دستهای نا آشنا

 
خاطرات تیز...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
 

دوباره سرم گیج می‌رود. زیر دوش باز حمام می‌نشینم و خودم را می‌کشم کنار دیوار و تکیه می‌دهم به سردی کاشی‌های سفید خیس...

سرم را بالا می‌گیرم و خیره می‌شوم به سقف و پنجره کوچک هواکش که نور زرد و بی‌جانی را توی حمام می‌ریزد. و بخار رها شده در این نور زرد رنگ کهنه می‌بردم به سالهای دور کودکی و نوجوانی ‌ام.

کودکی و نوجوانی پوسیده‌ای که به خیالم همین رنگ را داشت. پر بود از نورهای بی‌جان و دلهره‌آور که زمینه آنهمه ترس و تنهایی‌ام بود. آه مگر اینکه آدم بمیرد که آنهمه ترس و دلهره را در کودکی و ناتوانیش از یاد ببرد....

زیر ریزش ممتد قطرات آب نشسته‌ام و فکر می‌کنم به آنهمه سال که گذشته است و خانه که هنوز همان خانه است. و در تمام این سالها تنها رنگ دیوارها عوض شده‌اند و پرده‌ها چندین بار و گیرم تیر و تخته‌ای... خانه اما همان خانه است که بود. مثل زنی که رنگ موهایش را عوض کند و یا دستی در صورتش ببرد اما اصل چهره‌اش همان باشد که همیشه بوده است. از جوانی تا پیری...خانه‌ای که ما توی آن بزرگ شده‌ایم. من تویش بزرگ شده‌ام و حالا زنی شده‌ام برای خودم که بیاید، بنشیند زیر دوش همان حمام کودکی‌هایش و خاطرات آنروزهایش را بجورد.

آه کاش می‌شد آدم حافظه‌اش را کیسه بکشد. آنوقت من می‌آمدم اینجا زیر این سقف توی این بخاز غلیظ می‌نشستم و تن عریان خاطرات تلخ کودکیم را آنقدر کیسه می‌کشیدم که پاک بشود. سفید بشود. تمیز بشود...

یا شایدخاطرات آن سالهای پر التهاب نوجوانی‌ام را می‌شستم که هنوز اضطرابشان جایی در نبض من می‌تپد. آن ترس بی انتهای عبور ازناشناخته‌های آنروزها را.

ترس آدم نویی شدن در میان کسانی که، دغدغه لطمه خوردن به معصومیت روحت را نداشتند. و اتفاق بزرگ شدن در حضور آدمهای تحقیر کننده‌ای که مفهوم سرد زننده‌‌ی بودنشان ذهن صاف و پر التهاب را چون پوست نازک و لطیفی پاره می‌کرد ....

آخ که چه خاطرات تیزی.... از روزهای دور ترس. وقتی می‌گویم ترس، کسی نمی‌داند از چگونه ترسی را حرف می‌زنم... من از ترسی می‌گویم، که آمیخته است با بهت و ناشناختگی و امتدادش می‌تواند زلال استعدادهای خروشان را بخشکاند. تهی کند. به تمام معنی کلمه... به همین وضوحی که می‌گویم...

.

نه تمام نمی‌شوند این خاطرات. هیچ وقت تمام نخواهند شد. انگار زندگی از جای غلطی شروع شده باشد. و شاید همه آدمها کم و بیش سهمی از همین خاطرات تیز دارند. خاطراتی که از یاد نمی‌روند. مگر اینکه آدم بمیرد که بتواند تلخی و دردشان را فراموش کند... مکر اینکه بمیرد...

چه خوب که من دیگر بزرگ شده‌ام...