دستهای نا آشنا

 
داستان زندگی ما....
نویسنده : مریم رضائی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

تازگی ها یک کتابی خواندم که برایم خیلی جالب بود.  اسم کتاب "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" است که بعنوان عیدی بدستم رسید. و باید اعتراف کنم که تا چهاردهم فروردین حتی نگاهش هم نکردم. چون فکر می‌کردم خیلی جالب نباشد یا یکی از آن کتابهای خسته کننده قدیمی با متن‌های ادبی باشد که خواندن و نخواندنشان چندان دردی از آدم دوا نمی‌کند... اما وقتی شروع به خواندنش کردم به شدت مجذوبش شدم. آنقدر که تمام کردنش را به کارهای غیر ضروری دیگر ترجیح دادم و واقعا خواندنش تجربه‌ی تازه‌ای بود از این نظر که هم لذت بخش بود و هم رنج‌آور.

توضیح این مطلب چندان هم برایم آسان نیست. راستش لذت بخش بود از‌آن جهت که من به ادبیات فارسی و خواندن متون آن به شدت علاقمندم. خواندن متن‌های نثر و نظم فارسی برایم همیشه دلچسب بوده و هست و این کتاب از این نظر بسیار غنی بود. اما آنچه این لذت را شیرین‌تر می‌کرد روانی داستان و دقت نویسنده آن در راستگویی و  اشاره به نکات ضروری و ظریف بود. داستان مربوط به کسی است که در دوره قاجار زندگی می‌کند و که از هوش و ذکاوت و سواد در آن زمان برخوردار است و مسیر زندگی خود را به تصویر می‌کشد.

قسمت رنج‌آور داستان اما برای من آن بود که  در مقایسه ساده‌ دیدم زندگی ما ایرانیان از زمان قاجار تا بحال هیچ فرقی نکرده است. آدمهای این کتاب به‌اندازه‌ی حالا دروغگو و ریا‌کار بودند و توسل به مقدس نمایی، استفاده ابزاری از دین، ریاکاری مثل همبن حالا رایج بوده است. دولتمردان جامعه هیچ دغدغه‌ای جز کسب ثروت بیشتر و نفع شخصی خود نداشتند و از استفاده از دین در توجیه دنیا طلبی خود در هیچ کجا فروگذار نمی‌کنند.

در جامعه‌ی به تصویر کشیده در این کتاب افرادی را نشان می‌دهد که با دغدغه‌ی دنیای خودشان، دین یک عده آدم ساده‌لوح را وسیله‌ی از سر راه برداشتن مخالفانشان کرده‌اند. وقتی کتاب را می‌خوانید به خیالتان می‌رسد که کسی داستان زندگی اکنون ما را به متن ادبی روانی حکایت کرده است و همین شباهت عجیب بود که نا‌آرامم می‌کرد.

بعد از خواندن این کتاب تا حد زیادی افسرده‌تر شدم. اصلا می‌توانم بگویم که نا‌امید شدم. این حس برایم پیدا شد که شاید زندگی ما ایرانیان هیچ وقت بهتر از این نشود و اخلاقیات ما ایرانیان که غالبا همه با آن آشنا هستیم تغییری نخواهد کرد.  البته من منکر همه‌ی خوبی‌های خاص مردم ایران نیستم اما انصافا شاید ما ایرانیان هیچ وقت این دروغگویی و حسادت، ریاکاری، قسم‌های دروغ و بی‌اساس به مقدسات دینی و عزیزانما ن، تنبلی، بی‌برنامگی و  هزار و یک درد دیگر آبا و اجدادیمان را رها نکنیم. اینست که امید برای بهبود نقش برآب است و به قول حاجی بابا " این نان فتیر از همان خمیر است". تصور کنید که این چقدر می‌تواند آدم را غمگین کند که در چنین کتابی خطوط زیر را بخواند :

" به ایرانیان دل مبندید که سلاح جنگ و آلت صلح ایشان دروغ و خیانت است، به هیچ و پوچ ترا به دام می‌اندازند، دروغ ناخوش ایشان را فطری ایشان است، قسم را شاهد این معنی.... به جان تو، به جان خودم، به مرگ اولادم، به روح پدرم، به نان و نمک، به قبله، به قرآن، به حسن، به حسین، به چهارده معصوم، به دوازده امام، از اصطلاحات سوگند ایشان است. خلاصه آنکه از روح و جان مرده و زنده گرفته تا سر و چشم و ریش مقدس و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و .. همه مایه می‌گذارند تا دروغ خود را راست نمایند...."

به گمانم خواندن همین بریده‌ی کوتاه از کتاب بتواند تا حدی نزدیکی اوضاع آنزمان را به آنچه همه‌ی‌ما می‌شناسیم و بارها و بارها در روزگارمان دیده‌ایم نشان دهد.

من از خواندن این کتاب لذت بردم اما خواندن آنرا تنها به کسانی که با خواندن متون نچندان ساده‌ی فارسی قدیم مشکلی ندارند توصیه می‌کنم. ولی خواندن خلاصه‌‌ی داستان را به همه دوستانم پیشنهاد می‌کنم و خوشحال می‌شوم دیدگاه شما دوستان عزیز را در زمینه‌ی مقایسه زندگی اکنون ما با آنچه به روایت این کتاب در ایران 200 سال قبل رایج بوده در قسمت نظرات  همین پست بخوانم....