دستهای نا آشنا

 
داستان مکرر من با آدمها ...
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥
 

یک اخلاق بدی هست که هیچ وقت دست از سر من برنمی‌دارد.... همیشه آزارم می‌دهد و هیچ وقت هم نمی‌توانم ترکش کنم.اخلاق بد من هم اینست که هر وقت در یک موقعیتی هستم که کسی در آن در یک تعاملی با من قرار دارد ،همه‌اش خودم را جای آن شخص می‌گذارم و نگرانم که نکند  اتفاقی رخ بدهد که این آدم در فرآیند تعاملش با من اذیت بشود. آنقدر در این مسئله وسواس خرج می‌کنم که آن طرف حتما یک فکر اشتباهی می‌کند. بعد فکر اشتباهش آزارم می‌دهد و این همیشه باعث می‌شود رابطه ساده من با آدمها سخت بشود و دل آزار.

به همین سادگی ....

نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم مهم اینست که حضور من و آن شرایط موجود باعث آزار دیگری نشود و یا درخواستهای من ُکارهایمُ توقعاتمُ و... باعث این نشود که من از مردم توقع نابجایی داشتم باشم یا در رابطه‌ام با آدمها حقشان حسشان و حضورشان را ندیده بگیرم. حالا فرق ندارد این رابطه چه رابطه‌ای باشد. یک رابطه دوستانه یا کاری یا درسی و یا ....

همه اینها کنار هم رابطه من با آدمها را سخت می‌کند و آن آدمها هیچ وقت درک نمی‌کنند که تمام اینها فقط برای این بوده‌است که به آنها سخت نگذرد. آنها فقط فکری را می‌کنند که خودشان را توجیه می‌کند و خیالشان را راحت.... و این داستان تکراری و سخت باعث می‌شود من از آدمها دورتر ودورتر بشوم.

.

همه اینها را نوشتم که بدانی برای من راحتی تو بعنوان یک دوست از کارهایم، پروژه‌هایم، درسهایم و هر چیز دیگری از این دست مهمتر است. برای من مهم اینست که تصویر حضورم موجب رنج  نباشد. حتی اگر همه اینها کار خودم را هزار بار سخت‌تر کند....

خوب به گمان من سخت شدن کارها از توقعات اضافی،خودخواهی و ندیده گرفتن حس و حضور و حال آدمها بهتر است.خیلی هم بهتر است...

تو هم مثل همه آدمها مجازی فکری را بکنی که  خیالت را راحت تر می‌کند... باور کن اینطوری بهتر است. لااقل هر دو  راضی خواهیم ماند.....