دستهای نا آشنا

 
دیوانگی با واقع بینی تقاطع دارد؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
 

زندگی پر است از داستانهای تکراری و زندگی من پر است از تکرار داستان بلاتکلیفی. همیشه یا زود به اتفاق‌ها رسیده‌ام و یا دیر... و نتیجه‌اش اما فرقی نمی‌کند. گذاشتن است و گذشتن....

چند روز است که دوباره واقع بینی‌ام سرو کله‌اش پیدا شده است. دوباره همان دخترکی شده‌ام که صادقانه به داشته‌هایش نگاه می‌کند و صادقانه متاسف می‌شود....دوباره همان کسی شده‌ام که ساده از کنار روزگار رد می‌شود. همان آدمی که توی جیبهایش پر است از ترس و تردید... این جور وقتها مثل کسی می‌شوم که از برابر ویترین های پر نور و رنگارنگ می‌گذرد و می‌داند از آنهمه زیبایی سهمی ندارد جز همین تماشا کردن نور و رنگ... می‌داند فرقی ندارد که تند برود یا آهسته. عمیق نگاه کند یا سرسری...هیچ چیز نتیجه را عوض نخواهد کرد... همین است که هست...

می‌دانی چند روزیست، به تمام محتویات جیب‌های تنهایی‌ام دقیق شده‌ام و تو در آن میانه ذهنم را بیشتر از آنهای دیگر درگیر کرده‌ای.... تنهایی‌هایم را پر می‌کنی و بودنت پر رنگ است اما دلم می‌گوید اینها همه بی‌فایده است...

مثل کودکی‌هایم، مثل آنوقتها که ماژیک نو می‌خریدم و مجذوب رنگ پر هیجان ماژیک سرخ رنگم دیوانه وار نقاشی می‌کشیدم. و پشت هر لذت عمیق کودکانه‌ام از آن رنگ زیبا افسوسی بود. افسوس تمام شدن ماژیک سرخ. افسوسی که لذتم را خراب می‌کرد ولی نمی‌توانست مرا از کشیدن خطهای سرخ بر روی کاغذهایم منصرف کند. و دیر یا زود می‌رسید روزی که از آن رنگ سرخ پر هیجان جز ته رنگ بی‌جانی نمی‌ماند...

حالا تو و بودنت مرا یاد ماژیک های سرخم می‌اندازید. یاد تمام شدن رنگی که آدم دوستش دارد. یاد همان افسوس لعنتی که از کودکی همیشه با من است. همان افسوس لعنتی که پشت همه‌ی لحظات شاد زندگیم بوده‌ و هست...

می‌دانی حرف از تمام شدن ها نیست. خوب می‌دانم که تمام شدن هم بخشی از زندگیست. اما بد حالی بعد از بعضی از تمام شدن‌ها خانه خراب کن تر از آنست که بشود ندیده‌اش گرفت. بدحالی روزهای تیره و خاکستری و آن سکوتی که لحظات فراخ و تکراری را پر می‌کند، تحملش برای خستگی این روزهای من آسان نیست....

خوب دست خودم نیست. گفتم که دچار شده‌ام. دچار همان واقع بینی وسواس گونه‌ای شده‌ام که از ساده‌ترین خوشی های کودکی‌ام مرا رها نکرده است...

تو می‌گویی دیوانه‌ام؟؟؟

نمی‌دانم شاید... هیچ وقت اما نفهمیدم که این دیوانگی است که با واقع بینی‌ام تقاطع دارد یا واقع بینی‌ام است که جایی در بن بست دیوانگی‌هایم تمام می‌شود... هیج وقت نفهمیدم...