اند و یا کس دیگری در حقشان بدی کرده است...

نمی‌دانم این فیلم انگار تمام ترسهای مرا برای آدم بودن نشان می‌داد. تمام آن ترسهایی که همیشه همراهم هستند و رهایم نمی‌کنند. راستش من همیشه به ماجرای جدی و تلخ زندگی فکر می‌کنم و اینکه اگر من در موقعیت آدمهایی که اشتباه‌های ناشایست می‌کنند باشم، چه می‌‌کنم؟

تجربه‌ام اما نتایج خوبی را نشان نمی‌دهد. خیلی وقتها می‌دانم که من هم می‌شوم مثل آنها و یا شاید هم بدتر از آنها.... و ترس برم می‌دارد از خودم... و برای آدم بودن خودم نگران می‌شوم و از این کوچک بودن پر از ناچاریم می‌ترسم....

می‌ترسم از اینکه روزی برسد که بفهمم هیچ وقت آدم خوبی نبوده‌ام. فقط یک آدم معمولی بوده‌ام که هیچ وقت توی یک موقعیت دشوار محک نخورده بوده است. می‌ترسم ازاینکه روزی برسد و من بدانم اصلا همیشه بد بوده‌ام و هیچ وقت هیچ نیروی بازدارنده‌ای که توی اینطور شرایط سخت نجاتم بدهد در خودم نداشته‌ام...

می‌ترسم از اینکه روزی بیاید که من بفهمم همه عمرم را گذرانده‌ام وهیچ وقت هیچ کاری برای آدم بهتری بودن، نکرده‌ام و دیگر دیر باشد برای تغییر های بزرگ. برای برگشتن. برای درست زندگی کردن. برای آدم بودن...

می‌ترسم که روزی برگردم و پشت سرم رد‌پای کسی را ببینم که راه زیادی را طی کرده است، و همه را هم اشتباه رفته‌است... تنها گذرانده‌ و گذشته است ...

به تو گفتم "به خیالم آدم حق دارد بترسد، حق دارد معمولی باشد، حق دارد توی زندگی ندرخشد، حق دارد کارهای مهم نکند، حق دارد هیچ‌چیز نشود اما حق ندارد آدم بدی باشد..." و در آن لحظه به این فکر کردم، که خودم اما نمی‌دانم چه طور آدمی هستم؟

نمی‌دانم چند بار بخاطر ناراحتی‌هایم دیگران را رنجانده‌ام؟ نمی‌دانم چند بار عصبانیتم مثل آتش جانم را سوزانده است؟ نمی‌دانم چند بار دروغ گفته‌ام؟ نمی‌دانم چقدر خودخواه بوده‌ام؟ نمی‌دانم چقدر دیگران را درست بخشیده‌ام؟ نمی‌دانم چقدر سزاوار بخشیده شدن بوده‌ام؟ نمی‌دانم چقدر آدم بدی بوده‌ام؟ و نمی‌دانم چند بار دیگر از محک‌های دشوار سرخورده بیرون خواهم آمد؟

و حالا می‌گویم، من از خودم هیچ نمی‌دانم.... فقط می‌دانم بیشتر روزهایم را گذرانده‌ام. فقط می‌دانم آدم ضعیفی هستم که همیشه هم نمی‌تواند سمت خوب بودن را پیدا کند و فقط می‌داند که کوچک است و ضعیف و سردرگم و غیر از این دیگر هیچ... و برای همین هاست که اینقدر می‌ترسد...