دستهای نا آشنا

 
آخرین عصر من و تو؟؟؟؟
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
 

چشمهایت سرگردانند و نا‌آرام و نگاهشان خالیست... تنها چند لحظه‌ی کوتاه چشمهایت مهربان می‌شود. با لبخند نگاهم می‌کنی و می‌گویی"خوشگل شدی". خوشحال می‌شوم از شنیدن اولین حرف مهربانی که امروز گفته‌ای. تنها همین نگاه مهربانت رنگی از آشنایی دارد. تنها همین نگاه...

می‌دانی دلم می‌خواست که ببینمت. دلم می‌خواست با هم قدمی بزنیم و اگر فرصتی بود برویم یک جای دنج بنشینیم و غذایی بخوریم. دلم می‌خواست دستهای همدیگر را بگیریم و از کنار هم بودنمان تازه شویم. دلم می‌خواست می‌توانستم بغلت کنم یا سرم را به شانه‌ات تکیه بدهم و بودنت را مزه مزه کنم. دلم می‌خواست ببینم که از دیدنم خوشحالی یا چیزی شبیه این... همه‌ی اینها را دلم می‌خواست. اما... اما هیچ کدام اینها نشد.

تنها شد که بنشینیم روبروی هم و غرق شویم در پریشانی فکرهای خودمان . توی آن سرمای میان من و تو دیگر جایی نمانده بود برای حرفهای گرم و نگاههای مهربان. ما بگمانم مثل دو نفری بودیم که از سر اجبار با هم همراه شده باشند. مثل دو نفری که مغلوب از ناچاریشان پشت یک میز می‌نشینند و غذایشان را می‌خورند...

 نشستیم رو بروی هم توی آن فضای کم نور با آن دیوارهای تیره، در میان آنهمه آدمهای غریبه، زیر ابری از دود سیگار و تنها و پریشان به هم نگاه کردیم....

افسرده از اینکه حرفی نمانده بود برای گفتن.

دلمرده از اینکه چاره‌ای نبود جز همان سکوت سرد و دلتنگ برای آنهمه حرف خوب که ذهن هیچ‌کداممان را چراغان نکرد تنها ساکت ماندیم و دقایق آخرین عصر دلگیرمان را با غذا فرو دادیم....