دستهای نا آشنا

 
ورقهای سیاه شده از احساس...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
 

هیچ وقت نفهمیدی که آن‌‌روزها تو را لابه لای ورقهای سررسیدم پنهان می‌کردم.

نمره‌ی تلفنت را، حرفهایت را، نگاه‌هایت را و همه‌جای آن دفتر نامت را طوری می‌نوشتم که فقط خودم می‌دانستم آن نام ناشناس، اسم توست...

و هیچ کس دیگر هم، هیچ وقت نفهمید.

امروز سررسید کهنه‌ی قدیمی‌ام را ورق زدم و تو را دیدم که هنوز لابه‌لای روزهایش زنده بودی. لابه لای روزهای تمام شده آن سال دور، جا مانده بودی. با همان اسم ناشناسی که خودم هم دیگر نمی‌دانستم نام توست. و احساسم هنوز مثل خون، گرم در رگهای دفترم می‌گشت...

تمام روزم به خواندن خاطرات با تو بودنم گذشت. خاطراتی که حالا هیچ شده‌اند... رقیقند و خالی. مثل بوی ادکلنی که بعد از رفتن مردی در راهروی عبورش جا مانده باشد.

خالی و رقیق مثل دود سیگار خوش عطری که در ایوان با یک دوست کشیده باشی. تنها نشانه‌ی رقصان کمرنگیست از حضوری که دیگر تمام شده است. چه بازی غریبی می‌شود این زندگی گاهی...

جا می‌خورم از اینکه تو توی ورقهای آن دفتر آنقدر زنده‌ای و در روزگار من اما، اینقدر عمیق تمام شده‌ای...