دستهای نا آشنا

 
با همین‌ها که هست....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
 

دستش را می گذارد روی دستم و می‌گوید "هر وقت دلت گرفت به من زنگ بزن. می‌آم پیشتُ، که تو مثل همیشه آنقدر سربه‌سرم بذاری تا حالت بهتر شه..."

من اما دلم فشرده می‌شود از غصه.... ساکت می‌مانم و نگاه می‌کنم به درختهای سبز پارک...

.

به من می‌گوید "به خاطر من غصه نخور. به خاطر من که اینهمه دوستت دارم. حداقل سعی کن. قول می‌دهی که سعی کنی؟ بیا اصلا هردومان تمام سعی‌مان را بکنیم...." و منتظر جواب نگاهم می‌کند....

من اما جوابی ندارم که بدهم. ساکت می‌مانم و فکر می‌کنم به  رنگ مهربانی‌اش که از پشت حریر صدایش پیداست....

.

سرش را روی سینه‌ام می‌گذارد و  با لبخند می‌گوید" چقدر بغل کردن آدمی که دوستش داری کیف داره." راست می‌گوید. من هم دارم به همین فکر می‌کنم وقتی این حرف را می‌زند. وقتی که این حرف را می‌زند من خیره به تیرگی موهایش دارم به این فکر می‌کنم که بغل کردنش چقدر آرامم می‌کند...

.

خوب شاید همین‌ها بس نباشد برای همیشه شاد بودن آدمی مثل من. اما خیلی وقتها آنقدر هست که بتواند آدم را از ته سیاهی غصه‌اش بیرون بکشد. شاید اگر همین ‌ها هم نباشد آدم توی یکی از سیاهچاله‌های غصه‌هایش مدفون بشود. خوب است که همین‌ها هست...خوب است.