دستهای نا آشنا

 
سرمای گزنده‌ی مرگ
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

نشسته ام روبروی در و خیره مانده‌ام یه آن تابوتی که روی دستها دارد به من نزدیک می‌شود. تو را می‌آورند و می‌گذارند روی زمین و چقدر نزدیک به من... بی‌اختیار خودم را می‌رسانم به آن حجم بی جان آشنا که زیر آن ترمه قهوه‌ای رنگ آرمیده است. دستهایم را باز می‌کنم و حجم سرد و بی جان تنت را در آغوش می‌گیرم و سردی ناآشنای تنت تمام آغوشم را پر می‌کند. سرمای گزنده‌ی تن تکیده‌ای که در آغوش گرفته‌ام حس بدی دارد. غریبه‌است. حس تن تو نیست. سردی مرگی است که گویی پیش از من ترا در خودش فشرده است. با فریاد صدایت میزنم. بلند و بی امان. بلند صدایت می‌زنم تا صدایم راهی بشود که ترا از میان سرمای ناآشنای مرگ بیرون بکشد.

سرم را روی سینه‌ات گذاشته‌ام. سینه‌ی تن تکیده‌ای که باورم نمی‌شود مال تو باشد. تو، یعنی همان مرد مهربانی که همیشه توی چشمهایش برایم پر بود از لبخند.

تو، یعنی "بابایی". یعنی همان کسی که دستهای خسته‌اش را دور تنم حلقه می‌کرد و آرام توی گوشم می‌گفت " جان، باباجان " و مرا می‌بوسید، صد بار. هزار بار....

کسی مرا از تنت جدا کرده است. و باور مرگ مثل همین آب قندی که به خوردم می‌دهند جرعه جرعه درونم را پر می‌کند...

حالا من ایستاده‌ام توی این آفتاب و روی این خاک نرم و آن کسی که خوابیده است آنجا در انتهای آن عمق، پدر من است. پدری که سردی تن مرده‌اش در بازوانم نشسته است. خوابیده است آرام ته آن حفره‌ی بزرگ و صورتش شبیه آن وقتهایی است که من بچه بودم و بعد از ظهرها بالای سرش می‌نشستم تا بیدارش کنم که با من بازی کند... خوابیده است. آرام و صورتش روی خاک است و من دارم به نرمی این خاک و این عمق فکر می‌کنم و به پدرم که آنجا خواهد خوابید. به "بابایی خوبم" که بودنش تمام شده است و  باید نبودنش را باور کرد و به آن سردی گزنده‌ای که تنش را پر کرده است...

.

هنوز هم اما گاهی صدایش را توی خانه می‌شنوم و تصویر لبخندش که ذهنم را پر می‌کند و طاقتم تمام می‌شود... و مدام به حقیقت آن سرمای گزنده‌ای فکر می‌کنم که از تن او در من مانده است... و پناه می‌برم به در آغوش کشیدن پیراهنی که هنوز بوی تن گرمش را می‌دهد...