دستهای نا آشنا

 
آرزویی که....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

می‌گوید یک سئوال کاری دارم. سئوال کاریش را می‌پرسد و اولش هم مثل کسی که می‌داند با یک آدم پرچانه روبرو است، می‌گوید فقط از دید یک مشتری حرف بزن لطفا...

من از دید یک مشتری حرف می‌زنم و بی اختیار به خودم می‌گویم اگر من بودم چطور این مشکل را حل می‌کردم؟ یکی دو جمله می‌گویم که جواب نظر خودم را داده باشم. شاید هم بلند توی آن جملات فکر کرده‌ام. فقط همین...

و آخرش دعوا می‌شود مثل همیشه. مثل همیشه که حرفی از کار، بینمان ردو بدل می‌شود... مثل همیشه نمی‌فهمد که ذهنم چطور سریز کرده است برای یافتن راه‌حل. می‌دانم البته اگر این پست را بخواند می‌گوید اصلا کی از تو راه‌حل خواست؟

و شاید راست بگوید... اما نمی‌داند مغز من دیگر دست خودش نیست. همه‌ی عمرش را مشغول راه‌حل پیدا کردن بوده‌است.... حتی اگر به قول او راه‌حل هایش آنقدر بی‌ارزش باشند که بدرد استفاده در کره مریخ بخورند. نمی‌داند اما مغز من مدام دارد فکر می‌کند به پیدا کردن راه از میان بی راهه‌ها. نمی‌داند که چقدر بعد یکروز خسته و طولانی ، بعد از آنهمه فشار عصبی امروز که او از هیچ کدامشان هیچ نمی‌داند. بعد از تمام آن ساعتهای نگرانی برای ضعف و بی‌حالی شدید فرزانه.... چقدر دلم می‌خواست که فقط باورم می‌کرد....

گاهی دلم می‌خواهد که کسی بجز فرزانه توی دنیا بتواند باورم کند و درک کند که مغزم دارد مدام مثل ماشین راهسازی کار می‌کند برای بهتر کردن همه‌چیز....

دلم می‌خواست یکبار هم که شده به حرفهای ذهنم گوش می‌کرد. بدون آنکه دعوایمان بشود.....دلم می‌خواست می‌شد برایش گفت که ذهنم چطور بعد از استخدامش توی این شرکت تازه، مدام دارد ایده‌پردازی می‌کند.... ایده‌هایی که از ذهنم سرریز می‌شوند و من در سکوت یکجایی می‌نویسمشان و مدام تحلیلشان می‌کنم.... و دلم پر می‌شود که نمی‌توانم برایش از آنها حرف بزنم. نمی‌توانم از سئوالات ذهنم چیزی بپرسم. چون حتما همه را رد خواهد کرد. چون آخرش مرا متهم می‌کند به ندانستن، به نفهمیدن، به نداشتن درک مدیریتی و هزار درد بی‌درمان دیگر...

زمان زیادیست که دلم می‌خواست یکنفر بجز آقای رزم‌آرا توی آن سالهای دور و فرزانه  زحمت باور کردن مرا به خودش می‌داد. دیگر اما از اتفاقش نا امید شده‌ام. آخرش آرزویش را به گور خواهم برد به خیالم....

.

جمعه عصر را رفتم بهشت زهرا و نشستم کنار مزار بابا که از روزی که رفته، حتی یکبار هم درست به خوابم نیامده است. نشستم کنار مزارش و دستم را گذاشتم روی آن سنگ مشکی داغ از آفتاب و چشمهایم را بستم و حجم دلتنگی‌ام را توی سینه‌ام حبس کردم. به خیالم آمد شاید او آنقدر‌ها هم دلش برای بغل کردن من تنگ نباشد. توی دلم به بابا گفتم شاید تو هم حق داری که دوستم نداشته باشی.... و دلم خواست که کاش می‌شد جایی توی همین سکوت عصر مرداد توی همین قبرستان خوابید و تمام شد....

و حسودیم شد به آرامش بابا که حالا اینجا خوابیده است و شاید هم حق می‌دهد به همه‌ی آن آدمهایی که زیاد دوستم ندارند...